200 ensimmäistä riviä.
موسیقی تیتراژ از: Gustavo Santaolalla
ژاکتت رو میخوای پس بدم؟
تا حالا توی جنگل نبودم.
بیشتر از اونی که فکر میکردم حشرات اینجان.
- ببین، داشتم فکر میکردم... - تاسف گوییهاتو نمیخوام.
نمیخواستم بگم متاسفم.
میخواستم بگم داشتم درمورد اتفاقی که افتاد فکر میکردم.
هیچکی تو یا تس رو مجبور نکرد که منو ببرین.
هیچکی مجبورتون نکرد با این برنامه همراه بشین.
به باتری ماشین یا هرچیه نیاز داشتین
و خودتون یه تصمیم گرفتین.
پس برای چیزی که تقصیر من نیست، سرزنشم نکن.
چقدر دیگه؟
پنج ساعت پیاده روی.
میتونیم از پسش بر بیایم.
تا حالا از این مسیر زیاد رفتی؟
- مبتلایی درکار نیست؟ - اغلب نه، نخیر.
داری دنبال چی میگردی؟
مردم.
- بیل و فرنک مهربونن؟ - فرنک هست.
چطوری سرت اون زخم رو برداشت؟
چی؟ ضایعس؟
مثلا از راه پله افتادی یا همچین چیزی؟
- از هیچ راه پلهای نیفتادم. - باشه، پس چی؟
یکی بهم شلیک کرد و تیرش اصابت نکرد.
میبینی، این خفنه.
تو هم شلیک کردی؟
- آره. - زدی بهش؟
نه، تیر منم اصابت نکرد.
بیشتر از اون چیزی که فکر کنی اتفاق میافته.
چون تیراندازیت مزخرفه یا، مثلا، کلا؟
کلا.
میدونی، از اونجایی که فقط خودمون دوتاییم،
- داشتم فکر میکردم من احتمالا باید.... - نخیر.
مزارع کامبرلند.
یه دقیقه وایسا. باید یه مشت چیز که قایم کردم بردارم.
قایم کردی؟
چرا چیزمیز اینجا قایم کردی؟
تو زیادی سوالهای کوفتی میپرسی.
آره، میپرسم.
خب، میخوای جوابمو بدی یا چی؟
توی مسیر منابع مخفی میکنیم
محض اینکه یه وقت تجهیزات کم بیاریم،
- چیزی که درحال حاضر وضع منه چون... - امکان نداره!
تا حالا این یکیو بازی کردی؟
یه رفیق داشتم که همه چیو درباره این بازی میدونست.
یه شخصیت به نام میلینا هست که ماسکش رو در میاره
و دندونهای هیولاوار داره و بعدش یه راسته قورتت میده
و استخونهات رو تف میکنه بیرون.
اوه، پسر.
یادت رفته چیزمیزهاتو کجا گذاشتی.
نه، دقیقا الانه که پیداش کنم.
- یه دو سالیه که میگذره. - باشه، خب من میرم که
توی اطراف سرک بکشم، ببینم چیز خوبی هست یا نه.
بهم اعتماد کن، قبلا همه چیو روفتن بردن.
شاید آره، شاید نه.
- چیز بدی اینجا هست؟ - فقط خودت هستی.
داری بامزهتر میشی.
کیر.
- اون پشت روبراهی؟ - اوهوم!
دهنت سرویس خودشه.
الی؟
الی!
الی؟
روفتن بردن، ارواح عمت.
داری چیکار میکنی؟
مهمات کافی برای این ماسماسک وجود نداره.
باعث میشه عمدتا بیخاصیت بشه.
خب، اگه میخوای همینجوری اینجا ولش کنی...
نه.
پشمام.
با یکی از اینا پرواز کردی؟
- چند باری، آره. - چه خرشانس.
حسش که اینجوریا نبود اون موقع.
هل میدادنم سمت صندلی وسطی، 12 دلار پول یه ساندویچ میدادم.
حاجی، باید بری تو آسمونا.
آره، خب، اونا هم رفتن.
عبوسانهاس.
خب همه چیز توی یه روز خورد و خمیر شد؟
- تقریبا. - چجوری؟
منظورم اینه، هیچکی به سرچماقی مبتلا نشده،
همه خوبن،
توی رستوران غذا میخورن و با هواپیما پرواز میکنن.
و بعدش، تو یه چشم بهم زدن؟
اصن چجوری شروع شد؟
اگه برای مبتلا شدن باید گزیده بشی،
پس کی اولین نفر رو گاز گرفت؟
- میمون بود؟ - شرط میبندم میمون بود.
میمون نبود. فکر کردم مدرسه رفتی.
مدرسه فدرا. [فدرا: نام فرقهای خصومتآمیز. فدرا مخفف: «نیروی فدرال پاسخگوی فاجعه» هست.]
بهمون نشون نمیدن که چطور دولت گهشون
توی پیشگیری از یه شیوع جهانی شکست خورد.
هیچکی به یقین نمیدونه، ولی بهترین گمانه زنی اینه که،
سرچماقیا جهش پیدا کردن.
و بعضیاشون توی ذخایر غذایی رخنه کردن.
احتمالا یه ماده اولیه مثل آرد یا شکر بود.
برندهای غذای خاصی بودن که همه جا فروش داشتن،
توی سرتاسر کشور، سرتاسر دنیا.
نون، برشتوک، مخلوط پنکیک.
به اندازه کافی ازشون بخوری، باعث مبتلا شدنت میشه.
خب، غذای آلوده سر قفسه مغازهها رفت
همزمان، پنجشنبه.
مردم خریدنشون، توی شب پنجشنبه یا صبح جمعه یکم ازشون خوردن.
روز گذشت، اونا هم مریض شدنشون شروع شد.
عصر، شب، حالشون بدتر شد.
بعدش شروع به گاز گرفتن کردن.
شب جمعه، 26 سپتامبر 2003.
و دوشنبه که شد، همه چیز از دست رفته بود.
از تئوری میمونها بیشتر با عقل جور در میاد.
ممنون.
قابلتو نداشت.
چیه؟
- اینجا از جنگل میانبر میزنیم. - مگه از جاده آسونتر نیست؟
آره، قضیه فقط اینه که...
یه سری چیزا اون بالا هست که نباید ببینی.
- خب، حالا باید ببینم. - دلم نمیخواد ببینی.
جدی میگم. الی.
میتونه بهم صدمه بزنه؟
نه.
تو زیادی روراستی، مرد.
باید میگفتی قاتل تبر به دست.
هرچی که بوده،
گمونم غیبش زده.
حدود یه هفته بعد از روز شیوع،
سربازا رفتن به حومه شهر، شهرکها رو تخلیه کردن.
بهت میگفتن داری میری به ن.ق، و اینجوریم بود.
اگه جایی بود.
اگه نبود...
این آدما مریض نبودن؟
نه، احتمالا نه.
چرا کشتنشون؟
چرا به حال خودشون رهاشون نکردن؟
آدمای مرده نمیتونن مبتلا بشن.
مامانی اینجاست. مامانی اینجاست.
نه، قربان. ما الان تو زیرزمینیم. اینجا هیچکی نیست.
بیاین با بقیه به بررسی برسیم
امروز نه، ای چکمه درازهای خایهمال نظم نوین جهانی.
چقدر سریع بود.
[خطر. فقط پرسنل مجاز است]
[لینکلن شراب و روح افزا]
[کایموس تاکستانها]
ادامه بده بیا.
قدیمی نمیشه.
[4 سال بعد 2007]
من مبتلا نشدم!
مسلح هستی؟
- نه. - چرا اینقدر طول دادی تا جواب بدی؟
نمیدونم.
به یه دلیلی به دروغ گفتن فکر کردم،
ولی دلیلی تو ذهنم نیومد.
ببین، من فقط دارم سعی میکنم به باستون برسم.
تنهایی؟
با ده نفر ماجرا شروع شد.
ولی آره، تنهام.
اهل کجایی؟
ن.ق بالتیمور.
از دست رفته.
صدمه دیدی؟
فقط یه خراشه.
ای کیر توش.
همونجا وایس.
چطوری اینو جور کردی؟
باستون از اون طرفه.
- تا غروب میتونی برسی. - من واقعا گشنمه.
دو روزه هیچی نخوردم.
خیلی طولانی بنظر نمیرسه وقتی سر زبون میارمش، مگه نه؟
- احساسش کنی طولانیه. - میزارم بری، پس برو.
خیلیخب، ببین.
- اولا، اسم من فرنکه... - اوه جدی؟
قضیه اینه، فرنک.
اگه بهت غذا بدم، بعدش هر گدایی باهاش حرف بزنی...
سروکلهاش پیدا میشه دنبال ناهار مفتی میگرده،
و این آربی نیست.
خب، آربی ناهار مفتی نداشت. اون یه رستوران بود.
درموردش با هیچ گدایی، یا ولگردی یا خونهبدوشی حرف نمیزنم، قول میدم.
الانشم میدونی توی دروغگویی افتضاحم.
اینجا یکم برات لباس گذاشتم.
چی؟
لباس!
ممنون! تقریبا تموم شدم.
اگرچه، میشه پنج دقیقه بیشتر بهم وقت بدی؟
باشه.
No comments yet. Be the first to leave one.