200 ensimmäistä riviä.
بهت قول یه معجزه رو دادم sub by amirslip
زیاد چیپس میخوره، نه؟
چیپسها فقط یه وسیلهان واسه خوروندن اون غذای بچه،
و اگه دقت کنی، میبینی که غذای بچه سبزه.
آهان!
تو هم لازم نکرده به من درس بچهداری بدی -
کلاً ۲۲ سالته.
خودتم همینطور. تازه بچه هم نداری.
اون همه حرفهای گندهای که میزدی یادت هست؟
اسفناج، عدس، آووکادو.
آره، میدونم.
من حتی نمیدونم آووکادو رو از کدوم گوری باید گیر آورد.
ننت لابد میده مستقیم از «فورتنام» با هواپیما براش بفرستن.
خب، یه سال گذشت و...
تمام اون ادعاهام سر از سطل آشغال درآورد.
کنار همون عدسها.
صدای تلویزیون در پسزمینه
«در همین حال، در فایف،»
«درگیریهایی با پلیس رخ داد، چون اعتصابکنندهها مانع از...»
# بهت قول یه معجزه رو دادم
# باور چیز قشنگیه
# وعدهها، وعدهها
# وقتی که روزهای طلایی با شگفتی از راه میرسن
# فرصت
# یه مدتی تو فکرشونه... #
# عشق حالا خیلی بیصدا به نظر میاد. #
تقریباً خوشگلن. هوم، البته اگه ندونی چیان.
یک، دو، سه! ایول!
دوستت دارم. با احتیاط برو.
دوستت دارم! خداحافظ.
آخ!
بانی!
بانی!
یه بار دیگه جیغ بزنی، کارت تمومه.
شوخی ندارم! بتمرگ تو ماشین
خواهش میکنم تمومش کن! نه! وایسا!
وایسا! یکی به دادمون برسه. یکی کمک کنه!
خواهش میکنم تمومش کن! راه بیفت!
کت! کت!
کت!
الو؟
آقای گرنت، من بانیام!
من با کت بودم که یه مرد اومد، اسلحه داشت،
و مجبورش کرد سوار ماشین بشه و برونه! بانی، آروم باش.
نتونستم به موقع خودم رو برسونم آقای گرنت، واقعاً معذرت میخوام!
بگو کجایی.
پیداشون میکنن، مگه نه؟ برشون میگردونن؟
هر چی ماشین و مامور داشتیم رو ریختیم بیرون تا دنبالشون بگردن.
میدونیم که این یه پروندهی خاصه.
کجا داریم میریم؟ هر وقت لازم بود بپیچی بهت میگم.
آخه کجا داریم میریم؟ لازم نیست بدونی، پس خفه شو!
ببین، هر چی بخوای، هر چی لازم داشته باشی، بهت میدیم.
میدونم که میتونم. خونوادم بهت میدن، مشکلی نیست.
گفتم خفه شو! لازم نیست این بساط رو راه بندازی!
باید این بچه رو ساکت کنی! اون وامونده رو جلوی اون تکون نده!
گفتم، نه جلوی اون!
sub by amirslip
پشیمون میشی.
مرد: گزارش شده خودرویی با مشخصات مشابه دیده شده،
یه واکسول متعلق به کاترینا گرنت،
به شماره پلاک اکو ژولیت چارلی هفت صفر ایندیا ایکس-ری.
الان دیگه ۱۱ ساعت گذشته. آقای گرنت.
همه میدونن هر چی اینجور مسائل بیشتر طول بکشه...
چی شده؟
# ما رو از خاک دربیار و بالا نگه دار
# جنازهمون رو ببر به آسمون
# ما رو تو یه آسمون پولکی بپیچ
# و میتونیم دوباره توی گناه برقصیم
# فقط دستم رو بگیر و دل رو بزن به دریا
# با این قبرستون خداحافظی میکنیم
# امشب سالسا میرقصیم و میترکونیم
# دوباره ساخته شدیم و نجات پیدا کردیم
# خرِمون از پل گذشته، پس بزن بریم
# قیدِ هر چی خویشتنداریه رو بزن
# عجله کن، قبل از اینکه ناقوس مرگ به صدا دربیاد
# بیا نالههای توی روحمون رو فریاد بزنیم #
زن: اوم... ممنون که اومدی، کارن.
تعجب کردم که قبول کردی بیای.
خب، اصلاً این بساط واسه چیه؟
یه مستند سریالی جدید. واسه پلتفرمهای پخش آنلاین.
هوم! حسابی داری واسه خودت کسی میشی.
در مورد تو هم میشه همین رو گفت... جناب بازرس.
اونقدری با پلیس همکاری کردم
که بدونم از اصطلاح «پروندههای راکد» خوشت نمیآد، مگه نه؟
ما توی واحدمون بهشون میگیم «پروندههای تاریخی».
واسه انجام دادنِ کاری که ما میکنیم، نباید به زمان مثل یه مانع نگاه کنی.
باید به چشمِ یه فرصت بهش نگاه کنی.
خب، همونطور که سالها میگذره و آدما پیر میشن...
...دنیا عوض میشه... و سر و کلهی مدارک جدید پیدا میشه.
گزارشگر: «طوفان دیشب معلوم شد که یکی از بدترین طوفانهایی بوده
که ساحل شرقی توی این چند سال به خودش دیده.»
«بارون شدیدی که کل شب ادامه داشت...»
باعث راه افتادن سیل تو بعضی از بخشهای 'فایف' و 'پرتشایر' شده...
معمولاً پروندهها اینطوری میرسن دستت؟
مدرک جدیدی از زیر خاک میکِشین بیرون؟
یا تکنولوژی یهو جهش میکنه؟
یهو یه راهِ نو واسه بررسی 'دیانای' یا پاششِ خون پیدا میکنیم،
یه بانک اطلاعاتیِ جدید واسه گشتن.
من... به چیزی به اسمِ 'نبودِ مدرک' اعتقاد ندارم.
فقط هنوز با آدمِ درستش حرف نزدم.
آزمایشِ درست رو روش انجام ندادم.
اینطور که معلومه تو نیستی که پرونده رو انتخاب میکنی،
بلکه پروندهست که تو رو انتخاب میکنه.
خُب... من اینجوری بهش نگاه نمیکنم.
اصلاً اختیاری از خودت داری که رو چی تحقیق کنی؟
از این خوشم نمیاد که بین قربانیها دستچین کنم.
تو داری واسه نهادی کار میکنی که محدودیت زمانی و بودجه داره.
احتمالاً باید یه جورایی گزینشی عمل کنی، نه؟
ترجیح میدم اونایی رو تو اولویت بذارم که...
که کمترین وقت و هزینه واسشون صرف شده.
قربانیهای فراموششده؟ البته خانوادههاشون که فراموششون نکردن.
آره، ولی شاید رسانهها چرا. دوست ندارم تحتتاثیر اونا قرار بگیرم.
بالاخره باید به چیزی که واسه مردم مهمه واکنش نشون بدی.
بعضی وقتا، بحث سرِ چیزی که واسه مردم مهمه نیست،
بحث سرِ اینه که رسانهها تصمیم گرفتن رو چی کلید بزنن،
که معمولاً جنجالیترین و کثیفترین داستانه،
و خوشعکسترین قربانی...
بعدشم واسه اینکه دهن منتقدا رو ببندی،
باید جوری به نظر بیای که انگار داری اون پروندههای جنجالی رو زیر و رو میکنی.
بحثِ تظاهر نیست، واقعاً باید بررسیشون کنیم.
کلی وقت و هزینه پای اینا میره.
پس یعنی بازیچهی رسانههایی؟
اِ، نه، راستش، قضیه اینه که...
میدونی چیه «بِل»؟ نه.
کلی کار ریخته رو سرم.
سرکار، چطور پیش رفت؟
دیگه بهم بگو «بازرس»، مینت.
: ببخشید.
چرا گذاشتی اون کارو بکنم؟ اونم با اون؟
آخه چطوری میتونستم... جلوت رو بگیرم؟
مینت، من توی خودِ کار واردم، نه حرف زدن دربارهاش.
خیلهخب. دفعه بعد اگه کمکی خواستی بهم بگو.
چی؟ تو هم که چیزی از رسانه بارت نیست.
نه، ولی تا دلت بخواد...
سخنرانیهای آرنولد شوارتزنگر رو توی یوتیوب دیدم.
پیری، مینت، همین الان بیاید اتاقم.
لابد دکتر «وایلد» رو میشناسید.
چه خبره؟ یه جنازه توی معدن «دانلسی» پیدا شده.
اوضاع جوی باعث شده آب از معدن بالا بزنه.
به سختی میتونن زمان مرگ رو تخمین بزنن،
چون جنازه توی لجنزار و لای خاک پیت بوده.
هویتش رو درآوردی؟ هنوز نه.
یه چیزِ بهتر پیدا کردن.
خب، یه واکسول؟ یه کدی روی بدنهش هست.
زدیم تو سیستم، داریم دنبال صاحبش میگردیم و...
صاحبش رو پیدا کردن.
ببین، فکر میکنم به تحقیقات بیشتری نیاز داره. کی هست حالا؟
باید شناساییِ اون جنازه رو بذاریم تو اولویت.
ریور؟
مال کاتریونا گرانته. اون کلیدِ ماشینِ اونه.
همونی که خودش و پسرش رو باهاش دزدیدن.
یا عیسی مسیح.
کاتریونا گرانت. باید بشناسمش؟
جان پل گتیِ اسکاتلند؟
جان پل... همون پاپ؟
وارثِ یه ثروتِ نفتی بزرگ بود.
خودش و پسرش رو واسه باجگیری گروگان گرفته بودن،
بعدشم که باج پرداخت نشد، دیگه هیچ ردی ازشون پیدا نشد.
گوش کن، این نباید به بیرون درز کنه. نه قربان، لو نمیره.
این داستان... واسه این آشغالها مثل کراک میمونه،
سه سوت میچپن تو کونت و...
لازم نیست ادامهش بدید، قربان.
تیمت رو انتخاب کن. هر چند نفر که میخوای از دایره جرایم سنگین بردار.
واسه این یکی حسابی به نیرو احتیاج داری.
احتمالاً دکتر وایلد رو واسه پزشکی قانونی میخوای.
اگه قبول کنه.
این یکی از گندهترین پروندههای آدمربایی و مفقودیه...
تو کل تاریخ این مملکت.
معلومه که قبولش میکنه.
ردیفی؟
همین الان تو اون مستندِ مزخرف «بل» گفتم...
که حالم از پروندههایی که صد بار بازبینی میشن به هم میخوره،
همونایی که کلی پول و توجه به پاشون میریزن؛ که چی بشه؟
چون قربانی یه وارث خوشبر و روئه؟
و باباش یه غول نفتیِ کلهگندهست که گند زده به محیطزیست؟
واقعاً اینو گفتی؟ نه.
ولی چیزی نمونده بود بگم.
هی، هی! اولاً که تو اصلاً منظورت این حرفا نبود.
تو هیچوقت درباره یه قربانی اینطوری قضاوت نمیکنی، میدونم که کار تو نیست.
اینا همش اثرِ مستی و ترس و لرزه.
دوماً، کارن، تو اصلاً واسه همین پروندهها ساخته شدی.
چون تو میتونی پشتِ این همه اراجیف رو ببینی، میتونی بزنی تو دلِ این همه جاروجنجال.
میدونم.
: اگه این یکی رو گند بزنم، عواقبش...
خیلی سنگینتر میشه. آره.
و پر سر و صداتر، و...
تو... از پسشون برمیای.
با کمک تو.
کارن...
توی تیمم بهت نیاز دارم. (آه میکشد)
میتونی یه تیم عالی بسازی با... نه، بدون تو نمیشه.
تو محیط کار هیچکس نمیدونه ما با همیم.
آره، چون به کسی ربطی نداره. خیلی خب.
ولی آخه وقتی فقط دمِ کتری به هم میخوریم یه حرفه...
فکر نکنم اگه جفتمون رو یه پرونده باشیم بتونم مخفیش کنم.
خب، «مینت» که میدونه و تا حالا هم چیزی نگفته.
ولی بقیه چی؟ خیلی حواسمون رو جمع میکنیم.
بیا اینجا.
شاید حتی کیف بده.
هوم... آره.
No comments yet. Be the first to leave one.