200 ensimmäistä riviä.
وقتی بچه بودم، یه برکه بود
اوه، خیلی ترسناک و وهمآور بود
دور تا دورش کوههایی از پیچک کادزو و نیزار بود
بهت بگم، اون دفعهی اول پیدا کردنش
کار حضرت فیل بود
دوباره پیدا کردنش دیگه واقعاً معجزه بود
واسه همینه که به اینجا میگیم... این جای جادویی رو
بهش میگیم رودخونهی گمشده
و... و یه سری از مردم شهر بودن که باور نمیکردن
اصلاً وجود داشته باشه
اما هر از گاهی، یه
یه جوون دلداده یا بچههایی که داشتن ول میچرخیدن
میخوردن به پستش، میدونی که
و لازم نبود بهشون بگی، بدون تابلویی، بدون نقشهای
خودشون میفهمیدن
اوه، هنوزم صداشون رو میشنوم، آره
"خدای من، اوه خدای من، ما بالاخره رودخونهی گمشده رو پیدا کردیم."
یادمه اون روزی رو که دیدمش
درست وقت غروب از لای اون نیزارها زدم بیرون
خب، من گم شده بودم، واقعاً گم شده بودم
و وقتی چشمم به اونجا افتاد، قلبمو چسبیدم
به خدا قسم، دستمو گذاشتم روی سینهام
تا قلبم رو همونجا نگه دارم
فکر کردم مردم
یه چیزی بود... یه چیزی مثل
مثل مه که از روی آب بلند میشد، و شاهراههایی
از نور طلایی و زرد خورشید که از لای اون خاکستریِ قدیمی
خزههای ترسناک اسپانیایی میزد بیرون
و وقتی میخورد به اون مه، اوه، همه جا طلا میشد
توی هوا و آب بود، و من رو هم طلایی کرد
و بعد... و بعد زیر اون آب
یه گربهماهی سیاه بزرگ و غولپیکر دیدم
بزرگ، بزرگ، خیلی بزرگ، مثل یه زیردریایی که آروم و با اطمینان حرکت میکرد
درست مثل خودِ خدا
و اونجا دیگه چیزی به اسم زمان وجود نداشت
واسه همين، من فقط مجبور بودم که
لباسامو درآوردم، باید شیرجه میزدم توش
پریدم توی اون طلای سرد و
چووو... زهرهی خدا رو هم ترکوندم
اوه، و میدونستم، ببین
همون لحظه فهمیدم
اونجا، اومد بالا و صاف روحم رو چسبید
و راستشو بهت بگم، هنوزم ولم نکرده
چشمامو که میبندم، همین الانشم اونجام
پریدم تو اون آب، توی نور خالص خورشید شنا کردم، و پیر شدم
اما برای همیشه تو جوونی گیر افتادم
بعد از اون شب که رفتم، منم مثل بقیه
دیگه نتونستم اونجا رو پیدا کنم
هیچوقت نفهمیدم چطوری رفتم اونجا، هیچوقتم نفهمیدم چطوری برگردم
هی، اما اون شب، وقتی رسیدم خونه، رفتم سراغ بابام
گفتم بابا، بابا، من رودخونهی گمشده رو پیدا کردم
و اون لبخند زد
و فهمید، از قیافهام فهمید
نیازی به توضیح نبود، اغراق نمیکردم
میدونی، آدما میفهمن، آدما همیشه میتونن بفهمن
وقتی یکی واقعاً اونجا رو پیدا کرده
بابام، بابام سرشو تکون داد و گفت
همم، بله قربان، آره، منم حدوداً سن تو بودم که پیداش کردم
اوه، فکر کنم سه چهار سال بعدش بود
بابا من و هر شیش تا برادرم رو برد
با خودش به فرمانداری
خب، اون موقع اوضاع بر وفق مرادش نبود
و خیلی سخت دنبال کار میگشت
میبینی، اون پایین، توی اون
چی بهش میگن، اون طبقهی پایینِ فرمانداری
مقر اصلی مهندسی ارتش اونجاست
پسر، دارم بهت میگم یه نقشهای داشتن که لنگهاش رو
هیچوقت دیگه نمیبینی
کل دیوار رو پوشونده بود. بزرگ بود، آره، بزرگ
مثل اشتهای یه دختر تپل! پر از جزئیات و رنگ و پستی بلندی بود
هر جا که تپه بود
اونم تپه داشت
هر جا که دره بود، اونم دره داشت
انگشت کشیدن روی اون نقشه مثل این بود که خودت اونجایی، بری اونجا
بری سفر
همون موقع، من و برادرِ دندونخرگوشیم، اسکوتر
شروع کردیم به گشتن و دنبال کردن اینور و اونور
که یهو، یه ناظر شکمگنده
با یه دندون طلا اومد جلو و گفت: "دنبال
دنبال چی میگردین بچهها؟"
و من زل زدم تو چشماش و گفتم:
"داریم دنبال رودخونهی گمشده میگردیم."
اوه، اون دندون طلاش یهو برق زد
"همچین جایی وجود نداره."
و من گفتم: "لعنت بهش اگه اینطوری باشه."
و اون گفت: "ببین پسر، اینجا
نقشهی رسمیِ دولتیِ مهندسی
ارتش آمریکا، نقشهی زمینشناسی و توپوگرافیه
و مو لای درزش نمیره
کل برنامهی کنترل سیلابِ این منطقه
به دقیق بودنِ این نقشه بستگی داره
من این نقشه رو میشناسم، و هیچ رودخونهی گمشدهای توش نیست
و من گفتم: "من توش شنا کردم."
گفت: "نه، نه، تو توی رودخونهی سرخ شنا کردی."
گفتم: "نه، نه، من توی رودخونهی سرخ شنا کردم
و توی رودخونهی گمشده هم شنا کردم و فرقشون رو میدونم."
اوه، اون موقع اتاق ساکت شد
و اون ناظر خودشو باد انداخت تو گلوش
لباشو کج کرد جوری که اون دندون طلای لعنتیش برق زد
و با لحن خیلی تحقیرآمیزی گفت: "پسرِ احمقِ بیسروپا
من میدونم چی دارم میگم
تو اشتباه میکنی."
واسه همین، من رفتم سراغ بابا و گفتم: "بابا، بهش بگو."
و اون ناظر سریع مثل یه لاکپشتِ گازی
پرید به بابا
و بابا به زمین نگاه کرد
و من گفتم: "بابا، بابا، بهش بگو
بگو که اون اشتباه میکنه."
و بابام خیلی آروم سرشو آورد بالا و نگاهم کرد
و گفت: "پسرم، اوه پسر، اون یه متخصصه."
ممم
خب، اون روزی بود که فهمیدم
در مورد متخصصها فهمیدم و اینکه اونا بهتر از تو
در مورد یه سری چیزا میدونن
اما یه سری چیزا رو خودت بهتر از همه میدونی
و به احتمال زیاد، مخفیترین، باارزشترین و زیباترین
چیزهای توی قلبت و زندگیت، توی هیچ نقشهای نیستن
اما تو اونجا بودی
میدونی که واقعیان، حقیقت دارن، چه بتونی ثابتشون کنی
چه نتونی
پس هیچوقت نذار کسی با حرفاش پشیمونت کنه
از اون چیزی که میدونی حقیقته
میبینی، من یاد گرفتم
یاد گرفتم که متخصص کسیه که به ندرت تنش به آب میخوره
پس هر چیزی که خودت توش شنا کردی رو باور کن
زود باش
اوه
بیا دیگه
اوه
اوه
این کشیشِ فلانفلانشده کدوم گوریه؟
جامپر
جامپر جامپر نکن واسه من
من ۵۰ دلارِ تموم به اون مرتیکهی مقدّسِ شُلوول دادم
حتی به خودش زحمت نداده پیداش بشه
ای بابا
میاد
اوه، میاد، بالاخره میاد
پیدا کردن داماد اونقدرها هم آسون نیست
حتی یکی مثل اون
اوه عیسیِ مسیح
اوه
اوه
اوه پروردگارا
اوه
آه
اوه
خدای متعال، منو ببخش
من فقط یه گناهکارم، لطفاً منو ببخش
زود باش کشیشِ من، لباس بپوش
دیرت میشه
عیسیِ مسیح، این زندگیِ بیارزشِ من
رفتم کلی میلیون دلار خودمو انداختم زیر قرض
واسه راه انداختن این عروسی، فقط واسه اینکه اون کشیشِ ایکبیری
بیاد اینجا و پیش خدا حلالش کنه وقتی اون یارو که اونجا سیخ کرده
امشب بچهام رو تصاحب میکنه
چی شده؟
اون کشیشِ ایکبیری پیداش نیست
باید دو سال پیش کوتاه میاومدم و میذاشتم اون موبیدیک بگیردش
چرا اون منحرف از جاده رد شد؟
چون به مرغ گیر کرده بود
من نمیتونم این کار رو بکنم
اسپلندید، تو از پسش برمیای
نه، نه امشب، نه توی اون تخت با دولان
من میمیرم
نمیمیری
اوه، ولی درد داره؟
نه به اندازهی
نه به اندازهی چی؟
به اندازهی نداشتنش
تالبوت، تو و بالفورد انجامش نمیدین؟
تو دیوونهای، مشکلی نداری
تو اونو داری، مگه نه؟
چطوری دور نگهش میداری؟
خودش تمایلی نداره
اوه، ای وای وای
تالبوت، ما تمام عمرمون صمیمیترین دوستای هم بودیم
و توی این شیش ماهِ لعنتی
به خودت زحمت ندادی حتی یک بار بهم بگی که
چه کارایی رو انجام نمیدین؟
امشب درستش میکنم
امشب درستش میکنی؟
تالبوت، امشب میخوای چه کار کنی؟
وقت نمایشه
برو کنار لعنتی
عوضی
دخترا، بجنبین لطفاً، دارم دقیقهای واسه این پول میدم
برین
اسپلندید، بجنب فرشتهی شیرینم
بابا، من دارم میمیرم
تو قرار نیست بمیری
باید برم دستشویی
باید زودتر به فکرش میبودی
آخ
خب، شروع شد
بالفورد؟
بالفورد؟
اوه نه
اوه نه
اوه نه
No comments yet. Be the first to leave one.