200 ensimmäistä riviä.
آنچه در «اینطور نیست» گذشت
همسرم فوت کرده
چطور همهچی میتونه بدون اون همینطوری ادامه پیدا کنه؟
قراره این سال یادمون بمونه به عنوان
سالی که مامان و بابا طلاق گرفتن و زندگیمون رو نابود کردن؟
هر چی بیشتر توی یه جای موقت بمونی
میدونی، انگار داری بهشون امید واهی میدی
وقتی همدیگه رو بوسیدیم، خیلی وقت بود که همچین حس زندهبودنی نداشتم
ولی اشتباه بود
نمیدونم چیزی که بینمون پیش اومد به خاطر تنهاییِ من بود
یا به خاطر اینکه با تو خیلی راحتم
ما خیلی... با هم راحتم
نمیتونیم
اون مشتریِ جدیدمه. حالا دیگه مدیربرنامه دیجیها شدی؟
چرا نمیری اونجا و با یکیشون مچ نمیاندازی؟
دخترا! لطفاً جلوی چشممون باشین
اوضاع داره خوب به نظر میاد
میدونی، شاید وقتش رسیده باشه اینو عوض کنیم
فکرشم نکن
همینجوری که هست دوسش دارم
این تابلو؟ میدونی که با بابا چالههاش رو کندیم
اون موقعی که تازه اسبابکشی کردیم اینجا
این پسزمینه تمام عکسای خونوادگیِ موردعلاقمه
اوهوم
از جمله عروسیمون. باشه، باشه
خیلی خب
من عاشق همهچیِ این کلیسای قدیمیام. آره؟
آره، مخصوصاً تو. اوه
ممنون
راستش داشتم فکر میکردم، چطوره با بقیه رهبرهای مذهبیِ محله همکاری کنیم؟
مثلاً معبد، مرکز اسلامی
میتونیم یه جور بازارچه خیریه بینالادیانی راه بندازیم
حتماً کمکهای بیشتری جمع میکنیم
«چیزی که ما رو متحد میکنه قویتر از چیزیه که از هم جدامون میکنه.»
این همون چیزیه که بابا همیشه میگفت
من کاملاً موافقم که راهِ کشیش لوکاس رو ادامه بدیم
و فکر کنم الان کلی کار ریختی روی سرمون
اوه
واسه همینه که دو تا دختر داریم. آره دیگه
فقط عاشق اینم که ببینم این چیزا صاحبِ جدید و زندگیِ جدیدی پیدا میکنن
به جای اینکه توی کارتنهای توی گاراژ خاک بخورن
این خیلی خوشحالم میکنه
معلومه
اوه نه، اونو باز نکن
فقط دنبال ساک ورزشیم میگشتم
توی کمدِ خرتوپرتها نیست. آوردمش بیرون
زیر تختت رو نگاه کن
آره بابا، فهمیدم
یه آپارتمانه با کلی امکانات
آپارتمان نیست، یه تاونهاوسه، خب؟
کیسی کجاست؟ میخوام اونم ببینه
ببین، ببین، ببین. سلام
استخر هم داره
هر وقت خواستین شنا کنین، خب، میتونین
اه بابا، صدات قطع و وصل میشه. مشکل از طرف اونه، کیسی
بعد از مدرسه میبیننت، خب. فعلاً بچهها. دوستون دارم
آره، من اونجا نمیمونم. آره، منم همینطور
میخوام با هم وسایل مامان رو چک کنیم و ببینیم چی رو میتونیم ببخشیم
پس میخوای از شرِ همهچی خلاص شی؟ یعنی کل وسایل مامان؟
نه، معلومه که نه. منظورم این نبود
فقط فکر کردم بازارچه خیریه همین هفتهست
این واسه مامانت مهم بود، فکر کردم میتونیم به یادش این کار رو بکنیم
خب، پس خواستهی من چی؟
واسه همینه که میخوایم سر فرصت همهچی رو چک کنیم
ببینیم چی رو میخوایم ببخشیم و چی رو نگه داریم
ولی این وسایل که مهم نیستن
اه، آره بابا، وسایل مهمن
ما قرار نیست مامان رو پاک کنیم. پنلوپه، هیچکس اینجا نمیخواد مامان رو پاک کنه
ماشین مامان رو که نمیخوای رد کنی بره، درسته؟
خب، راستش من و مامانت فکر کردیم... نه، نه
باشه، باشه، باشه. فعلاً قضیه ماشین رو بذاریم کنار
اون وایفای نداره
وایفای داره. خیلی خب، اصلاً وایفایِ آشغال داره
همه تکالیفم توی گوگلکلسرومه
اوه، حالا دیگه انجام دادنِ تکالیفت خیلی مهم شده؟
خیلی خب. بچهها، شما میرین پیش باباتون
هر دوتاتون، ختمِ کلام
میدونم، میدونم که این قراره سخت باشه، خب؟
ولی مامانتون معتقد بود، ما هم معتقدیم که هر وقت میتونیم باید به بقیه کمک کنیم
پس بیاین فقط... بیاین سر فرصت وسایل رو مرتب کنیم، باشه؟
چرا؟ چرا ما باید اسبابکشی کنیم؟
شماها بودین که طلاق گرفتین
حالا که دارین این کارا رو میکنین، چرا اصلاً کل خونه رو نمیفروشین؟
اون اصلاً میز داره؟
بابا، بهتر بود از قبل یه خبری به ما میدادی
ما هم توی یه اتاق نمیمونیم. من نمیخوام اسبابکشی کنم
داره تیکه میندازه
اصلاً کسی به این قضیه فکر کرده؟ این خیلی بیانصافیه
این کارِ درسته. اینو میدونم
منظورم اینه که دیر یا زود باید وسایلش رو چک میکردیم
حقیقت اینه که
من آمادگیش رو دارم
بهش نیاز دارم
ولی واسه اونا سخته، میدونی
من قبل از اونا میدونستم جنی مریضه. وقتِ بیشتری داشتم که سوگواری کنم
ولی فکر کنم واسشون خوب باشه
ولی حس خیلی بدی دارم. اونا
اونا گفتن دارم سعی میکنم پاکش کنم
این غیرممکنه
حالا هر چی، منم امروز حس خیلی بدی دارم
چون دارم مرتکب یه جنایتِ هولناک میشم
یعنی مجبور کردنِ بچههام برای وقت گذروندن با پدرشون
کسی که عاشقشونه
هر چند که حس بد داشتن، انگار تنظیماتِ پیشفرضِ این روزای منه
چرا خودت رو سرزنش میکنی؟
شاید حق با کیسی باشه
اونا طلاق نگرفتن، ما گرفتیم
یه جایی باید دیگه به خودت آسون بگیری
مخصوصاً چون میدونی که بچههات قرار نیست بهت آسون بگیرن
یه جورایی وظیفهشونه که به ما حس گناه بدن
آره. ما هیچ دلیلی نداریم که احساس گناه کنیم
مگه نه؟
درسته
سلام. اشکالی نداره اینجا بشینم؟ سلام
راحـت بـاش
خب، فکر کنم یه موضوعی داشته باشم که بتونی در موردش بنویسی
اوه، جدی؟
در موردِ ماست
خب، یعنی در واقع، در مورد پدر و مادرامون
اوه، باشه
چی؟ بگو دیگه
فکر کنم مامانِ من و بابای تو با هم ریختن روی هم
چی؟ یا اینکه دارن با هم قرار میذارن
نه، اونا فقط با هم دوستن. من که اینطور فکر نمیکنم
نه. من اتفاقی حرفاشون رو شنیدم
داشتن در مورد بوسیدن حرف میزدن و اینکه چقدر عالی بوده و
و... نه، اصلاً با عقل جور درنمیاد
بابای من هنوز... اون هنوز آمادگیش رو نداره که... اشتباه میکنی
من فقط چیزی رو که شنیدم بهت میگم
مطمئنی اصلاً داشتن در مورد همدیگه حرف میزدن؟
دیدی واقعاً کاری انجام بدن؟ من
دیدیشون؟ نه
پس نمیدونی
متأسفم. اشتباه از من بود. نباید چیزی میگفتم
آخر هفته کاری داری؟
من؟
اوه، میدونی که توی هیلیدوم داشتم فقط اذیتت میکردم
ما کلاً اینطوری هستیم. منظور خاصی نداشتم
آره، میدونم
امم، خب... این آخر هفته قراره رسماً گند باشه
واسه اولین بار داریم میریم آپارتمان جدید بابام، واسه همین، آره دیگه
ایول، طلاق! کجاست؟
توی مجتمعِ مسکونیِ وستین
اوه آره، همون خونههای گذری
چی؟
بابای منم اولش از اونجا شروع کرد
اونجا رسماً پاتوقِ باباهای طلاقگرفتهست
مامان و بابای من وقتی شش سالم بود جدا شدن
خیلی بد بود
هنوزم هست
من دیگه واسه خودم متخصص طلاق شدم
الان فقط لازمه بشینی یه سری ریالیتیشوهای خیلی افسردهکننده ببینی
در موردِ آدمایی که زندگیشون از تو هم داغونتره. اینطوری حالت خیلی بهتر میشه
و بهترین قسمتش هم سوءاستفاده کردن از حس گناهِ اوناست
میتونی هر چی دلت میخواد ازشون بگیری. جدی؟
تقریباً آره
هی، صبر کن داکوتا. چرا داری با من حرف میزنی؟
چون اینجا بودی
لطفاً بهم بگو دیشب پیچوندی و نیومدی
چون با اون «کاپا جو» یه قرار عاشقانه داشتی؟
اوه، کاش داشتم
نه، امم، بالاخره مجله «ساترن لیوینگ» رو باز کردم
و بعدش هم فوراً خوابم برد
اسمش هم «جو»ـه. فقط جو
نه اینکه حالا مهم باشه
جواب هیچکدوم از پیامهام رو نداده
پیام؟
مگه چند تا فرستادی؟
باید میبوسیدمش. فرصت رو از دست دادم. نه، نه
نه، منظورم اینه که واقعاً بهمون خوش گذشت
مثلاً اصلاً نمیفهمم. فایدهی این همه دایرکت دادن و پیام دادن چیه؟
فایدهای نداره. بکش راست، بکش چپ، همین
پیچوندتت. اینم یه مرحلهست دیگه
برو سراغ بعدی. نمیخوام برم سراغ بعدی
خوشم اومده بود ازش
کلی این و اون رو رد کردم تا به اون رسیدم
خب، مردا عاشق اینن که یهو غیبشون بزنه
واقعاً داری حالم رو بهتر میکنی
سلام. ببخشید، یه کم زود اومدم
مشکلی نیست
سلام دیوید. چطوری؟
خب، «کلر لسلی»، مشتریِ مشترک و محبوبمون
از مطالب تبلیغاتیت خیلی خوشش اومده
خوبه. عالیه
داشتیم در مورد تمدید تورش حرف میزدیم
و اضافه کردن یه بخش بهاری توی... صبر کن، صبر کن، اه
میشه اول در مورد برنامه خانواده حرف بزنیم؟
آره حتماً، چی شده؟
امم، بچهها... اونا نمیخوان آخر هفته رو توی خونه جدیدت بگذرونن
خب، چه بد، ولی چارهی دیگهای ندارن. باشه، درک میکنم
ولی میدونی، ما همیشه میگفتیم که میخوایم اونا استقلال داشته باشن
که خودشون بتونن تصمیم بگیرن... خیلی خب، لوری
من پدرشونم، مگه نه؟ اونجا هم جاییه که زندگی میکنم
توی همون جایی که خودت گفتی بگیرم. باشه، من
شماها بدون من با هم گروهِ چت دارین؟
میتونین بدون من با هم چت کنین
ببین، میدونم این وضعیت افتضاحه
نه، در واقع نمیدونی. باشه؟ تو نمیدونی
تو کسی نیستی که توی «خونههای گذری» زندگی میکنه
این حرفِ کیسی بود، نه من. من... معذرت میخوام
No comments yet. Be the first to leave one.