Monster

Monster (MONSTER)

Lataa Farsi Persian -tekstitys

Julkaisutiedot

Monster E51-E74
Kommentaari Dogtor
AnimWorld | srt

Tunnisteet

other
Julkaistu: 2022-07-14
Lataukset: 71
Kuulovammaisille: No

Farsi Persian tekstityksen esikatselu

187 ensimmäistä riviä.

سال 1976

داری گریه می کنی ؟

از دوستم یه نامه بدستم رسیده ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

از بهترین دوستم ‏.‏

وقتی که پانزده سالم بود ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

سعی کردیم باهمدیگه از مرز چک رد بشیم ‏.‏

ولی اون دستگیر شد و دوباره به پراگ فرستادنش ‏.‏

نوشته که تمام سعیش رو کرد ‏.‏

اون حتّی منو از والدین و اطرافیانم بهتر میشناخت ؛

واقعاً بهترین دوستم بود ‏.‏

مطمئنّاً براش خیلی سخت بوده که ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

بتونه این نامه رو باوجود قوانین سرسخت سانسوری دولت بدستم برسونه ‏.‏

‏"‏ اگر هنوزم شانسی برای دیدار مجدّد وجود داره ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ‏"‏

‏"‏ پس به اینجا بیا ‏.‏ ‏"‏

‏"‏ پل سیداک ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ تابلوی سه قورباغه ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ‏"‏

دلم میخواد برگردم ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ به پراگ ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

مارگوت ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

عزیزم ؟

هـــــم ؟

منو با اسم واقعیم صدا بزن ‏.‏

حدّاقل امشب اسم واقعیم رو بگو ‏.‏

میدونی که من ‏"‏ هِلِنکا نُواکُوا ‏"‏ ام ‏.‏

فقط یه امشب نمیخوام مارگوت لانگِر باشم ‏.‏

و دنیای انیمه ، تقدیم می کنند aryan_17_bahal

hossein 2

نامه ای عاشقانه از یک هیولا

سهامی که برای شرکت داروئی ‏"‏ ریزر برگر ‏"‏ داشتم رو زمان خوبی فروختم ‏.‏

مدّتی بعد هم سهام یه شرکت تحقیقاتی بنام ‏"‏ نودِر ‏"‏ رو خریداری کردم ‏.‏

تجربه ی مالی خوبی بود ‏.‏

خب ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ بعدش هم باید یه جشن درست و حسابی می گرفتم ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

چیزی هم نوشیدی ؟

فقط یه کوچولو بود ‏!‏

واقعاً که خجالت آوره ‏!‏

فقط یه کوچولو خوردم ‏!‏

چندبار باید بگم ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ؟

برای یه معتادِ الکلی ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

یه ذرّه خوردن با مقدار همیشگی هیچ تفاوتی براش نداره ‏.‏

درثانی تابحال به گروه معتادان الکلی مراجعتی نداشتید و به توصیم عمل نکردید ‏.‏

حالا ازینا گذشته ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

دکتر ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ میشه یه حرف خصوصی بهتون بگم ؟

همراهم زنی هست که میخوام ببینیدش ‏.‏

بازم یکی دیگه از معشوقه هات ـه ؟

آخه اون زن هم یه معتاد الکلی ـه ‏.‏

الان بیرون منتظرم ـه ؛

بگم بیاد ببینیدش ؟

بدونِ وقت قبلی غیرممکنه ببینمش ‏.‏

بهتره یه وقت براش بگیری ‏!‏

دکتر یه نگاه کوچولو که مشکلی ایجاد نمی کنه ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

الان جایی قرار دارم و باید برم ؛

پس بذارش برای بعد ‏!‏

بلأخره تونستم که به پراگ سفر کنم ‏.‏

واقعاً شهر زیبا و بی نظیری ـه ‏.‏

قصر پراگ ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

کلیسای جامع با اون سبک معماری گوتیک ـی ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

میدان قدیمی جمهوری در تاریکی شب واقعاً خیره کننده بود ‏.‏

انگار در سرزمین های افسانه ای بسر می بردم ‏.‏

پل سیداک چی ؟

برای دیدن پل سیداک هم رفتید ؟

البتّه ‏،‏ درست طبق چیزی که ازم خواسته بودید ؛

حتّی ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

اون تابلوی سه قورباغه رو هم پیدا کردم ‏.‏

اون زن اونجا بود ؟

نه ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

کسی اونجا زندگی نمی کرد ‏.‏

در حقیقت ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

حتّی نتونستم یه سرنخ و جواب درست پیدا کنم ‏.‏

حتّی متوجّه نشدم نینا و دیتر اونجا بودند یا نه ؛

هیچ ردّی هم از تنما پیدا نکردم ‏.‏

اینو بگیر ‏!‏

پای خرگوش ـه ‏،‏ واسه ی خوش شانسی ‏.‏

وقتی بچّه مون متولّد شد از طرف من بده بهش ‏.‏

مارگوت ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ نه ‏،‏ هِلِنکا ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

من ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

ازت ممنونم ‏.‏

سال 1980 ‏،‏ شهر پراگ

ببخشید ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

دنبال یه خانمی می گردم که از آلمان اومده اینجا و مدّتی ـه که غیبش زده ‏.‏

شما میشناسیدش ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ؟

اسمش مارگوت لانگره ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

اه ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ منظورم هِلِنکا نُواکُواست ‏.‏

هلنکا ؟‏!‏؟

آقای اسکوالد یه چیز دیگه ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

پسرتون کارل یه چیزایی بهم گفت ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

اینطور که متوجّه شدم مدتّی ـه که بموقع چیزی نمی خورید ‏.‏

شما طی آتش سوزی در کتابخونه ی دانشگاه مونیخ تجربه ی سخت و دردناکی داشتید ؛

و میدونم که این اتّفاق خیلی روتون تأثیر گذاشته ‏.‏

و مسلّم ـه که هنوزم نتونستید بر ترس و ناراحتیتون چیره بشید ‏.‏

ولی شما هنوزم کارل رو دارید ؛

اون واقعاً پسر شجاع و شگفت انگیزی ـه ‏.‏

پس دیگه نیاز نیست نگران چیزی باشید ‏.‏

پس به خودتون خوب برسید ‏!‏

مانستر ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

تا زمانی که اون هیولای لعنتی وجود داره ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ من ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

اون هیولای لعنتی درمورد مارگوت لانگر تا چه حد میدونه و اون رو میشناسه ؟‏!‏؟

اون حتّی از پسرش کارل که مدّتی هم با هم بودند شناخت خیلی بیشتری داره ‏.‏

اون یه دوست در شهر پراگ داشت که مارگوت رو حتّی از پدر و مادر و اطرافیانش بیشتر و بهتر می شناخت ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

اونا حتّی برای همدیگه نامه می فرستادند ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

حدود سال 1980 ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

بعد اینکه خبری از مارگوت بدستتون نرسید ‏،‏ برای پیدا کردنش به اونجا رفتید ؛

و اون زن رو همونجایی که حدس میزدید پیدا کردید ‏.‏

درسته ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

به این فکر می کردم که ممکنه هنوزم با مارگوت در ارتباط باشه و ازش چیزی بدونه ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

ولی ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

اون هیچّی درموردش نمی دونست ‏.‏

همون جلوی درب چند دقیقه ای درمورد مارگوت با همدیگه صحبت کردیم ‏.‏

همون لحظه ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

اونام می شنیدند ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

همون حرفایی که گفته میشد ‏.‏

منظورتون کی ـه ؟

آروم پشت مادرشون ایستاده بودند ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

و با دقّت به حرفامون گوش می کردند ‏.‏

منظورم همون دوقلوهاست ‏.‏

بفرمائید داخل ‏.‏

بفرمائید بشینید ‏.‏

شما همون شخصی هستید که آقای دالباخ معرّفی کرده ‏،‏ درسته ؟

پس شما هم به مشروبات الکلی گرایش شدیدی دارید ‏.‏ چیزی نیست ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

خب ‏،‏ بهتره همین ابتدا یه گفتگوی ساده داشته باشیم ‏.‏

دکتــــــر ‏!‏

چیزی شده خانم مِرِس ؟‏!‏؟

الان وسط مشاوره ام ‏.‏

تلویزیون ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ بیائید ببینید ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

تنما ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ دکتر تنما ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

یه لحظه ببخشید ‏!‏

تکرار می کنم ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

پلیس چک ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

بلأخره موفّق شد که ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

مظنون اصلی پرونده ی قتل بیمارستان مغز و اعصاب ایسلر در آلمان ‏،‏

پرونده ی قتل آقای مولر خبرنگار و همینطور خانواده ی فورتنر در شهر هیدلبرگ ‏،‏

و همینطور باغبان قلعه ی هیدلبرگ را دستگیر کند ‏.‏

مظنون اصلی پرونده ها یعنی دکتر ژاپنی معروف ‏،‏ کنزو تنما ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

بعد از ظهر روز پنجم توسّط پلیس دستگیر و روانه ی زندان شد ‏.‏

جزئیات بیشتر در رابطه با دستگیری این قاتل ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

در کنفرانس مطبوعاتی که توسّط پلیس برگزار خواهد شد ارائه گردیده و بدست شما خواهد رسید ‏.‏

تنما ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ‏!‏

معذرت میخوام ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

شما نباید بیائید اینجا ‏!‏

لطفاً داخل همون اتاق منتظر بمونید ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ خانم اوا هینمان ‏.‏

کنزو ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

بابت تأخیرم از همه معذرت می خوام ‏.‏

هسّه تو روحت چقدر جوون شدی تو ‏!‏

حتماً بخاطر نوه هام ـه که بیشتر اوقات باهاشونم ‏.‏

تو چطوریایی هوبرت ؟‏!‏؟

بلأخره به سال آخر دبیرستان رسیدم و داره تموم میشه ‏.‏

راستی آقای کیفِر شنیدم این اواخر زیادی فعّال بودی ‏!‏

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم شما بعنوان فیلمنامه نویس وارد هالیوود شدید ‏.‏

بهتون تبریک میگم ‏!‏

خب راستش خودمم باورم نمی شد یه تهیّه کننده اتّفاقی منو ببینه و شانس منو به هالیوود بکشونه ‏.‏

آخه جدیداً ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

مغزم کارخونه ی تولید ایده های بکر و تازه شده ‏!‏

بحق چیزای ندیده و نشنیده ‏!‏

بعد از اون عمل جرّاحی ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

اگه عمل جراّحی ـم درست طبق روالش پیش نمی رفت ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

الان اینجا نبودم ‏.‏

منم قادر نبودم بارها و بارها با نوه هام تو پارک قدم بزنم و باهاشون باشم ‏.‏

اون صندلی ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

همیشه اونجا می نشست و تنهایی چای می خورد ‏.‏

گرچه باوجود کافه ای جدا مخصوص دکتران بیمارستان ‏،‏

اون همیشه به کافه ی نزدیک بیمارستان مغز و اعصاب ایسلر میومد ‏.‏

وقتی که ما ‏،‏ بیمارانش ‏،‏ به این کافه میومدیم ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

از روی همون صندلی بهمون نگاه می کرد ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

لبخند میزد و برامون دست تکون می داد ‏.‏

واقعاً دکتر مهربونی بود ‏.‏

درسته ‏.‏

دکتری مثل اون امکان نداره دست به چنین کارای کثیفی زده باشه ‏!‏

برای همین امروز ازتون خواستم که به اینجا بیائید ‏.‏

نه ‏،‏ حتّی بیماران دیگه ای هم که نتونستند امروز به اینجا بیایند ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

باید چنین عقیده ای نسبت به دکتر تنما داشته باشند ‏.‏

دکتر اِسکومَن ‏،‏ خبرای بد ‏!‏

مِرکِل پیر از حال رفته ‏!‏

خیله خب بهش رسیدگی می کنم ؛

فعلاً سرم بدجور شلوغ ـه ‏!‏

همینجا صبرکن تا برگردم ‏.‏

باشـــــه ‏!‏

دکتر تنما ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ هیچوقت چنین کاری انجام نمیده ‏!‏

بهتره کمی آروم باشی ‏،‏ مامان ‏.‏

زودباش برو کمکش کن ‏،‏ عزیزم ‏.‏

خب ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ولی پترا ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

واسه من امّا و آخه نیار ‏!‏

دکتر تنما بخاطر کار نکرده دستگیر شده و افتاده زندان ‏.‏

اگه کمک اون نبود ‏،‏ من الان نمی تونستم نفس بکشم ‏.‏

یعنی میخوای چشم روی تمام این اتّفاقات ببندی و وانمود کنی هیچ خطری ناجی همسرت رو تهدید نمی کنه ؟

پس دهکده چی میشه ؟‏!‏؟

من تنها دکتر این دهکده ام ‏.‏

اگه اینجا نباشم ‏،‏ هیچ اتّفاقی اهالی دهکده رو تهدید نمی کنه ؟

واسه من بهونه نیار ‏!‏

تو میخوای کمکش کنی ؛

پس زودتر برو و کمکش کن ‏!‏

More Farsi Persian subtitles for Monster

Kommentit

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left