196 ensimmäistä riviä.
زیاد استرس ندارم که جردن رو ببینم
اون من رو به خاطر شخصیت و ارزشهام دوست داره
اما یکم استرس دارم، فقط میخوام مطمئن بشم که یه وقت
میدونی، زمین نخورم یا کار عجیبی نکنم
تونستم دندونامو مسواک بزنم
پس امیدوارم همه چی خوب پیش بره چون ناهار رستبیف خوردم
ولی فکر کنم اونم از این خوشش بیاد
آخه خیلی شکمویه، پس
معلومه، امیدوارم که از نظرش جذاب باشم
حتماً میخوام تاثیر خوبی بذارم. امیدوارم زمین نخورم یا شلوارم پاره نشه
وقتی زانو میزنم که خواستگاری کنم
اما فقط میخوام برم ببینمش
واو
فوقالعاده شدی
خیلی زیبایی. بیا اینجا. اوه! مرسی
چقدر دیوانهکنندهست! معرکهای. این واقعاً
اوه خدای من
یه چیزی برات دارم
ببین نظرت چیه
امبر
با من ازدواج میکنی؟ بله
دستام دارن میلرزن. وای خدای من
قلبت داره از سینهات میزنه بیرون؟ آره
بیا بریم شامپاین بخوریم. با من بیا
لعنتی
ایول
اوه واو
نظرت چیه؟ عالیه
از چیزی که میبینی خوشت میآد؟ آره، واقعاً خوشم میآد
خیرهکنندهای. واقعاً خیرهکنندهای. مرسی
من همین الانشم عاشق امبر شده بودم، و بعد
اینکه اینقدر زیبا هم باشه، واقعاً
تا حالا همچین حسی نداشتم
واو
واقعاً زیبایی
خیلی خوشتیپی
بیا بریم اینجا
وایسا ببینم. بهم میآیم. آره
آره واقعاً. واو
خدایا، قلبم داره تند تند میزنه
خیلی عجیبه که صدات رو با صورتت تطبیق بدم. واقعاً عجیبه
اون چیزی نبود که انتظار داشتی؟
نمیتونستم هیچ انتظاری داشته باشم
خدایا، ولی خیلی معرکهای. مرسی
خیلی خب. ایول
سلامتی
واسه آیندهمون لحظهشماری میکنم. منم همینطور
نمیتونم چشم ازت بردارم
منم همینطور. سلامتی
قطعاً فکر نمیکنم قیافهاش برام فرقی میکرد
اما لبخندی داره که واقعاً فوقالعاده و شگفتانگیزه
و چشمایی که وقتی حرف میزنه قشنگ برق میزنن
و کلاً خیلی عالیه
واو. من خیلی خوششانسم
منم همینطور
عاشقتم
منم عاشقتم
شوکه شدم
واقعاً معرکهای
خوشحالم. آخه استرس داشتم
منظورم اینه که وقتی آدم میآد تو، استرس میگیره
با خودم گفتم: «حتی نمیدونم اون اصلاً قراره...»
میدونم. قلب منم داشت از سینهام میزد بیرون
نزدیک بود دمِ در غش کنم
در واقع، اینم برات دارم
این همونیه که دیروز برات خوندم
میخوام پیش خودت نگهش داری
مرسی. خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوشحالم. منم همینطور
برام مهم نبود چه شکلی باشی و حالا میبینم عجب مرد خوشتیپی هستی
اوه، مرسی. خیلی ممنون
دوستت دارم
منم دوستت دارم
این واقعاً دیوانهکنندهست. باورنکردنیه، نه؟
آره، میدونم
دومین لحظه برتر زندگیمه
اولیش به دنیا اومدن اِما بود و این دومیشه
اوه، چقدر قشنگ
منم همینطور
یه نامه دستمه
توش نوشته: «به عشقم، زیباترین کسی که تا حالا ندیدمش.»
«قدرتت الهامبخشه.»
«جذابت مدهوشکننده است و اعتمادبهنفست میدرخشه.»
«تو یک جنگجویی. تو حامی هستی. تو یک الگویی.»
«ممنون که خودِ واقعیت رو به من نشون دادی»
«و من رو همونطور که هستم پذیرفتی.»
«تقدیم به عشق زندگیم»
«دوستت دارم، امبر کاترین موریسون.»
اون این رو قبل از اینکه من رو ببینه برام نوشت
این بهم حس فوقالعادهای میده
مخصوصاً بعد از اینکه اِما رو آوردم، هیچوقت فکر نمیکردم
میدونی، میدیدم زندگی دوستام هر کدوم یه مسیری میره
و همشون داشتن نامزد میکردن و ازدواج میکردن و من با خودم میگفتم:
«احتمالاً تو این مرحله از زندگیم، این چیزا دیگه برای من اتفاق نمیافته.»
هیچوقت فکر نمیکردم واقعاً اتفاق بیفته
ولی اتفاق افتاد. ببین
اتفاق افتاد. بفرما. دیدی؟
واقعاً اتفاق افتاد
الان حس خیلی خوبی دارم
فوقالعادهست! منم همینطور
دوستت دارم. منم دوستت دارم
خداحافظ
من اصلاً انگشتر دستم نمیکنم. نمیدونم باید چیکار کنم
بهش عادت میکنی
یه انگشتر کوچیک از "شین" خریدم تا دستم کردنش رو تمرین کنم
و با خودم گفتم: «این خیلی اذیت میکنه.»
چرا اینجایی؟
اوم، واسه پیدا کردن شوهر
واقعاً داشتم این رو جذب میکردم، مطمئنم
یه لباس عروس خریدم
عاشق اون لباس شدم
حراج بود، منم یه لباس عروس گرفتم
پس دیگه چارهای ندارم. باید ازدواج کنم
صبح بخیر
چطوری؟ خوبم! تو چطوری دوانتا؟
منم خوبم، مرسی که پرسیدی
میدونم هنوز زوده ولی یه حسایی دارم، واسه همین
میتونی بفهمی که میخوای روی کی تمرکز کنی
دقیقاً. میخوام وقتی از اینجا میریم بیرون، همسرم بیشترین شناخت رو از من داشته باشه
آره. یه چیزی که در مورد من متوجه شدی چیه؟
حقیقت رو میخوای؟
آره؟
صدات یکم شبیه آدمای "خرخون" و عشقکتابه
ولی خب، معلومه که نترسوندتم و فراری نشدم
مگه نه؟ آره. خب معلومه، من کار عکس و فیلم انجام میدم
همه ما تو یه زمینهای تو زندگیمون عشقِ فلان چیزیم
برادرهای منم هردوشون خیلی تو کار عکاسیان
به نظر میآد از همین الان یه تیم خیلی خوبیم
همینطوره! تو از یه خانواده پرجمعیتی
منم از یه خانواده پرجمعیتم
و گوش کن، من وقتی بحث زایمان و وضع حمل میشه، قفلی میزنم روش
هر روز، کل روز میتونم در موردش حرف بزنم و اصلاً هم خجالت نمیکشم
مردم همیشه میگن: «به نظرت چندشآور نیست؟»
«اینکه کل روز واژن ببینی»
«و ببینی بچهها از اونجا میان بیرون؟»
منم میگم: «نه، به نظرم زیباترین چیز تو کل دنیاست.»
خوشم اومد. دیگه روی چی قفلی میزنی؟
وقتی آهنگ واوبل پخش میشه، من صددرصد اون وسطم
پس اگه شوهرت رقص "کرمی" بره، خجالت نمیکشی؟
بستگی داره کجا تصمیم بگیره رقص کرمی بره
معلومه، توی یه عروسی. درسته
هر جور راحتی عزیزم
فقط دارم تصورت میکنم که
«این یارو قراره وسطِ راهرو رقص کرمی بره.»
مثلاً بگی: «اوه خدای من.» بقیه بگن: «این شوهرت نیست؟»
تو هم بگی: «نمیشناسمش کیه.»
«مطمئن نیستم.» «من اصلاً شوهر ندارم.»
من رو با اون خانمه اونجا اشتباه گرفتی
اوه، خیلی باحالی
من برای شوهر بودن هیجان دارم
یه چیزی که همون اول در مورد تو نظرم رو جلب کرد، خیلی ربط داشت به
اینکه چقدر برای این ایده که ببینی مَردِت پدر شده، هیجانزدهای
من برای ازدواج آمادگی دارم چون تو شغلم جا افتادم
مهمتر از اون، اینه که
فکر نکنم تا حالا خودم رو اینقدر عمیق شناخته باشم
برای من، ازدواج یه تعهد همیشگیه
تصور کن اگه پدربزرگ و مادربزرگهای ما بیخیال میشدن
سر چیزایی که میشنوی مردم تو دنیای امروز سرش بیخیال هم میشن
ما اصلاً وجود نداشتیم اگه پدر و مادرمون، یا پدربزرگ و مادربزرگمون
روزهای سخت رو با هم پشت سر نمیذاشتن
وقتی ازدواج کنم، میخوام همسرم بدونه که: «تا وقتی نمردم، نمیتونی ترکم کنی.»
آفرین
آخه ببین، گفتی که پایهایم، پس تا تهش هستیم
میخوام یه مسئله شخصی رو باهات در میون بذارم
باشه
عوامل تولید من رو کشیدن بیرون و بهم گفتن که پدربزرگم، اوم، فوت کرده
خیلی متاسفم
اگه من اینجا بمونم
برام مهمه که بدونی به دلایل درستی اینجام
چون همین الان کلی دلیل دارم که بخوام برم
درک میکنم اگه هر لحظه بگی: «از لحاظ روحی نیاز دارم بیخیال شم.»
آره. یا بخوای پیش خانوادهات باشی
کاملاً درکت میکنم
فرصت شد با برادرم حرف بزنم
اوم، همونطور که داشتم با اون و مادربزرگم حرف میزدم
چیزی که هردوشون بهم گفتن این بود که
این همون چیزیه که پدربزرگم میخواست
میخوام به این مسیر ادامه بدم و
میدونی، امیدوارم شریک زندگیم رو پیدا کنم، همونطور که پدربزرگ و مادربزرگم پیدا کردن
اگه آماده نبودم، الان اینجا نمینشستم
آره
فیلم «داستانی از برانکس» رو دیدین؟
یه فیلم قدیمیه. فکر نکنم دیده باشم
یه جملهای توش هست که میگه: «تو زندگیت با سه تا زنِ فوقالعاده آشنا میشی.»
«اولین عشقت، همون عشق دوران نوجوونیه.»
عشقِ بچگی. «دومی داغونت میکنه.»
«و بعد سومی میاد و همه چی رو درست میکنه.» و همونیه که موندگار میشه
رابطهای که با اَشلی دارم
قطعاً از نظر منطقی برام معنا پیدا میکنه
من و اشلی داریم فوقالعاده با هم کنار میآیم
یکی از مهمترین بخشهای یک رابطه، سفره دل رو باز کردن و بروز احساساته
این کار برای ما مردا واقعاً سخته
پس اینکه بتونی اون احساسات رو تو یه محیط امن بروز بدی
با زنی که از لحاظ عاطفی بهش جذب شدی
همون چیزیه که مدتهاست تو یه همسر دنبالش میگشتم
واضحه که مربیگری فوتبال چیزی نبود که بلافاصله بعد از دانشگاه براش برنامه ریخته بودم
No comments yet. Be the first to leave one.