200 ensimmäistä riviä.
من دخالتی تو دیدنش نمیکنم
.بابا، یه چیزُ بهم قول بده
.اینکه با اون خانم ازدواج نمیکنی
.بله، بابا. اگه بتونی قول بدی خوب میشه
مگه قبلا گفته بودم که میخوام دوباره ازدواج کنم؟
من تا حالا کلامی در این مورد نگفتم. شماها همگی چتون شده؟
.پس اگه بتونی قول بدی دیگه چیزی نمیگی
.نمیتونم همچین قولی بدم
دارین میگین میتونین بعنوان دوست دخترم اونو قبول کنین؟
.بله، خیلی ممنون
ولی برای من اون بیشتر از یه دوست دختره.من میخوام باهاش ازدواج کنم
پدر
چون در هر صورت نمیتونین درکم کنین میخوام باهاتون روراست باشم
دلت برای مادر مرحوم ما نمیسوزه؟
میسوزه. من دلم خیلی براش میسوزه
.ولی دیگه با من مثه یه گناهکار رفتار نکنین
.کسایی که زنده اند باید زندگی بکنن
اینکار اینقدر اشتباهه؟
داری میگی اون زن دلیل زندگی شماست؟
چطور میتونی همچین چیزی بگی؟
منم یه آدمم. حتی اگه پدر بدی هم باشم، هنوزم پدرتونم
حداقل ازتون میخوام مثه یه پدر باهام برخورد کنین
.عزیزم
بابا، نمیخواییم بریم خونه؟
...اوه، اون
.مامانی میخواد یکم با پدربزرگ حرف بزنه
...پدر
.ازدواج دوباره دیگه زیاده، نمیتونیم قبولش کنیم
شما ممکنه به یه زن احتیاج داشته باشین ولی ما مادر جدید نمیخواییم
.از ازدواج دوباره کوتاه بیا
.معذرت میخوام ، پدر
.یوجین
.باشه
.قبلا فک نمیکردم باید به ازدواج دوباره فکر کنم
.فک میکردم همینجوری زندگی کردن کافیه
.ما خیلی با شما خشن بودیم
میدونم چون عصبانی بودی اون حرفا رو زدی
واقعا نمیخواستم باهات اینجوری رفتار کنم
شرمنده ولی با تموم قلبم نمیتونم حامیِ ازدواج مجددتون باشم
من اون حرفارو فقط بخاطر ناامیدی یا عصبانیت نزدم
من جراتشُ نداشتم که رک و رو راست بهتون بگم
برا همین تصمیم گرفته بودم که بیخیال ازدواج مجدد بشم
فک میکردم"سون اِ" برا من زیادی خوبه برا همین فک کردم بیخیالش بشم
ولی کم کم حریص شدم
.یوجین
.بلد نبودم چطور عشق بورزم
نمیدونستم چطور از کسی که بهم تسلی میده ممنون باشم
همینطور نمیدونستم وقتی به بقیه تسلی میدم اونا چه حسی پیدا میکنن
وقتی به جه مین گفتم که دوسش دارم، قلبم میتپید
اگه بتونم احساستِ بدِ تو و یورا رو نسبت به خودم حل کنم
میخوام بهتون بگم که دوستون دارم و جلوتون زانو بزنم و تقاضای بخشش کنم
...اون شخص
...اگه هیچوقت اونو ندیده بودم
.همینطوری با عذاب وجدان زندگی میکردم
.یوجین
.وقتی با اونم، حس گرما میکنم
.میخوام باهاش باشم
واقعا نمیتونم اینکارو بکنم؟
.یونا. عزیزم
بله؟
.تو با مامان زودتر برو تو ماشین
.پدر
بهش بعنوان یه عکس العمل قابل انتظار نگاه کن و ناراحت نشین
همونطور که گفته بودم من و جه مین طرف شماییم
نمیگم که باید جبهه گیری کنیم . دارم میگم باید یکم اعتماد بنفس پیدا کنین
داری میری خونه مراقب باش
بله، شما هم خوب بخوابین
فقط میتونستی زنگ بزنی. برا چی اینقدر اینجا سروصدا راه انداختی؟
برا چی معرفی خونواده کنسل شد؟
چند بار باید برات بگم؟
گفتم که ، چون برای اونا اتفاقایی افتاده اینجوری شده
وقتی معرفی خونواده ها به هم میخوره یعنی اتفاق جدی ای افتاده
اوه، واقعا که، ار بس تکرار کردی دارم میمیرم
میجو یادش رفته بود، واسه همین امروز صبح بهم گفت
چطور ممکنه همچین چیز مهمی رو یادش بره؟
خواهر، این بخاطر منه، درسته؟
مگه تو چیکار کردی؟
اگه کسایی باشن که آبروشون براشون مهم باشه، اصلا از اینکه پدر و مادری طلاق گرفته باشن خوشحال نمیشن
شاید این بخاطر اینه که منم گفتم میخوام بیام به ملاقات رسمی ازدواج
درسته. ممکنه همینطور باشه
ای بابا، حتی اگه درستم باشه ، تو همچین موقعیتی برا چی پیاز داغشُ زیاد میکنی؟
.همچین چیزی نیست پس حرفای بیهوده نزنین
.فک میکردم شاید بتونیم فامیل گروه برنده بشیم
.فک کنم زود قضاوت کردم
گروه برنده؟
درباره چی حرف میزنی؟
...میجوی ما، قراره بشه عروسِ
.گروهِ برنده
فقط الکی اصرار کردم که میخوام بیام به قرار رسمی ازدواج
باید اینکه طلاق گرفتی رو مخفی میکردیم و تو و خواهر تنهایی میرفتین
مگه این چیزیه که بشه مخفی ـش کرد اونم چون تو دلت بخواد؟
اگه بعدا متوجه میشدن از اینکه مخفیش کردیم خیلی ناراحت میشدن
.ای بابا، برین خونه
.مرد
پدر، اون فقط یه سرآشپز نیست بلکه پسر گروه برنده ـست؟
مگه من دستگاه ضبط ـم؟ چرا مجبورم میکنی اینقدر حرف بزنم
.برو. بریم
.عزیزم
نه ... برا چی پسر گروه برنده باید کار یه سرآشپز رو بکنه؟
اون باید کسب و کار پدرشو انجام بده
نکنه بچه یه معشوقه ـست؟
حتی اگه پسر یه معشوقه هم بشه مهم نیست چون تو شجره نامه هست
از جایی دارین برمیگردین؟
.از خونه مادر میجو
اوه، شنیدم که اونا معرفی رسمی ازدواجُ کنسل کردن، دلیلش چیه ؟
.بنظرم اون خونواده با میجو مخالفن
فک کنم خواهر درست میگه. اون پسر سطحش به میجو نمیخوره
.فک کنم اونا مخالف ازدواج ـن
...چند روز پیش، پدر سرآشپز اومد تا اونو ببینه
.ولی جوّ زیادی جالبی نبود
هر چقدرم اون خونواده بزرگ باشن، اگه دو نفر بگن همو میخوان اونا نمیتونن کار خاصی انجام بدن
.زیاد نگران نباش. در هر صورت این تقصیر تو نیست
چی داری میگی که تقصیرِ اونه؟
من نباید هی اصرار میکردم که بیام به قرار ملاقات خونواده ها
.بعدا میرم و شخصا از مادرت معذرت خواهی میکنم
.لازم نیست اینکارو بکنی
.نه، انجام دادن اینکار خیلی ـم درسته
.امروز دیگه خیلی دیره برا همین زودتر خدافظی میکنم
.ممنون
برای چی؟
با اینکه همه چیزو میدونی ولی تظاهر میکنی که نمیدونی و همه چیز روبه راهه
.تو هم همه چیزو میدونی و متاسفی
ممنون که سعی نمیکنی منُ دلداری بدی
اگه اینکارو میکردی اونوقت بیشتر حالم بد میشد
.از اینکه اینقدر بافکری ممنونم
.من به هیچ وجه متاسف نیستم
.من فقط چون به تو اعتماد دارم خوبم
.تظاهر نمیکنم که خوبم
...من
.مطمئنم که تو عاشقِ مادرتی
.و مادرت هم همینطور
.اگه تورو دوست نداشت، هیچ توقعی هم ازت نداشت
.پس باید تا وقتی مادرت به ازدواج رضایت بده صبر کنیم
...امروز
.بخاطر تو بهم خوش گذشت
...راستش یکم افسرده بودم
.منم همینطورم
.بخاطر تو ، حالِ بدم از بین رفت
.برو داخل
.به سلامت برون و وقتی رسیدی خونه بهم پیام بده
.خانم جوان
از کجا داری میایی؟
با هاریم رفته بودم بیرون، چطور؟
همه چیز بین تو و هاریم خوبه، درسته؟
اگه نباشه چی؟
مشکلی هست؟
.نه، لطفا برو تو
.خوب بخوابی
باشه، اگه اونا همو دوست دارن، کی میتونه متوقفشون کنه
.هاریم میگه ازت معذرت میخواد
.بهش گفتم چون دیره برگرده. یه وقت دیگه شمارو میبینه
دلیلش چیه؟
.میتونی راستشُ بهم بگی
.پدر مادر هاریم یه وضعیت اورژانسی داشتن
.برای پدر مادرا، کار بچه هاشون اولویت اولُ داره
حتی اگه مساله ضروری ای بوده باشه، هیچکس معرفی خونوادگی رو کنسل نمیکنه
این کنسل کردن نیست، بلکه به تاخیر انداختنه
اگه این فقط یه تاخیر بود، مادرش باید به من زنگ میزد و
.از من اجاطه میگرفت
.نباید اینجوری از بالا بهمون نگاه میکرد
...هر چقدر بیشتر بهش فکر میکنم
.میبینم باید یه دلیل دیگه ای باشه
.پس راستشُ به من بگو
.فقط بخاطر اینه که من نمیتونم رضایتشُ جلب کنم
چرا؟ پس برای چی از اول گفت میتونین ازدواج کنین؟
برا چی فک میکنه تو نمیتونه راضیش کنی؟
...فقط
نکنه مساله طلاقِ منه؟
.نه، دلیلش اینه که من کمبود دارم
.اون خونواده میتونه اینجوری فک کنه، میدونی که
.مامان، زیاد خودتُ نگران نکن
.همه چیز درست میشه
.من و هاریم تصمیم داریم تموم سعیمونو براش بکنیم
.اونا اصلا نمیتونن آدما رو بشناسن
تو چه کمبودی داری؟
اگه تموم مردم دنیا اونطور که تو به من نگاه میکنی به من نگاه کنن
.خیلی خوب میشد
ترجمه و زيرنويس: فاطمه :.:. .:.:(maryamagh)و مريم (fe_coda) فتانه
به خونواده اون چی گفتی؟
بهشون گفتم یه مساله ضروری پیش اومده و باید قرار معرفی رو عقب بندازیم
فک میکنی باورشون شده؟
اگه قضیه این بود مادرت باید زنگ میزد و اول ازشون اجازه میگرفت
.بابا، نگران نباش
من تموم تلاشمو میکنم تا رابطه ـمُ با مامان حفظ کنم
مامان میتونه کاملا با ازدواج مخالف باشه
.چون این حرفُ زدی خیالم راحت شد
.به میجو قول دادم که همینکارو میکنم
.اون قلب عمیق و باملاحظه ای داره
.بابا
.میدونم بخاطر من داره بهتون سخت میگذره
دیگه کاری نمیکنم که سختی بکشین
.لطفا بهم اعتماد کنین
.باشه، برو تو
.باشه، اول میرم به مادر سلام کنم
.مامان
.خوب بخوابی
.تو هم همینطور بابا
.عزیزم
.هاریم عوض شده
.دیگه از تو دلگیر نیست
No comments yet. Be the first to leave one.