200 ensimmäistä riviä.
فیونا، ما سر یه دوراهی هستیم. اینکه دنبال زمینت هستم از روی طمع نیست
بحث بقاست
تا وقتی اسلحه نداشته باشیم، حرفی از جبران کردنِ لطف در میون نیست
من میتونم اسلحهها رو برسونم
رفیق، اون تفنگهایی که بهمون فروختی... کدوم گوری هستن؟
داستان خیلی جالبیه، نه؟
برو تریشا! من هواتو دارم
وینستون، خودتی؟
تا حالا ندیده بودم کسی اینطوری با اسلحه کار کنه
امیدوارم دیگه هم نبینی
خطری که دیروز داشتیم... فقط بدتر میشه
اونقدری از جاسپر هالو رو میخوام که سودِ قابلتوجهی نشون بده
بقیهی زمین برای تو و بقیه بمونه
چه رایای دادین؟ ما رایمون مثبت بود
شاید حالا فرصتی داشته باشن که کمک کنن از اینجا بریم
تموم شد؟
فیونا؟
فیونا، چی شده؟
فیونا، وایسا
بسه
اون تو چی شد؟
اون میدونه
چی رو میدونه؟
میدونه اون جنازه ویلم نیست
همش داشت درباره نامهها حرف میزد. دالیا رو مقصر میدونه
"پسر طفلکیش."
میتونستم اون چشمهای لعنتیش رو از حدقه دربیارم
چیکار کردی فیونا؟
چیکار کردی؟ من کار درست رو انجام دادم
بهش گفتم نه
خانم! حالتون خوبه؟
در رو قفل کن، زویر
خوابم نمیبرد
فکرم خیلی مشغول بود
خودمو مشغول نگه داشتم
معامله
وننس، اون
تموم شد؟
آره
همهش رو برات میگم
بذار یکم خودمو جمع و جور کنم
همهتون رو توی بازار میبینم
همین دیگه، مرخصی
ببخشید مزاحم شدم
نلی بوکز، وکیل "رد برد" دیشب اومد اینجا
سوارهنظام امتیازهایی داده
"رد برد" با ملاقات موافقت کرده
برای مذاکرهی صلح
شاید دیگه نیازی به اسلحه نداشته باشن
و این ملاقات
کی و کجا؟
فکر کنم ظهر
"کت کریک"
جنگلهای هممرز با زمینهای "کایوس"
کاریش نمیشه کرد
الان دیگه دستِ اداره امور ایالتی و قبایله
پس تلاشهای من چی؟
اون اسلحهها شهر من رو به خون کشیدن و یه بچه رو کشتن
یه بدهیای هست که باید پرداخت بشه
از اونا چی میخوای؟
فیونا و بقیه
دارن دستِ رد به بخشندگیِ من میزنن
این باعث میشه به داسِ تیزتری نیاز پیدا کنیم
و بنابراین
حالا باید جاسپر هالو رو خلاص کنم
از شرِ علفهای هرزِ کلهشقش
و اگه شورشیهای کایوس باشن که اون تیغهها رو میچرخونن
دیگه کسی نمیپسه کی و چرا
ترسِ آدمهای کوتهفکر باعث میشه این رو عادلانه ببینن
یه حملهی بیمعنیِ دیگه از طرف وحشیهای بیرحم
و در عوضش هیچی گیر کایوسها نمیاد
جک
میدونی چقدر احترام قائلم
برای مردمی که قبل از ما روی این زمین راه رفتن
من مراقبت از عزیزترین کسم رو
به مهربونی و حکمتِ یه "کریِ" خوب سپردم
و اون عزیزِ دل؟
اِمت دربارهی همهی اینها چی فکر میکرد؟
کارِ یه آدمِ بیایمان
و ذهنی که مجنون شده
ممنونم، جک
بابت همهچیز
با توجه به وضعیت فعلیِ مسائل خانوادگی
فکر کنم بهتره که تو
کارهات رو اینجا تسویه کنی
و بری دنبال زندگیت
آقای روچ رو پیدا کن
همین الان، خانم
جک
معامله جاسپر هالو
ردش کردن
نه
جوابشون مثبت بود
اون خیلی خوشحال بود! اون
ما
آخه چرا باید به من دروغ بگه؟
ترسوندنِ "رد برد" فقط برای نجات دادنِ معاملهی اسلحه است؟
نگرانی؟
نگرانیت بابت خطره یا وجدانت؟
بهتره زیاد تو عمقِ هیچکدوم نَرَم
"دوپار" رو میفرستم سراغش و با رابطمون توی سوارهنظام حرف میزنم
ببینم میتونیم این صلح رو خراب کنیم یا نه
آقای روچ
زویر، من
دیشب... باید بهت بگم که خبر دارم، کنستانس
من فقط یه سرگرمی بهموقع بودم
و چیز دلپذیری هم بود
ولی بیشتر از این بهش بها نمیدم
بله
خوبه
متاسفم. فکر کنم کارمون اینجا تمومه، پسرم
به اون کار رسیدگی میکنم، خانم
کاری که آقای روچ بهش اشاره میکنه
به من ربطی نداره
یاد گرفتم مادر
که جلب اعتماد شما تلاشی بیهودهست
هر کاری که لازم باشه انجام میدم
جک رو با یه اسب بارکش دیدم
داره میره شمال تا اطلاعات جدید نقشهبرداری رو جمع کنه؟
بشین
تصمیمش عوضبشو نیست
مادر درست فکر نمیکنه جک
همهش تقصیر این فشارِ وندربیلته
من به پدرت قول دادم که همینجا بمونم
و تا جایی که میتونم کمک کنم
دیگه نمیدونم چطوری میتونم کمک کنم
پدرم مثل برادرش دوستت داشت جک
دوا درمونهای قبلیهی "کری"
درداشو آروم میکرد، اما
آرامشِ تو بود که به ذهنش تسکین میداد
میدونست که ما به این احتیاج داریم
سرباز سوارهنظام
چه خبره جک؟
چرا اون سرباز سوارهنظام داره با آقای روچ حرف میزنه؟
نمیدونم
جک، قضیه چیه؟ چطوری میتونم فقط
همینجا منتظر بمون. نه
دیگه نمیتونم فقط همینجا منتظر بمونم
من فقط
احتیاج دارم یکی حقیقت رو بهم بگه تا بدونم چطور کمک کنم
خواهش میکنم
حق با توئه پسرم
اسب و تفنگت رو بردار
این آخرین خدمتِ من به پدرته
معلم، امروز مدرسه تعطیله؟
امروز روزِ مقدسِ "سیند" هست. آه
انگار فقط دلم میخواست تو اون کت و شلوارِ شیک ببینمت
درسته
ممنونم
شاید
دفعهی بعد که خوشتیپ کردم
یه روز رو باهام وقت بگذرونی
لب رودخونه قدم بزنیم؟
پیکنیکی چیزی؟
شاید
و فقط کت و شلوارت نیست که ازش خوشم میاد
دختر، کلی کار داریم
اوه، آلبی
حالا میفهمی چه حسی داره
سرباز سوارهنظام
واسه همینه که داریم مردهای خودمون رو تعقیب میکنیم؟
آدمهات دارن میرن که خیانت کنن
مادرم از این خبر داره؟
مادر خودش این رو خواسته
"رد برد" برای جنگیدن به اسلحه نیاز داشت
و اون هم برای بردنِ جنگِ خودش، به یه لطفِ مرگبار نیاز داره
یا عیسی مسیح. همون دره. بله
و امروز، "رد برد" با سرانِ کایوس و اداره امور سرخپوستها میشینه
تا دربارهی یه صلحِ احتمالی برای تموم کردنِ جنگها حرف بزنن
مادرت نمیتونه بذاره این اتفاق بیفته
تریش. صبح بخیر
امیدوارم که... من به هیچی اعتماد ندارم
همهش یه کلک بود؟
چی؟
یه داستانِ بیرحمانه؟
حست؟ اینکه از روز اولی که دیدیم همدیگه رو، دوستم داشتی؟
من قصهبافی نکردم. یه بازیِ رذلانه برای اینکه دلم رو نرم کنی؟
با علم به اینکه باعث میشه خرم کنی و باهام بخوابی؟
من... الیاس، من توی کل این قضایا بدجوری گیج شدم
صبح بخیر
یالا
تو به ما یه توضیح بدهکاری
بهمون بفهمون چرا معامله رو رد کردی
من با کنستانس نشستم. تو چشماش نگاه کردم
اون میدونه اون جنازهی ویلم نبود؛ بهمون شک داره
اون فقط زمین رو میخواد
به زنی که خانوادهاش رو با خاک معامله میکنه، نمیشه اعتماد کرد
تو جایگاهی نبودی که تصمیم بگیری
ما رایگیری کردیم
مسئله به همین سادگیها نبود
نه
مسئله اینه که تو میخوای افسارِ همه چیزِ لعنتی دستِ خودت باشه
اون همه چیز رو به نفع خودش میچرخونه
این جنونِ الهیش داره برای تکتکِ حرکتهای لعنتی تصمیم میگیره
انگار نه انگار که تریشا داره تو رو دنبال خودش میکشونه
الان وقتش نیست
بحث سرِ معاملهست
برادرت حرف حساب حالیش نمیشه. وننس داره زیرِ گوشش پچپچ میکنه
مگه چه ایرادی داره؟
هان؟
No comments yet. Be the first to leave one.