200 ensimmäistä riviä.
شنیدیش؟
یه ضربانه
یه تپش قلبه
که داره میپیچه
خیلی اونورتر از این خیابونبندیهایی که توی ترافیک گره خوردن
و اون شلوغیها
چی میشه اگه همهمون بخشی از یه چیز بزرگتر باشیم؟
مثل یه نقشونگارِ زنده و پویا
که از لحظههای زودگذر ساخته شده؟
چی میشه اگه یه برخورد اتفاقی بتونه همهچیز رو عوض کنه؟
یه جراح رو تصور کن که تو راهِ کاره و اصلاً نخوابیده
دیرش شده، ولی تصمیم میگیره وایسته
یکی! یکی کمک کنه، خواهش میکنم
و به جاش، جونِ یه نفر نجات پیدا میکنه
یا اون جوونِ بیست و چند ساله
که پشتِ جمعیت گیر میکنه و همون چند ثانیه مکث
باعث میشه تصادفی با یه دوست قدیمی روبرو بشه
کسی که باید بره خونه
ولی به جاش، با هم تصمیم میگیرن که
یه نوشیدنی بخورن
و از همون انتخاب
عشق رو پیدا میکنن
اگه دنیا اینقدر کوچیکه
پس چرا این شهر اینقدر بزرگ به نظر میاد؟
میلیونها نفر از ما تو این خیابونها راه میریم، همهمون غریبهایم
ولی خب، همه قبل از اینکه با هم آشنا بشن، غریبهان
طولانیترین چراغقرمزِ سمتِ غربِ شهر
اشکالی نداره
من برعکسِ شوهرم، همیشه یه وقتِ اضافه برای خودم میذارم
هه، آره
۵ اگه قراره ساعت ۶ جایی باشیم، به زنم میگم ساعت
اون ترافیک رو مقصرِ همهچیز میدونه
حالا هم داره درباره اسبابکشی به فلوریدا حرف میزنه
میگه اونجا هر روز آفتابیه
خب، آدم باید یاد بگیره قدرِ فصلها رو بدونه
هر چیزی که زیاد باشه، دیگه برات عادی میشه
حتی آفتاب
سال ۳۰
بله، فکر کنم دقیقاً همینقدره که اینجا ایستادم
تو مردِ خوششانسی هستی، والتر والی
هی، بله که هستم! اوم-هوم
هیچکسِ دیگهای نمیتونست تحملت کنه
نه، گمانم همینطوره
و با این حال
همیشه، همیشه
اِه
بهتره عجله کنیم
رستوران رزروِ ما رو نگه نمیداره
یه لحظه وایسا
حالا میخوای منو از یه تپه بکشونی بالا؟
آره، بجنب دیگه، بیا
اوه، نه مرد. برنامه عوض شد
تو مسیر، یه کافه دنج دیدم
هوم؟ قشنگه
و از همه مهمتر
اوم-هوم...؟
سربالایی نداره
بیا
ولی وایسا... وایسا
آنا؟ لباس خوابت
فردا
بابایی اومد خونه
اوه، سلام
سلام، سلام، سلام
یه نفر برات یه کادو داره
آه، واقعاً؟
اوه، واو
یه قلب
ممنونم
آه... باشه
لباس خواب؟ آره
وقتِ خوابه
هی
شاید الان دیگه به یه آنتیبیوتیک نیاز داشته باشی، نه؟
ممنون. مطمئنم خودش خوب میشه
اون، خب
داره متوجه میشه که تو اینجا نیستی
اِه
خب، با اون وکیل یه قرار گرفتم
فردا هم میخوام برم یه آپارتمان رو ببینم
که... که نزدیکِ مدرسه آناست
واسه وقتایی که شاید دلش بخواد شب اونجا بمونه
پس اون "آروم پیش رفتن" چی شد؟
خب، یه سال گذشته، پس
آره، میدونم چقدر گذشته
لطفاً صدات رو بالا نبر
چرا؟ اون که صدا ما رو نمیشنوه
باشه
اولویت اولِ ما آناست، مگه نه؟
آره
آقا، حالتون خوبه؟
اِه، آره، آره، فکر کنم... اوه
اوه، شاید بهتر باشه یه نگاهی بهش بندازی
نه، نه، چیزی نیست... فقط یه بریدگیه
ممکنه خونریزی داخلی باشه
یا فقط یه بریدگی
اَه
باشه
سرگیجه داری؟ سردرد چطور؟
برات بخیه میزنیم
برای اطمینان، یه سیتیاسکن هم بگیریم
این سرفه رو از کِی داری؟
میاد و میره
سیگاری هستی؟
نه. ولی... شما بودی؟
چند سال تو دهه بیستِ زندگیم
ولی خب، نمیشه گفت سیگاری بودم
"سیگاری... بودم."
خب، از اون موقع تا حالا کلی چیز عوض شده
تغذیهم سالمه
من... قند و شکر نمیخورم
سالهاست که الکل رو کنار گذاشتم
انتخابهایی که الان میکنیم مهمن
انتخابهایی که قبلاً کردیم هم مهمن. قصدم قضاوت نیست
بهجز اون بخشِ قند و شکر
همهمون هر از گاهی به یه شیرینی نیاز داریم
اینطور نیست که شیرینی دوست نداشته باشم، خب؟
منظورم اینه که، عاشقِ شیرینیام
وقتی بچه بودیم، مامانم از این کلوچههای "ووپی پای" برامون درست میکرد
این واقعیت نداره
پرستار بچه کلوچهها رو درست میکرد
و مامانم فقط میگفت خودش درست کرده
و آخرش هم من فهمیدم
و مامانم بعدش یه پرستار جدید گرفت
من واقعاً با این سکوتهای طولانی راحت نیستم
پس هر وقت خواستی راحت بهم بگو دهنم رو ببندم
اگه بهت بگم ساکت شی، واقعاً ساکت میشی؟
باشه
اثری از آسیب مغزی یا تورم نیست
از اون بابت همهچیز خوبه
عالیه
دادم یه سیتیِ قفسه سینه هم ازت بگیرن
یه توده دیده میشه. توی ریه چپ
چی؟ منظورت چیه، "توده"؟
بیشترشون خوشخیم هستن
ولی با توجه به اندازهش، ترجیح میدم با یه بیوپسی پیگیری کنیم
حالا، پرستارهای میزِ پذیرش
میتونن برات وقتِ این عمل رو رزرو کنن
صبح بخیر
اوه، سلام
آه... عزیزم
میشه دوتا مسکن برام بیاری؟
سرم داره منفجر میشه
احتمالاً نباید اون لیوانِ سوم رو میخوردم
دیشب، مگه نه؟
آره، درسته
بفرما، عزیزم
آه، بیا اینجا ببینم
آخی، هی، بیا اینجا
آره. هوم؟ اوم-هوم
چطوره؟
من عاشق اون جای دیشب شدم، تو نشدی؟
چرا، منم خوشم اومد
خیلی زیاد
ما هم میتونیم یه همچین جایی داشته باشیم
میتونیم
اوه، برندای من، همیشه دنبالِ ماجراجوییِ بعدیتی
چرا اول فقط، اوم... همین بازنشستگی رو امتحان نکنیم؟
باشه. اوم-هوم؟
اوم-هوم
بسیار خب
صبح بخیر، خانم آلدریج
کری، هر بار که بهم میگی "خانم آلدریج"
باعث میشه حس کنم یکی از اون اعضایِ طردشدهی
خاندان سلطنتی هستم
تصورش رو بکن
میتونم. و کردم
با سرآشپز چطور پیش میره؟
میخواد نقلمکان کنه لسآنجلس
بدجوری به هنرِ آشپزی و شکمگردی علاقه داره
تو چه حسی به این قضیه داری؟
خب، منظورم اینه که نمیفهمم چطور "کف" میتونه شام باشه
نه اون، عزیزم. درباره جابهجایی
اوه، اوم... نمیدونم، خوبه
فقط مسئله اینه که الان اینجا دوستانی دارم و عاشقِ این کارم
منظورم اینه که، یه روز میخوام کاری رو بکنم که تو میکنی
اوم، و الان هم دارم از بهترین آدم یاد میگیرم
یه دقیقه وقت داری؟
آره. ممنون
چه خبر؟
رفتی اجرای "اتومیک واندال"؟
نه
کریس
تیمِ ما... نگرانه
سه سال از آخرین باری که با یه هنرمند جدید قرارداد بستی میگذره
اون نیموجبیهایِ ازخودراضی هنرمند نیستن
یادت میاد اوایل که اینجا شروع کرده بودم
میرفتیم اجرای یه نفرو توی یه میخانهیِ داغون میدیدیم؟
صداشون تا مغز استخونِ آدم نفوذ میکرد
اونوقته که باید با کسی قرارداد ببندی
نمیتونی یه شانس بهشون بدی؟ نه
اونا فقط ادان
تو که قبلاً باهاشون قرارداد بستی
واقعاً امیدوار بودم که تو هم باهامون همراه باشی
خب
نیستم
جان میگه نیاز داریم یه مدتی فاصله بگیریم
میفهمم. یه سال گذشته
ولی هنوز
حس میکنم هر کی دور و برمه بارداره
No comments yet. Be the first to leave one.