120 ensimmäistä riviä.
من... من...
بسیارخب، من فرض میکنم برای این یه توجیهی هست.
آره، بنظر من میرسه که
میریم همین الان فیربنکس رو کشته و سعی کردن وسیله باستانی رو بدزده.
من تو این قضیه هیچ نقشی نداشتم. من اینجا پیداش کردم، درست مثل شما.
تو سر جات نبودی؟
من... نه، یه دختری بود.
از شرش خلاص شدم، ولی من داشتم سعی میکردم دوباره پیداش کنم و... هیرا کجاست؟
گوربابای هیرا! تو هنوز یه جسد مرده رو دستته که باید توجیهش کنی.
من نکشتمش.
اون داره حقیقتو میگه.
و تو چرا همیشه طرفشو میگیری، هاه؟
چون من میشناسمش.
ولی حتی اگه اینجور نبود،
میریم تنها شخصیه که وسیله کهن براش مهم نبود.
اونا زخمای یه تیغه نیستن روی بدنش . کل این قضیه یه بهم ریختگی مطلقه.
و تو هم تو کار بهم ریختگی نیستی. یا حداقل، قبلا نبودی.
پس چه اتفاقی افتاد؟
فیربنکس از همون مسیری که ما استفاده کردیم استفاده میکرد.
اگه یه نگهبان یا یه تله گیرش انداخته، ما یه چیزی میدیدیم.
من... من نمیدونم. ولی کار اون نبوده.
ببینین، میدونم الان جواب میخواین. منم همینطور. ولی الان قرار نیست هیچ جوابی گیرمون بیاد.
ما باید روی نجات بقیه تمرکز کنیم.
جسد رو مخفی میکنیم، برمیگردیم به طاق، افرادمون رو جمع میکنیم، و در میریم.
اگه سریع حرکت کنیم، نگاره کویدین طاقت میاره.
موافقم.
شما دوتا دیوونه تشریف دارین؟
حتی اگه فکرم کنم که بی گناهین، من به اون بالا بر نمیگردم.
از زنده بودن خوشم میاد.
چرا اینقدر میترسی؟ تو اونی هستی که یه کیسه نارنجک داره.
نارنجکهای اضطراری!
فکر کنم این صلاحیت داره.
خب، من اینکارو نمیکنم.
کل این قضیه یه کار گوهیه.
و من قرار نیست زندگیمو با برگشتن بهش به خطر بندازم.
متاسفم.
حق با توعه.
نقشه فوق العاده سختیه. فرصتهای محال درمقابل دشمنی پلید.
از اون چیزا که فقط ارباب اقبال میتونه توش به موفقیت برسه.
از اون چیزا که شاعرها دربارهش سالیان سال میخونن.
من همیشه ترانه مختص خودمو میخواستم.
نه! ما حتی نمیدونم که آیا اونا زنده هستن.
لاکلون؟
باشه! میرم.
ولی تا وقتی بدونیم که مسئول همه ایناست.
به این چیز حلقویه پایبندم.
دایره.
هرچی حالا.
دسته عادیِ ناگ-مال احمق. (ناگ: گونهای حیووان تقریبا شبیه خرگوش)
فرمانده تاسیا.
یه تعداد نیروها توی کلیسا گیر افتادن.
یکی نگاره روی ورودیها کاشته.
خب، اینم از آخرین امید پوچم که این یه حادثه بوده.
هرکی در نگهبانی بود پیرامون قصر رو امن سازی کنه.
بقیه، شما با منین.
کجا داری میری؟
به کلیسا.
هروقت نیروی کمکی گیرمون اومد میتونیم زمین رو جارو بزنیم.
ولی اول، بازش کن.
صبر کن، من... من خوشحال بودم که نب رو بردارم،
ولی بهت اجازه نمیدم منو توی آپارتمان دیواین محبوس کنی.
این درمورد تو نیست درمورد شیوه دستورعمله.
تو عالیترین مجیستری اینجا. امنیتت مهمترین دغدغه منه.
به حفاظتت نیاز ندارم.
برام مهم نیست به چی نیاز داری!
این مکان طراحی شده که یه شورش تمام عیار بردگان رو متوقف کنه.
قراره تمام کسایی که تو مکان امنی نیستن رو بکشه،
و بهت نیاز دارم که همکاری کنی تا بتونم روی نجات اونا تمرکز کنم.
این کار منه، رضارن.
باید اجازه بدی انجامش بدم.
کسی بجز من داخل یا بیرون نمیره.
هیچکس.
تاسیا، میشه لطفا فقط....
طاق رو ایمن سازی میکنم. اولویت نخست.
ممنون.
و تاسیا...
مراقب باش.
به فرمانده شوالیهام نیاز دارم.
میریم سمت کلیسا.
اتاق به اتاق پاکسازی انجام میدیم، درست همونطوری که تمرین دیدیم.
اگه نشونهای از کسی ببینم که باعث این شده من ازنو سنجی میکنم.
ولی تو گفتی...
میدونم چی گفتم.
ولی من یه ساخته باستانی رو به زندگی مردم ارجهیت نمیدم.
بعلاوه، اون طاق نمیتونه خودش از خودش دفاع کنه.
و فکرشو بکن، تو حاضر بودی از همه اینا بکشی کنار.
فقط چون قراره بمیریم به این معنا نیست که نمیتونم از یه سلاخی از مد افتاده لذت ببرم.
یالا.
بنظر این کارِ کویدینه.
اون حتما تو راه برگشتش بوده وقتی توسط یه چیزی مورد حمله قرار گرفته.
از اون راه رفته.
لاکلون، وایسا. قرار نیست کمکش کنیم؟
میدونی چندتا راهرو اینجاست؟
اون میتونه هرجایی باشه درحالی که هیرا احتمالا هنوز توی طاقه.
و این اونه که ما واقعا دنبالشیم، مگه نه؟
اگه کویدین توی حرکته، اون تو خطر کمتریه تا هیرا.
ما توی راه برگشت پیداش میکنیم، قول میدم.
نگران نباش، رولز. کویدین میتونه از پس خودش برآد.
- شرمنده! - اصن چه....
اوه لعنتی!
فکر میکنی اشکالی نداره این کثافت رو تنفس کرد؟
قطعا نه، ولی ما تقریبا رسیدیم.
هیرا!
تو عجب احمقی هستی.
اینطوریا بهم گفتن، ولی نمیشد همینجور اینجا ولت کنم.
فیربنکس کجاست؟
بزار اول بیاریمت بیرون.
چه نوع جادوییه این؟ تو طلسم رو میدونی؟
تنها چیزی که میدونم اینه که نمیتونم ازش عبور کنم. همه چیو امتحان کردم.
میریم، ما اینجا تنها نیستیم.
ما از عهده این بر میایم! فقط هیرا رو درآر.
- باید یه نوع خلاصی باشه. - نتونستم پیداش کنم.
اولین چیزی بود که بررسی کردم.
پس باید این بیرون باشه.
از جنبه مثبت، تو احتمالا امنترین شخص تو این مکانی.
بسیارخب بسیارخب، کافیه.
تاسیا خیلی تو کارش حرفهایه، یه اعتبار برای چنتریه.
ولی گاهی حتی اونم بیش از حد میره.
من یه مجیسترم، اونم یه قدرتمندش.
با عقل جور در نمیاد که منو محبوس کرد وقتی که یکی میتونه الان اون بیرون
No comments yet. Be the first to leave one.