200 ensimmäistä riviä.
بیشتر از 15 نفر توی این تجمع حضور داشتن؟
بله عالیجناب
صدای موسیقی به اندازه کافی بلند بود
که مکالمهی بین دو نفر رو غیرممکن کنه؟
امیدوارم
هی زوئی!
بیا اینجا. بیا بالا
خیلهخب، بیا اینجا
اینجا
محض اطمینان، از مواد مخدر هم استفاده شده بود؟
تا جایی که من میدونم خیر
شما خودتون رو بانی این تجمع میدونید؟
سودی براتون داشت؟
من یه سوالی ازتون دارم
عالیجناب
تا حالا بهتون خوش گذشته؟
جدیَم
یه جور اوقات خوشِ درست و حسابی
این یک تجمعِ غیرقانونیـه
سریعا تخلیه کنید وگرنه ما وارد میشیم
زوئی رو از اینجا ببر بیرون آنا!
برید!
- بجنب - باشه
برو! سریع! بجنب!
بیاید عشق کنیم!
همه با هم!
بیاید عشق کنیم!
چیه؟ میخوای پسر خودت رو دستگیر کنی؟
بیاید!
میگیم که کنترل خودمون رو از دست دادیم و دیگه تکرار نمیشه
بابای آنا وکیله و میگه به نفعتونه که متاسف باشید
نه، خلاص میشیم
هیچکدوممون سابقه نداریم
تهش اینه که دیگه خدمات اجتماعی انجام بدیم
و بعدش چی؟
مثل دیجیِ محله قدیمیمون؟ هدفت چیه؟
هدفم اینه که نیفتیم هلفدونی
آها. بعدش چی؟
باید دید
بعدش میریم مرحله بعد بازی
آره، همه داریم بازی میکنیم رفیق زندگی همینه
بجنبید بریم باید به دادگاه بریم
فکر کردی آمادئوس درمورد چیه؟
شب خوبی داشتن؟ پول درآوردن؟
باید چشمات رو بیشتر باز کنی مارکوس
منظورت چیه؟
منظورم سازگار نشدنه
منظورم مهمونی داشتنه، یکی بزرگتر از دیگری
منظورم از خود بیخود کردن آدما با موسیقیمونه
تا مزخرفات زندگیشون رو فراموش کنن
و بالای همهچیزشون شناور بشن
تو چته دیگه رفیق؟
فقط یه قرص خودم پسرا
آها
مترجم: iredprincess
اکسل عزیز...
واقعا 22 سال گذشته از وقتیکه توی مراسماتت میرقصیدیم؟
جوری فقدانت رو حس میکنیم که انگار همین دیروز بود
اما مرگ...
جزوی از زندگیست
مثل گلی که پژمرده میشه
اما نور اکسل زنده میمونه...
در درون همه ما
اما مخصوصا...
در درون بهترین دوستانش
و خواهرش زوئی...
که برای خداحافظی در کنار ماست
میدونستی...
که مارکوس اومد پیشم و بهم دروغ گفت؟
ببین...
من از کاری که کرده دفاع نمیکنم زوئی
اما میدونست که چقدر دلخوری
سعی داشت
- که زندگی رو برات آسون کنه - به این فکر کن که اگه تو کسی رو
از دست میدادی چه حسی داشتی
اینکه چه سوالاتی برات پیش میومد
خودشون رو کشتن؟
کشتنشون؟
این بهترین چیزی بود که به ذهنت رسید نه؟
ببین من میدونم که گند زدم،
اما ما واقعا فکر میکردیم که به هند رفته
قبلا همیشه از اینکارا میکردیم
- یه جوری... مثل یه سفر مذهبی - درسته
اما درواقع کشته شده بود و تا اون طرف مدیترانه بردنش
و مثل یه سگ توی بیابون دفنش کردن
زیادم از نظر من مذهبی نمیاد
میخوام که فکر کنید...
درمورد اکسل
تصویری که ازش در ذهن دارید یا چیزی که گفته رو مکتوب کنید
ما دفنشون میکنیم...
تا اینکه تا به ابد زنده بمونن
آخرین بار کِی دیدیش؟
توی مراسمش
شیصد نفری اونجا بودیم
چه مراسمی؟
جشن تولد 24 سالگیش
یه جشن 24 ساعته میخواست
مراسمی بزرگتر از مراسم فردی مرکوری رو میخواست و بدستش هم آورد
حتی با مواد بیشتری
آخرش رو دیگه مثل یه...
هیشکی یادش نمیاد
میدونم که مضحک بنظر میرسه
اما هیچکس نمیتونست به یاد بیاره که تهش چیشد
داری بهم میگی که 600 نفر توی مراسم بودن
- و هیچکس چیزی یادش نمیاد؟ - نه، حرف من اینه که...
هیچکدوم ما به خاطر نمیاریم
بیا اینجا
پلیس چی گفت؟
یا اینکه بهشون گفتید رفته به هند تا عبادت کنه؟
چطوری آخه اصلا هیچی یادتون نمیاد؟ مثلا تحقیقات کردن
- بابا! - فقط بگو!
تو فکر میکنی که ما در این موضوع دستی داشتیم؟
فکر میکنی چیزی رو داریم پنهون میکنیم؟
بخاطر همین پیشم موندی؟
میخوای بازجوییمون کنی؟ خونه رو بگردی؟ دنبال چی هستی؟
- از خونهی من برو - خونسرد باش مارکوس
چرا باید خونسرد باشم؟
ما 20 سال پیش اینکارارو کردیم نمیخوام دوباره درگیرش بشم
وقتشه که بریم پایین
همه اومدن
اکسل عزیز...
واقعا 22 سال گذشته از وقتیکه توی مراسماتت میرقصیدیم؟
جوری فقدانت رو حس میکنیم که انگار همین دیروز بود
بابت حرفی که زده شد متاسفم
این خبر درمورد اکسل، همه ما رو داغون کرده
معلومه که احساس خشم و... و درموندگی میکنیم
من به هند رفتم
بعد از اینکه ناپدید شد، خیلی احساس گمشدگی داشتم
- من... من رفتم گوا تا پیداش کنم - جدا؟
البته که هیچوقت پیداش نکردم
اما از اون همه درد و اون همه درموندگی...
یه چیز زیبایی پدیدار شد
من خودم رو پیدا کردم
فکر کنم تو هم بتونی اینکار رو بکنی
چهارده سال پیش من اونجا بودم
این گاو هدیهای از طرف گورو بود
میپرستیدنش
هروقتیکه افکار منفی بوجود میومد، من...
گاو رو بغل میکردم...
...و باعث آرامشم میشد
با من گاوه رو در آغوش بگیر زوئی
انرژیش رو احساس میکنی
من گاوه رو بغل نمیکنم
واقعا در شرایطی بودم که به چنین انرژی آرامش دهندهای احتیاج داشتم،
- اما زیاد دووم نیاورد - فقط نفس عمیق بکش
بهم بگو که چیشد
باشه
خب واقعا باید اینارو خودت ببینیشون
بهترین دوستای اکسل بودن،
اما همشون از نظرم خیلی مشکوک به نظر میرسیدن
یعنی دیروز مارکوس به قتل اکسل متهم شده بود
و دیگه نزدیک بود که اعتراف کنه به همهچیز
و حالا جوری جلوی همه وایساده که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
فهمیدم چطوری میتونم با مارکوس ارتباط برقرار کنم
کوکائین رو از خونهاش بردارم
و بهش ندم تا وقتیکه اعتراف کنه
سلام
پات چطوره؟
زنده میمونم
اگه داری پیشنهاد میدی که پرستارم باشی،
راستش رو بخوای ترجیح میدم که یه کاربلدش رو داشته باشم
نیستم
میخوایم یه لطفی در حقم بکنی
میتونم ماشینت رو قرض بگیرم؟
اسکوترت چش شده دختر صیاد؟
نمیتونم از اسکوترم استفاده کنم من و مارکوس بدجور دعوامون شد
میخواد که از خونهاش برم و باید برم اونجا و وسایلم رو بردارم
کلیدات رو بده
چرا؟
چون من ماشین دارم
همه درمورد پاهام میپرسن
منم بهشون میگم تیر کوپید بهم اصابت کرده
خب...
...آکج بود اما فرقی که نمیکنه، مگه نه؟
چای ماشروم میخوری؟
امروز نه رفیق
با مارکوس تماس گرفتید. الان نمیتونم پاسخگو باشم اما پیغام بذارید
ما دیروز منتظرت موندیم مارکوس اما نیومدی
عجیبه که مواد من به دستت رسیده اما پولت به دست من نرسیده
واسه همینم از یوری پرسیدم
«چقدر بهش وقت بدیم؟»
- میگه... - دو ساعت
«دو ساعت»
منم میگم «مارکوسه»
میگه...
باشه، 24
«باشه، 24»
و حالا هم که جواب نمیدی
توی بد دردسری افتادی!
بد دردسری
No comments yet. Be the first to leave one.