200 ensimmäistä riviä.
اون پسره که مرد رفیقت بود. آره. ایان
الیزابت مارشال چند ساعت پیش مُرد
پس الان با سه تا قتل طرفیم
خونوادهی کَل صاحب نصف «بلکاوت» بودن
میخواستیم با استفاده از اون از اینجا بریم
با من ازدواج میکنی؟ من گند میزنم به کارت
و جوابت اینه که ازم خواستگاری کنی؟
چرا پرسیدی؟
چون دیروز با الی خوابیدم
و از اون موقع تا حالا داره دیوونهم میکنه
تو واقعاً دوسش داری... الی رو
داری چیکار میکنی؟ داری چیکار میکنی؟
چه اتفاقی واسه هر دوتاتون افتاد؟
کَل گفت هیچوقت نباید بگم
روت
روت
ایان سالتر، ۲۸ ساله
گروهبان، سوابق خدمتی خوب
خونگرم و فعال توی محله
تنها زندگی میکرد، سرش به کار خودش بود
تا جایی که میدونیم، با کسی رابطه نداشت
جورج. بله قربان
تمام میزهای ما پر از گله
لازم نبود امروز بیای سر کار. خودت که میدونی
خودم میخواستم بیام
خیلهخب. میتونم پروندهی یه آتیشسوزی عمدی رو بدم بهت
یه مورد خشونت خانگی دارم
یه مسموم کردن اسب هم هست
نه، اینو انجام بده
یه تصادف رانندگی تو جاده قدیم بریستوله
باید اظهارات چندتا شاهد رو پیگیری کنیم
ولی من توی تیم بررسی قتل هستم
اون دیگه مشکل اوناست
افسر مافوقت کشته شده
از این پرونده کنار گذاشته شدی. نمیتونن نگهت دارن
انتخاب رو میذارم به عهدهی خودت. هر کدوم از این پروندهها رو که میخوای بردار
دیگه عضو تیم بررسی قتل نیستی
تو نیروی منی
فکر کردم خودتی
ببخشید؟
موهت رو عوض کردی
ولی همیشه هم زیاد تغییرش میدادی
من نمیشناسمتون
من مری هستم، خواهر ایان
اوه
سلام. خیلی متاسفم
واسه روزنامههاست
بهم گفتن اونی که دوست دارم رو انتخاب کنم
اونی که توش خوشتیپ افتاده
آخه من خواهرشم
من از این چیزا چی میدونم؟
میتونی کمکم کنی؟
همیشه کنار هم خیلی خوشحال به نظر میرسیدین
خیلی خوشحال بودیم که دوستدختری مثل تو پیدا کرده
داری برمیگردی خونه یا میخوای بری بیرون؟
دارم برمیگردم خونه
همیشه شیفتهای بد به پست تو میخوره، نه؟
واسه اینه که ملت از خوشقلبی من سوءاستفاده میکنن
خوبم
مطمئنی؟ زحمتی نیستا
یه بسته چندتایی تو کیفم دارم
درمورد تینا
میخواستم بگم لیاقتت بیشتر از ایناست، ولی
فکر میکنم اون بهترین آدم دنیاست، واسه همین
حق با توئه
هی، تا حالا برات سوال نشده چرا ما هیچوقت با هم ردیف نشدیم؟
نه
چون تو توی لیست منی
الانم که یه مرد آزادم
جزو پنج نفر اول منی
ممنون
خیلی زیاد. ها
واو، پنج نفر اول. آره
پنج نفر اول، بدون ترتیب خاصی: بی، خواهر جیمز
اصلاً دلم نمیخواد به این لیست گوش بدم
جویس، خب تابلویه. مامان تینا؟
اوه، اون زن بدجوری منو میگیره
واقعاً نمیتونم به این اراجیف گوش بدم
در واقع بیشتر شبیه یه لیست سه نفرهست
چون خداییش، تو و اونا تمام چیزی هستین که میخوام
باشه، خواهش میکنم بس کن، خواهش میکنم بس کن
خواهش میکنم تمومش کن، تمومش کن
تو مثل آرزوی منی
نه؟
مطمئنی عزیزم؟
حتی ناهار هم نه؟
سلام
مِرا میگه چند روزی اینجا میمونی
وقتی سر کارم، یکی باید مراقب کَسی باشه
و تو دلت میخواد اینجا باشی؟
و فکر کنم میخوام اینجا باشم، آره
خوبه
خوش اومدی
فکر نمیکنم بتونم قاتل کَل رو پیدا کنم، الی
فکر میکردم میدونم کجا رو بگردم
اما هر جا رو گشتم اشتباه بود
و حالا ایان هم مرده
و هیچی با عقل جور درنمیآد
از پرونده کنار گذاشته شدم
برگشتم سر همون کارای چرت و پرت
وقتی مامانم مُرد اینجا نبودی، نه؟
نفری با هم رفتیم ۲۰
تا خاکسترش رو بالای «مون هورس» پخش کنیم
تمام شب آتیش روشن کردیم
اون موقع همه بهم میگفتن که چیزایی برای پیدا کردن هست
سعی کردم بگردم ولی هیچی دستگیرم نشد
تا اینکه یه روز
ما هنوز مسائل رو واضح نمیبینیم
داریم توی مه چشم میگردونیم
داریم از میون غبار نگاه میکنیم
چی، این یه ضربالمثل کولیهاست؟
نه، انجیله
نامهی قرنتیان
همیشه انجیل رو دوست داشتم
قویتر به نظر میای
غبار یکمی برام کنار رفته... واسه من
داره کمکم روشن میشه
فضا عوض شده
میشه نزدیک شد؟
اوضاع امنه
هیچکدومشون حتی به گرد پات هم نمیرسن
اوضاع امنه
ولی وقتِ چرت و پرت گفتن نیست
من تلاشم رو کردم، تینا
سعی کردم برات یه اسب دیگه پیدا کنم
به هر کسی که میشناختم زنگ زدم. هیچکی قبول نمیکنه
ولی یکم زمان بده و
و چی؟
من هنوز همون دختری میمونم
که مسابقهای رو که باید میبرد، عمداً باخت، درسته؟
حالت خوب میشه، میدونی که
لابد وقتی من اینو میگم هیچ ارزشی برات نداره
ولی خوب میشی
ازت خواهش میکنم تینا
نذار من اون کسی باشم که زندگیت رو داغون کرد
تو بهتر از این حرفایی
نگران بودم
من چشمم باد کرده بود و تو نه
نه، منم همینطور شدم
واسه همون جریمهم کردن
تلویزیونم رو ازم گرفتن
واسه غمی که دیدی تسلیت میگم
مطمئن نبودم چی برات بیارم
واسه همین یکم شکلات آوردم
و چندتا سیگار
یه فیلم پورن هم برات آوردم
ردیفه. دستت درد نکنه
واسه همین اینجایی، آره؟
یادت میآد، ام
اینو یادت هست؟
مال اون تابستونیه که رفتیم کنت
سه سال قبل از اینکه از دستش بدیم
اوه
دوران خوشی بود، نه؟
آره
آره، مامانت حتی اون موقع هم داشت از پا درمیاومد
کَل هم با محلیها درگیر شده بود
نه، یادمه که خوش میگذشت
کل تعطیلات نه دست رو اون بلند کردی نه من
دیروز یه پلیس اومده بود دیدنم
یه قرارداد پیدا شده
پدربزرگ امضاش کرده بود
مالکیت بخشی از یه اسب مسابقه
«بلکاوت»
اون قرارداد رو پیدا کردن؟
تو ازش خبر داشتی، نه؟
آره. ولی من نداشتم
حقش واگذار شده بود
توسط پدربزرگ به کَل و من
حالا که اون نیست، نصف اسب مال منه
با، ام... جکی وارویک
که صاحب نصف دیگهشه
چقدر میارزه؟
ارزشش مهم نیست. اسب من نیست
مال تینا فالونه. اون عاشقشه
منم واگذارش کردم به اون
چیکار کردی؟
واسه همینم امروز اومدم اینجا
که بهت بگم هر چیزی که فکر میکردی بهت میرسه، نمیرسه
وقتی از اینجا بیای بیرون، همونقدری تو لجن غرقی
که وقتی اومدی تو بودی
دیگه به دیدنت نمیآم
قبلاً هم نمیاومدی
گوش کن
حالا که مامان و کَل رفتن
میتونی کل اون خونوادهی لعنتیت رو مُرده فرض کنی
اون اسب باید مال من میشد
معلوم شد که نباید میشد
معلوم شد هیچی بهت نرسیده، بابا
تو برای زندگی ما ساخته نشده بودی
ننگی هم توی این نمیبینم
دارم میگم، کسایی که فکر میکنن سکوتت نشانهی قدرتته
تو رو نمیشناسن
تو یکی از ضعیفترین آدمایی هستی که میشناسم
مواظب خودت باش، بابا
و این قراره
اسمش رو میذارم «شالیزه»
یه «شالیزه»؟
آره، یه چیزی بین ژاکت و شالگردن
کاملاً تجربیه
No comments yet. Be the first to leave one.