200 ensimmäistä riviä.
"آسمان خونین" ارائه ای از وبسایت بالیوود وان
چهره ی شهر هر ده سال یکبار عوض میشه
...دقیقاً همونطور که مار پوست میندازه
...محله های مسکونی جدیدی بوجود میاد ...ساختمان های جدیدی ساخته میشه
...پُل ها طولانی تر میشن حکومت تغییر میکنه
مُجرم های جدیدی متولد میشن،و توی کارهای غیرقانونی مدل جدید
زیاده روی میکنند
خلافکارای الان فقط مثل یه سایه نیستن که
فقط وقتی تاریک باشه بیرون بیان
خلافکارای الان به هر شکلی خودشون رو نشون میدن
...موسس شرکت،پدر علم،صاحب ملک و دارایی
...مافیای خرید و فروش ماسه یا اینکه سناپاتی
سناپاتی،از دوری جوانی خلافکار بود
حتی سالها توی مرکز جووِنیل رِهاب بود *مرکز حبس و توقیف جوانان
بعد از اون یه گَنگستر شد
در یک مرحله،اون رهبر یک باند شد
بعد موسس یک شرکت شد، که البته کمک های سیاسی داشت
بعد به یه درجه ای رسید که هیچکس نمیتونه بهش برسه
قدرتمندترین مرد شهر
تو خندیدی و خندیدی و منو به دام انداختی
وقتی واسه ی من داستان میخونی ام صورتت سُرخ میشه
اینجوری واسه ی همه ی زنایی که توی زندگیت بودن،آواز خوندی؟
...چهل سال
ما باهم از همه ی بالا پایین شدنای زندگی گذشتیم
چیزای دیگه ای هم بودن که مارو همراهی کردن،چاقوها خنجرها و اسلحه ها
کسایی که مثل مگس مزاحم بودن،یمی دوتا نبودن اما خیلی بودن
ما بچه هامون و دیگران رو داشتیم
!اما چشمای من فقط تورو میبینن
داریم میریم معبد، مثلاً نباید دروغ بگی
برای چه چیزی دعا کردی؟
فراموش کردم امروز سالگرد ازدواجم هست" همسرم عصبانییه
کارم رو ول کردم و باهاش اومدم تا خوشحالش کنم
"لطفاً به من کمک کن تا بتونم آرام و خوشحالش کنم
تو چه درخواستی داشتی؟
تو خیلی دروغ میگی،خیلی هم گناه میکنی
از خدا خواستم که همه چیز رو ببخشه و از تو محافظت کنه
خدا چی جواب داد؟- گفت که بهش رسیدگی میکنه-
به من گفت که نگران نباشم
!خودشونن
!برو
اشتباه کردم
منظورت اینه که هیچکس توی این دنیا اشتباه نمیکنه
فکر میکردم تو آدم منی- درسته،هستم-
من به خاطر پدرت دارم یه لقمه نون درمیارم
اگر اینجا داری برنج میخوری،خونه ی چیناپا چی میخوری؟
منو نزن
من اونو قبول کردم- پاکش کن-
آدمای چیناپا با پول منو فریب دادن
من بچه دارم- چندتا بچه داری؟-
دوتا بچه
یکیشون دانش آموز خوبیه،پدرت براشون اسم گذاشت
میتونستی به فکر بچه هات باشی
معذرت میخوام،اشتباه کردم- دارن با شما تماس میگیرن
همسرم داره زنگ میزنه
!از کجا میدونست زندگی تو الان توی دستای منه
بله؟چی؟ مامانم همینطور؟ کی؟
اونا زنده ان؟؟ دارم میپرسم چیزیشون نشده؟
الو؟
بله من الان توی بیمارستان هستم- بهشون بگو که دوتا مرد بودن-
به نظر میاد دوتا مرد اونجا بودن
چی شده؟- دکتر ارشد همین الان رفت داخل-
به نظر میاد اوضاعشون بحرانی هست،گفت که منتظر بمونیم
چطور تونستی بزاری همچین اتفاقی بیوفته؟ قضیه از دست من خارج بود-
قرار بود بره خونه ی وکیل
سالگرد ازدواجشون بود،میخواست که برن معبد
لاکشمی هم باهاشون بوده- اون آدمارو گرفتین؟
اون داره راجب همین موضوع صحبت میکنه- دارم با دفتر پلیس مرکزی صحبت میکنم-
اونا دستگیرشون میکنن- ما داریم ماهانه کُلی به اونا پول میدیم-
...به هر کدوم از افسرا،ایستگاه های پلیس
!!دارن فقط پول مارو میخورن بهشون بگو چرا نتونست اونارو دستگیر کنن
آرول،من بعداً باهات تماس میگیرم باشه؟ممنون
...وارادهان،کار پلیس نبوده به نظر میاد اون افراد یه ماشین پلیس اجاره کرده بودن
گفتن که اون ماشین رو برای صحنه های فیلمبرداری یه فیلم میخوان
باید کار چیناپاداسان باشه
!وایسا دستت رو بده به من
حالشون چطوره؟ خیلی صدمه دیدن؟
چرا بچه هارو آوردی اینجا؟- مادر هم آسیب دیده؟-
مگه اینجا کارناول جشنِ اینارو آوردی اینجا؟- نمیتونم با دروغ بزرگشون کنم-
به جای اینکه از دیگران بفهمن،بهتر بود که خودشون این موضوع رو بدونن
بابا بگو چی شده- مامان لاکشمی بیشتر از همه آسیب دیده-
صورتش خیلی ناجور زخمی شده- بابا حواست به بچه ها باشه-
زود باش
نمیتونم توی اون شرایط اونارو ببینم
بابا بابابزرگ برید،یه چیزی بگیرید بخورید
وارادهان،پدر شما وقتی میخواست یه تصمیمی رو بگیره ...خیلی مراقب بود
مخصوصاً اگر مربوط به چیناپاداسان میشد
به اِتی و تیاگو خبر دادی؟
بهتره که خودت بهشون خبر بدی
...این یه شبکه اس از قزاقستان بگیر تا چین
...1500 مایل و اینکه 7 تا ساختمون هم در حال تاسیس هم داریم
حدود هشتاد درصد شبکه میشه- معذرت میخوام آقا-
همسرتون اینجان
همسرم اینجاست،ببخشید برمیگردم
...خدا خیرت بده بهت گفتم اینجا مزاحم کارم نشو
وقتی دارم اینجا شامپاین میخورم کنارش دارم یه معامله ی خیلی بزرگ میکنم
با اون دخترایی که که با مایو دارن اونجا میچرخن هم معامله میکنی؟
اینجا دوبی هست،رنو !نمیتونم بهشون بگم لخت نشن
میشه برگردیم؟
برگردیم به خشکی؟- بله-
چه ضرورتی داشت با قایق بیای اینجا؟
باشه تو بُردی حالا بگو چی شده بود؟
به والدینت زنگ بزن
امروز بهشون حمله شده
رنو،چه بلایی سرشون اومده؟
باید برم سر کارم- رنو-
به چِنای زنگ بزن،ازش بپرس
!رنو
...دزد
...تو خواهی آمد
...بیا و من را بببین
...زندگی من را فاتح شو
...من یک دزد هستم
...من یک دزد هستم
...خواهی آمد
...بیا و من را ببین
...زندگی من را فاتح شو
گوشیت خیلی وقتِ داره زنگ میخوره،جواب بدم؟
نه- وارادهانِ-
باشه،ببین چی میخواد- میخواد بدونه این چه وضعیه
کجایی؟- الان دیگه چی میخواد؟-
میگه که هشت ساعت داشته زنگ میزده
الان مُشکلش چیه؟- ...میخواد بدونه که-
...مشکل چیه
والدینت توی بیمارستان هستند
افراد چیناپاداسان بهشون حمله کردن
وضعیتشون بحرانی عه
من باید برم؟
!وارادهان
مامان؟ خطری تهدیدش نمیکنه،خوب میشه
الان بیهوش هست،ولی از ناحیه صورت خیلی آسیب دیده
یه کم آب میخوای برات بیارم؟
راننده؟ نِگِردان؟ ...زنده نموندن
میرم دکتر رو خبر کنم بیاد
من زتده میمونم
تا وقتی دوباره سلامتیمو بدست بیارم،میخوام تو همه چیزو اداره کنی
!از امروز باید همش اینجا بمونم نخست ویزیر اعظم
نخست وزیر؟ حالا شدم نخست وزیر
اونا الان همه ی حواسشون هست- بزار باشه-
باید بفهمن که ما چقدر همدیگرو دوست داریم
من باید شب بمونم اینجا تا مراقبشون باشم
خواهرت که نیومد،در واقع هیچ کس نیومد
خودتم که اصلا نبودی،کجا رفته بودی؟
جایاند هفت ثانیه نشده همه چیز رو میفهمه
!ناراحتی برو
میخوای همسر جناب نخست وزیر بره؟
میخوای اصلا تاکسی بگیرم برم؟
به رسول زنگ بزن
ازش بپرس راجب دوتا مردی که ماشین رو منفجر کردن چیزی میدونه
میخوام اگر پلیس اونارو پیدا کرد بفهمم
رد تماس کرد- دوباره بهش زنگ بزن-
...شکستگی جمجمه
...چهار دنده ی شکسته
...بعضی از اعضای گوارشی آسیب دیده
...چندتا از انگشت های دست راست شکسته
بله خانوم- دیوونه شدی؟-
آقا،اون که یه دانشجوی کالج نیست
اون یه آدم عوضی و گانگستر هست
کارت شناسایی اون دانشجو رو دیدی؟- آقا با صد و پنجاه روپیه
هرکسی میتونه یه کارت شناسایی کالج بگیره
!کدوم دانشجویی با یه تفنگ توی جیب شلوارش میره کلاس؟
رسول،الان همه ی حواسا به ماست
...از رسانه ها گرفته تا سیاستمدارا
...اونم وقتی نخست وزیر داره از شهر بازدید میکنه
جناب،خیلی با مودبانه ازش درخواست کردم تفنگ رو بده
شروع کرد راجب خواهرم حرف مفت زدن،بهش گفتم ...که اونطوری صحبت نکنه
راجب خواهر من که تقریباً سن و سالی ازش گذشته
بعد شروع کرد راجب مادرم حرف زدن،منم به زبان انگلیسی باهاش حرف زدم
گفتم:در مورد مادر من اینجوری صحبت نکن،اون یه زن سالمنده
حتی بهش گفتم مادرم از درد زانو به سختی راه میره،اون حتی خیلی آروم شروع کرد به خندیدن
...دوستاشم شروع کردن به خندیدن،بعد دستش رو گذاشت روی شونه ی من
گفت که من دوست اونم نه یک افسر پلیس
خندید و گفت که من خیلی الکی و اشتباهی وارد سازمان پلیس شدم
اونجا بود که من زدمش- چرا-
اونروز تازه لباس فُرم ام رو از خشکشویی گرفته بودم
...همون روز صبح اما با دستاش لباسمو کثیف کرد
برای همین من باهاش برخورد جدی کردم و زدمش- الان باید با اون چیکار کنیم؟
باید زندانی بشه
باید آدمایی مثل اون رو بندازیم گوشه ی زندان
تو چطور افسر پلیس شدی؟ کی بهت اینکار رو پیشنهاد داد؟
از روی شایستگیم جناب- مزخرف نگو-
اسم پدرت چیه؟- بشیر-
استاد شیمی بود،بازنشسته شده- اینی که میگی آقایی بود که تورو به فرزندی گرفت-
!اسم بابات ابراهیم بود،یه خلافکار که با گلوله ی افراد پلیس کشته شد
درست نمیگم؟ همه ی اینا ضبط شده
بله- مادرت تورو بخشید و خودشو کُشت
اون یه تصادف بود آقا
رسول،تا وقتیکه اون پسر بهبود پیدا کنه،نیازی نیست بیای سر کار
حُکم تعلیق هم فرستاده میشه خونه ات
خانوم،ولی این حق من نیست- تو به خدا ایمان داری؟-
...خانوم مادر من- با عمه اش تماس بگیرین-
!ما نمیتونیم با درآمد عمه ام خانواده رو اداره کنیم
عموی من دیالیز میشه- اگر اون پسر بمیره،وضعیتت همین-
میتونی یونیفرمت رو برای کارای خوب بپوشی- این اصلاً انصاف نیست-
!لطقاً تجدید نظر کنید
!من نمیتونم خرج خانواده رو تامین کنم،اگر تعلیق بشم
میتونی بری
کسی نگفته بود داری میای- اینجام دیگه،وارادهان کجاست؟-
بهش بگو من اومدم،برو دیگه- صبر کن آقا-
این کارخونه ی ناراسو هست،این هم زمین های اطراف
همگی هم مُهر و امضا شدن
No comments yet. Be the first to leave one.