200 ensimmäistä riviä.
«امپایر بـست تی وی در تلگرام و اینستاگرام» .::@EmpireBestsTV::.
ترجمه از محمد کرافت
به محض اینکه به اونجا رسیدیم،
همه از خوشحالی شروع به جیغ زدن و فریاد زدن کردن.
پریانکا پرسید که آیا کفش های پنجابی مخصوصش رو اوردم؟
گفتم "بله!" مخصوصا برای خودش اورده بودمشون
برای پراتیبا لباس و برای خانواده میوه خشک خریدم.
همه در حال و هوای جشن و پایکوبی بودن.
تمام شب جشن گرفتیم و رقصیدیم.
حتی نفهمیدیم زمان چطور گذشت.
لالیت ترتیب تمام برنامههای موسیقی رو داده بود.
روی گوشیش لیست پخش رو تنظیم کرده بود و وقتی نوبت اجرای ما رسید،
آهنگ مناسبی از گوشیش پخش شد.
رقصیدن رو که شروع کردم یکی یکی اومدن بهم ملحق شدن
خب دیگه، داشتیم نامزدی پریانکا رو جشن میگرفتیم
دقیقا توی همون جایی که دیدن از حلق آویزونشون کردن داشتیم میرقصیدیم
آخه کی میدونست تا ده روز دیگه این اتفاق میفته؟
فراتر از تصور هر کسی بود.
"کالبد شکافی" اینگونهای معنیش میشه:خودت با چشم خودت ببین.
یعنی، باید بدنها رو تجزیه تحلیل کرد
وقتی اولین بار خبر رو شنیدم، خبر مرگ 11 نفر رو،
میدونستم که روز درازی رو پیشرو دارم.
مردهها نمیتونن از جانب خودشون حرف بزنن.
پس ما تبدیل به سخنپیشگان اونا میشیم.
ما باید حقیقتشون رو پیدا کنیم و آشکارش کنیم.
گمونم چیزی که توی این خانواده دیدیم نسخهای افراطی از چیزی بود
که توی تمام خانوادهها توی سرتاسر دنیا میبینیم.
خانواده خودش رو اغلب این جوری جلوه میده،
خانوادهای هندی که زیباست، هماهنگه، و منسجمه.
خانواده ها رازهایی دارن
و میشه به هر قیمتی حفظشون کرد.
كشف جنازه حدود ساعت 15:30 آغاز شد.
11 تا جسد زمان زیادی به خرج میبرن
بعلاوه، رسانهها داشتن سرک میکشیدن به امید بدست اوردن سرنخ.
به امید گرفتن یه نما از سردخانه.
خب هرچی داخلش هست، ما داریم حسابرسیش میکنیم. بذارین نتیجه کارمون بدست بیاد.
روانگردانخورشون کردن؟
غذاشون مسموم شده بود؟ همه این احتمالات وجود دارن.
چرا در باز بود؟ ده جسدِ حلق آویز شده پیدا شدن.
اما جسد مادرسالار صورتش بهروی پایین بود، روی زمین.
... و ظاهرا خفهاش کرده بودن.
تو حاضری مادرتو بکشی؟
پس چرا خانواده من باید مادرمو بکشه؟ دست از اتهامات کذب بردارید!
چطور ممکنه یه خانواده کارشون از برپایی جشن بزرگ برای دخترشون،
برسه به خودکشی دسته جمعی، اونم توی 14 روز؟
من پنج روز اینجا با خانواده بودم.
من روز 20ام ماه رفتم
اگر باید خودکشی میکردن
چرا باید 400 هزار روپیه خرج نامزدی میکردن؟
حالا علت واقعی مرگ
فقط با گزارشهای پس از مرگ قابل تاییده.
پلیس این پرونده رو به شعبه جرایم جنایی منتقل کرده.
بزرگترین سرنخی که پیدا کردیم فیلم دوربین مداربسته بود.
دوربین مداربسته ورود افراد خارجی به خونه رو نشان نمیداد.
تصاویر اون شب فقط حرکت اعضای خانواده رو نشان میداد.
در یکشنبه 11 عضو از یه خانواده اینجا مردن
اما حالا بر اساس تصاویر جدید از دوربین مدار بسته، به نظر میرسه،
که این به طور سازمانیافته برنامه ریزی شده بوده.
خونه چهار اتاق داشت. هر گوشه رو به دقت بررسی کردیم.
نمی خواستیم هیچ جزئیاتی رو از دست بدیم.
می خواستیم تمام مدارک رو جمع آوری کنیم.
فقط با نگاه کردن به صحنه جنایت، متوجه شدم که چیزی در جریانه.
بقایای تشریفات آتشزنی مردگان رو پیدا کردیم.
خاکستر گویای ماجرا بود.
یجورایی گویا از این بود که شب قبل یه تشریفاتی رو انجام داده بودن
معمولا، در پروندههای مربوط به خودکشی،
ما دور و بر منطقه معبدی که مردم یادداشتهای خودکشی رو داخلش میذارن جستجو می کنیم.
جستوجوی بی کم و کاستی انجام دادیم و در نزدیکی حرم یه دفترچه پیدا کردیم.
دفترچه خاطرات رو نگاه کردیم و مطالب داخلش رو خوندیم.
همه چیز به روی چشمامون شفاف شد.
ترجمه از محمد کرافت
یکی دیگه رو هم توی اتاق دیگهای پیدا کردیم،
و بعدش تیمم رو وادار کردم که کل مکان رو بگردن.
هر اتاق حداقل ده بار بررسی شد.
ده بار.
در مجموع، 11 دفتر خاطرات پیدا کردیم.
اولیشون تاریخش مربوط به سال 2007 بود.
و آخرین مورد تاریخش دقیقا مال قبل از حادثه بود.
11 سال.
بزرگترین مشکل این بود که شاهدی درکار نبود،
و همچنین نه مجرم مشخصی، و نه بازماندهای.
با این وضعیت، دفترچههای خاطرات تبدیل به
مهم ترین اجزای شواهد شدن.
میتونید ببنید که ماموران شعبه جنایت دارن از خونه بیرون میان.
اسناد و دفتر خاطراتی دستشونه
که توی محل جنایت کشف کردن.
محتویات این دفترها برای اعتبارسنجی استفاده میشن.
وقتی روی تراس ایستاده بودیم، میتونستیم پلیسها رو ببینیم
که داشتن یه سری یادداشت و دفتر خاطرات رو میبردن. ما اینو دیدیم.
دفتر خاطرات چی میگن؟ یادداشتهای دستنویس چیان؟
میدونید توی اسناد دستنویس چی نوشته شده؟
یه چیزایی میدونم، اما فعلا چیزی نگم بهتره.
چطوری همچین چیزی رو به خوانندگانمون توضیح بدیم؟
آخه روحمون هم خبر نداشت چی داخل اون یادداشتها نوشته شده.
آیا یادداشتها مربوط به این حادثهان؟
آیا یادداشتها مسئول مرگ 11 نفرن؟
چون باید اولین کسی میبودم که خبر رو منتشر کنه، بدجور تحت فشار بودم.
و یه سری خبرنگار میومدن تا هرچی زودتر بتونن جواب معما رو پیدا کنن.
بیرون اون خونه ایستاده بودم و داشتم نگاهش میکردم.
یهویی چشمام به دیوار عریان افتاد.
روش اشیایی بودن که شبیه نقطه بودن.
یکم فاصله داشتم، پس گوشیم رو در اوردم و روش زوم کردم.
داشتم با همکارم در مورد لولههای عجیب روی دیوار صحبت میکردم،
با خودم فکر میکردم، یعنی کی اینجوری لوله توی خونهاش وصل میکنه؟
دقیقا همون موقع یه کانال داشت گزارش زنده پخش میکرد. صدامو شنیدن.
در کمال تعجب، هفت لوله روشون به پایین بود.
چهار تاشون هم مستقیم بودن.
بین کشته شدگان هفت زن بود
و چهار مرد
و خط و رسم لوله ها
دقیقاً مثل اجساد آویزون شده بود.
وقتی هنوز داشتیم درموردش بحث میکردیم،
یه خبرنگار دیگه دربارهاش صحبت کرد توی گزارش زندهاش
لوله، برنامه ریزی، و خط و رسم.
لولهها و خط و رسم اجساد آویزون شده.
11 لولهی بیرون زده دیده شدن…
آیا این لولهها برای کمک به فرار روح 11 میت نصب شدن؟
به زودی، عدد 11 به طرحی مکرر توی این پرونده تبدیل شد
همونطور که میبینید، 11 میله روی کبابپز وجود داره.
و حالا ما 11 پنجره و 11 دریچه رو پیدا کردیم.
این ایده من بود که عدد 11 توی این پرونده ارتباط عمیقی داره.
لوله ها معنای دیگری نداشتن.
برای نور و تهویه نصب شدن دیگه.
ازم خواستن لولهکشی کنم
چون نمیخواستن پنجرههاشون رو به سازهی دیگهای باشه.
وقتی همسایهها چاردیواریشونو میسازن باید بسته باشن
به نظر ما منطقی نبود.
انگار برای تهویه نبوده.
چرا کسی باید برای تهویه لولهگذاری کنه؟
و اصن لولههای خمیده چطور میتونن برای تهویه استفاده بشن؟
لولهها رو بی برنامهریزی همینجوری گذاشتیم.
چند تا لوله قدیمی دستم رسید، بعضیاشون خمیده بعضیاشون هم صاف و راست.
کارگرهام تنبل بودن. به خودشون زحمت ندادن لولههای خمیده رو برش بزنن.
چیز بیشتری تو این داستان وجود نداره.
این سوال باقی میمونه که چرا همه چیزِ اون خونه
رو شماره 11 فیکسه؟
به نظر من، کل این داستان "11" تصادفیه.
مطلقاً هیچ ارتباطی وجود نداره
بین لولهها، اعداد، و 11 تنی که مردن.
اما باز هم، چون داستان خیلی غیرمعمول بود،
درک کردنش سخت بود.
این افراد چه کسایی بودن؟
چطور یکی که 14 سال بیشتر سن نداره، حاضره همچین کاری کنه؟
چطور یه دختر تحصیل کرده که میخواد کارشناسی ارشد بازرگانیش رو بگیره،
کسی که با یه شرکت چند ملیتی کار میکنه،
چطور همچین کسی میتونه با انجام چنین کاری موافقت کنه؟
اونا کارایی که تو دفتر خاطراته رو داشتن انجام میدادن. همین قدرشو باور دارم.
به این باور دارم که به هرچی توی اون دفترها نوشته شده بود
پایبند بودن.
وقتی دفترهای خاطرات رو پیدا کردیم شروع به خوندنشون کردیم.
و بعدش، کلی زمانمون رو دربر گرفت.
من تک تک کلمات رو خودم خوندم.
خودمو تو یه دفتر مبحوس کردم و یه ضرب همهاشو خوندم.
لحنش آموزشی و دستور دهنده بود.
گاهی هم سرزنشکننده
محاورهای بود
و بلافاصله به صفحه آخر رفتیم.
و همهاش اونجا بود....
همه چیزهایی که تو صحنه جنایت پیدا کردیم دقیقاً همون چیزی بود که توی دفترها نوشته شده بود.
کل روند رو مستند کرده بودن.
حدود یک هفته پیش نوشته بودنشون.
و دربارهی تشریفاتی که تا هفت روز بعد برپا و برجا میذارنش حرف میزدن.
بهش میگفتن «باد پوجا».
باد یه درختیه که ریشههاش از شاخههاش آویزونه.
پس لحن و منظورش ائم از اینه که باید مثله
ریشههایی که از شاخهها آویزونن رفتار کنن.
حتی زمانش رو ثبت کردن.
نوشتن قراره در حدود یک بامداد اتفاق بیفته.
"تا هفت روز متوالی تشریفات باد را بجا اورید."
"اگر کسی به خانه مراجعه کند، باید روز بعدش انجام شود."
"هیچ چیز نباید قابل مشاهده باشد."
"باید از نور کم استفاده کرد. چشمها باید کاملا بسته باشند."
"چشم بند باید به درستی روی چشم ها بسته شود."
"دهان را باید با دستمال بست."
"وضعیت ذهنی باید روی صفر باشد."
"هیچ چیز نباشد جز بیکرانگی."
"در حالی که در معرض توجه ایستادهاید،
تصور کنید شاخههای درخت دورتان میپیچند."
"تشریفات درخت بانیان را با اتحاد و عزم راسخ انجام دهید."
"این شما را یاری میدهد که از گناهانتان استغفار جویید."
تلاشهای غیرقابل تصوری کردم که دستم به چند تا صفحه از اون دفتر خاطرات برسه.
سعی کردم با چند نفر تماس بگیرم، ولی هیچکی هیچ سرنخی نداشت.
وقتی از منبعم تماس دریافت کردم از همه جام مایه گذاشتم.
اون یادداشتها وحشتناک بودن.
داشتم تک تک سطرهای نوشته شده توی یادداشتها رو مرور میکردم.
تلاش میکردم نیت و مفهوم درونشون رو بفهمم.
از اونجایی که به یادداشتها دسترسی داشتم،
می خواستم روز بعدی منتشرشون کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.