200 ensimmäistä riviä.
ایستگاه شاکوجی-کوئن
رسیدیم. خیلی از مسیر اصلی دوره، نه؟
جنازهام
ای بابا! اون کتابفروشیای که همیشه میرفتم الان شده یه باشگاه کوچیک
واقعاً شوکهکنندهست
زمونه عوض شده دیگه، فکر کنم
اون ساختمون بزرگه اونجا چیه؟ چه میدونم
لحظههایی که میفهمی رسیدی خونه. آره
خیلی وقته مامان باباتو ندیدم. استرس دارم
استرس واسه چی
اونا هیچوقت عوض نمیشن
منزل سوگیموتو
وای، این دیگه واقعاً یه خونه خانوادگیه
الان یادم اومد
همهچی داره یادم میآد
یعنی اینقدر گذشته؟ آره
از دبیرستان به اینور ندیده بودیش، نه؟
من اومدم
ببخشید که مزاحم شدیم
اوه، چه زود اومدین
اگه بهم میگفتی، میاومدم دنبالتون
ردیفه. مطمئنی؟
اِه
ماهیرو! بله
خیلی وقت بود ندیده بودیمت! بله، همینطوره
لاغر شدی؟
اوه، جدی؟
درست و حسابی غذا میخوری؟
زیاد میخورم. واقعاً؟
خب، بفرمایین تو
داخل خنکتره
ممنون. حتماً بیرون خیلی گرم بوده
امسال چه تابستون طولانیای شده
آدمکشهای کوچولو: هر روز
آدمکشهای کوچولو: هر روز
صدای تاتامی
خشخش
با این خودتو خنک کن
مرسی! چرا زحمت کشیدین
ممنونم
گلابی میخوری؟ بله
تو چی، ماهیرو؟ با کمال میل
خب، پس بریم سراغ گلابیها. ممنون
آخیش
قشنگ حس تابستون میده. تابستونِ خونه یعنی چای جو
قشنگ چسبید
میدونی
از این پردههای آویز هم فقط تو خونهها پیدا میشه، مگه نه؟
همونایی که شبیه مهرهان؟ آره
راستش
همین الانش سه تا نشونه میتونم بگم که بفهمی اومدی خونه
جدی؟ ولی پیدا کردنِ موردای جدید و خاص سختهها
هان؟
باید چیزایی رو ببینی که بقیه متوجهش نمیشن. میتونی؟
چرا یهو داری سختش میکنی؟
ولش کن. خیلی کلیشهایه
اِمم... حداقل بذار یه دونه بگم
باشه
بگو. گوش میدم
وقتی میفهمی خونهای که
یه روزنامه ببینی و یهو دلت بخواد بخونیش
بیخیال، روزنامه دیگه خیلی اغراقه
مگه نمیگه «من تو خونهام»؟ نگاه کن، جدول برنامههای تلویزیون و صفحه کمیکها
من میخونمش. بیاین، اینم از گلابیهاتون
آخ جون! خیلی ممنونم
بفرمایین. حسابی خنک شدن
شینگو هم بهزودی میرسه
جدی؟ تا اون موقع راحت باشین
اوه. منم کمک میکنم
نه، لازم نیست
سر کار حسابی سرت شلوغ بوده، نه؟ تا میتونی استراحت کن
سرمون شلوغ نیست. کل روز رو فقط ولو میشیم، مگه نه؟
باید اون روحهای خبیث رو پاکسازی کنی
نباید روحِ کسی رو که کشتی با خودت بیاری خونه
روح خبیث؟
حالا که حرفش شد
مامانت به همسایهها گفته که تو آدمکشی، درسته؟
آره، ولی هیچکی باورش نمیشه
همه فکر میکنن یه تختش کمه. اِمم
خوشمزهست
مرسی که منتظر موندین. اینا کادو بودن، ولی بفرمایین بزنین بر بدن
خوب به نظر میرسن. جدی؟ خوشحالم
داشتین درباره چی حرف میزدین؟ خب، امتحانات ورودی نزدیکه
بچهم بدجوری عصبیه. بهم گفت «یا دست از سرم بردار یا بمیر»
چه وحشتناک. اوه، خانم هاسگاوا
چیساتو چی، خانم سوگیموتو؟
فارغالتحصیل شد؟
میره دانشگاه؟
نه، گیر داده که میخواد آدمکش بشه و به حرف کسی هم گوش نمیده
منم به عنوان مامانش، نمیتونم همینطوری بگم «باشه برو»، مگه نه؟
اصلاً حرفشو نزن! مگه نه؟
یه لحظه، آدمکش؟
یعنی منظورش اینه که
بیخیال خانم هاسگاوا! معلومه که داره شوخی میکنه
شوخی؟ البته که شوخیه
اینطوری منو نترسونین
آخه باید چه واکنشی نشون بدم؟
نه، جدی میگم. شوخی نیست
کاملاً واقعیه
آهان. تو یخچال گلابیهای شیرینی دارم. میخوای؟
خانم سوگیموتو یه جوریه، نه؟
لابد استرسِ امتحانا زده به سرش
این چیزا واقعاً اثر داره؟
اسپری ضد باکتری
تو تلویزیون دیدمش
روحهای خبیث رو از بین میبره! ما طلسم نشدیم، خب؟
البته، انجمن هم جنگیری انجام میده
شاید باید بریم. باید بری
بده اونا ردیفش کنن
بالاخره این همه آدم رو کشتی دیگه
تموم شد. ردیفه
ناهار چیه؟
تو فکر رولِ سوشی بودم
چی؟ ناهار سوشی؟
مگه عید سال نوئه؟ ایول
ما اومدیم
ببخشید مزاحم شدیم. خوش اومدین
چیساتو! خیلی وقته ندیدمت
اوه، خانم فوکاگاوا. شما هم همینطور
با اجازه
مارینا! چه عجب
آره واقعاً. وای، ایو کوچولو رو ببین
به خاله چیساتو سلام کن. چقدر تو نازی
خیلی وقته ندیدمت
منو یادت میآد؟ نه
ای وای، ایو! هان؟
چطور یادت نمیآد؟ من که عکسشو بهت نشون داده بودم
شاید مدل موهات عوض شده
موهام؟ قبلاً یه جور دیگه بود
اینا عالی به نظر میرسن. مگه نه؟
مامان تو کارت حرف نداره. اوه، یادم انداختی
تازگیها رفتم تورِ جاهای جنزده
چی؟ جاهای جنزده؟
باز دوباره شروع شد؟
عاشق این چیزایی، نه؟
خب، چون چیساتو و داداشش دیگه بزرگ و عاقل شدن
من و باباش دیگه میتونیم هر چقدر دلمون میخواد خوش بگذرونیم
به هر حال
تو اوکوتاما... خب؟
میگن یه تونل هست که هیچوقت نباید واردش بشی
یه تونل؟ آره
از کی تا حالا به این چیزا علاقه پیدا کردی؟ میخوای بری؟
خودت گفتی هیچکس نباید واردش بشه، نه؟
وقتی میفهمی خونهای که
جایزههای قدیمیِ بچهها
توی چشم باشه
«مسابقه سخنوری کودکان.»
ای بابا. بیا دیگه، ایو
بشین
توی باشگاه یا گروه خاصی بودین، خانم فوکاگاوا؟
چی؟ من؟ اِ
اِ، من توی ورزش زیاد خوب نیستم، واسه همین
ولی توی این کار استادی، نه؟
اوه، بزنبزن و این حرفا؟ آره
اون که ورزش نیست. بیشتر غریزیه
فوقالعادهست! واقعاً حرفهای هستی
آره، آره. غریزی؟
راستی، شما دقیقاً چیکار میکنین؟
اوه، من واسه یه شرکت تفنگبازی کار میکنم. چی؟
این دیگه واقعاً معرکهست. شرکت «لیلکس»؟
دقیقاً! ای وای
نه بابا، من که نمیتونم جلوی یه آدمکش واقعی پز بدم
اینا واقعی نیستن. نه، من واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم
تفنگهای بادیِ ژاپن تو دنیا بهترینن
باعث افتخاره
پس حتماً بازیهای بقا انجام میدین؟
اوه، قبلاً بازی میکردم، ولی
یه نفرو خلع سلاح کردم و از پشت داشتم خفهش میکردم
واسه همین محرومم کردن
دمت گرم! غیر از اینم انتظار نمیرفت
خب، وقتی آدمکشهای واقعی فیلم و این چیزا میبینن
چیزی هست که به نظرتون غیرواقعی بیاد؟
مثلاً وقتی بحثِ انگشت روی ماشه یا کمینگاهِ تکتیراندازه
اشتباه انجامش میدن، نه؟
مخصوصاً فیلمهای ژاپنی
اینطوری نشونه نمیگیری، بلکه اینطوری میگیری
همیشه با خودم میگم «اگه اونطوری کنی که تیرت خطا میره!»
ولی بعدش شلیک میکنن و یهو میبینی خورد صاف وسط هدف
زیاد اینطوری نمیشه؟
خب، اینجور چیزا زیاد پیش نمیآد
اوه، واقعاً؟
ولی من توی سریالایی مثل «پلیسِ ماشهکش» دیدم
آره، همینطوره. من... بابا
اوه، ببخشید! معذرت میخوام
از این مکالمه جون سالم به در بردم
یه مکالمه با موفقیت انجام شد
من اومدم! اوه، این چیه؟
ایو، یکی اومده
ایو! برو دیگه
اوه. چی؟
ببین، پدربزرگ اینو آورده. خوش اومدی
اوه، چیساتو! خوش اومدی
سلام
چی؟ اون چیه؟
آماده باشین
پدربزرگ چی صید کرده؟ چی؟
داره بازش میکنه. وای خدای من
این دیگه... واقعاً اینا رو خودت گرفتی؟
تو از کی تا حالا ماهیگیری میکنی؟
خب من... وای، چقدر بزرگن
No comments yet. Be the first to leave one.