200 ensimmäistä riviä.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
روایت رسمی،
آنقدر تکرار شد و در ذهن مردم کوبیده شد،
هزار بار و با هر وسیلهای
که دولت در اختیار داشت، تا سرانجام همه آن را پذیرفتند.
هیچکس کشته نشده بود.
بعدها تاریخنگاران این دروغها را در تمام کتابهای درسی تقدیس کردند.
خوزه آرکادیو سگوندو نمیدانست کجا خودش را از قطار انداخته،
اما میدانست اگر خلاف جهت قطار راه برود،
بالاخره به ماکوندو میرسید.
خانوادهٔ من هیچ ربطی به این ماجرا نداره.
بخواب روی زمین!
- گفتم ولم کن! - بگو بقیه کجان!
میدونیم آدمای دیگهای هم هستن!
دیگه کیا باهات بودن؟
بگو دیگه کیا توی اتحادیهان!
حرف بزن!
حرف بزن، آشغال.
هی! کیه اونجا؟
کی هستین؟ خودتون رو نشون بدین!
یکی از خودشونه! یکی از خودشونه!
این طرف! یکی دیگه اینجاست!
کمک! میخوان منو بکشن! کمک!
چه خبره؟
هیس! هیس!
از این طرف! بجنب، بجنب! بدو، بدو! بریم، بریم!
داره فرار میکنه!
چراغ! اینجا نور بندازین.
برو، برو، برو، برو! زود باش! زود باش!
نمیبینمش. نمیبینمش!
من خوزه آرکادیو سگوندو بوئندیا هستم.
من خوزه آرکادیو سگوندو هستم...
برای اینکه مطمئن شود هنوز زنده است،
نام کاملش را با صدای بلند، بارها و بارها تکرار کرد.
چه بلایی سرت اومده؟
سه هزار نفر بودن.
همهمون توی ایستگاه قطار بودیم.
بهمون شلیک کردن،
و حالا دارن جنازهها رو میریزن توی دریا.
مرد، زن، بچه. سه هزار نفر.
هیچکس کشته نشده، خوزه آرکادیو.
از زمان عموت، سرهنگ، هیچ اتفاقی توی ماکوندو نیفتاده.
کجا میری؟
اِم... میرم یونایتد فروت برادرم رو ببینم.
شرکت موز تعطیل شده.
آره، میدونم، ولی یه مسئلهٔ خانوادگی داریم که باید حلش کنیم.
قربان!
تا بارون بند نیاد، هیچکس وارد دفتر نمیشه.
بهتره حالا برین خونه.
نمیفهمم. دخترم کجاست؟
خواهش میکنم فقط حرفم رو گوش کنین.
همه ناپدید شدن.
یه جای کار میلنگه، خواهش میکنم.
بریم.
هیچکس کمکم نمیکنه. نمیدونم چی کار کنم.
به خونه برنگشتن.
دیشب هیچکس برنگشت خونه و کسی هم چیزی بهمون نمیگه.
- خانم، کاری دارین؟ - اینجا چه خبره؟
یکییکی!
- سروان. - بفرمایید، خانم.
طبیعی نیست شوهرم این همه مدت برنگرده خونه.
نمیدونم چی بهتون بگم، خانم.
ببین، شرط میبندم شوهر پیرت فقط خواسته یه کم تنها باشه
و آخر هفته خوش بگذرونه.
اینجوری باهاش حرف نزن. یه کم احترام بذار.
چرا نمیگین چه خبر شده؟
دیروز تیراندازی شد و از اون موقع از پسرم خبری ندارم.
تیراندازی؟
آره، تیراندازی. بعدازظهر.
در ایستگاه.
فکر کنم خیالاتی شدین. اینجا ماکوندوئه.
اینجا هیچ اتفاقی نیفتاده، نمیافته و قرار هم نیست بیفته، فهمیدین؟
این شهر خوشبخته.
شما، قربان.
کاری دارین؟
اینجا هیچ اتفاقی نیفتاده. چیزی برای دیدن نیست. همه برین خونه.
پراکنده شین! برین!
اورلیانو.
برادرم اینجاست؟
از وقتی از خونه رفت ندیدمش.
ولی باید بهزودی برگرده،
حالا که اوضاع شرکت موز آروم شده.
مشکلی پیش اومده؟
نه.
اومدم چون فکر کردم اینجا پیداش میکنم.
از رادیو هم شنیدم اوضاع آروم شده.
اگه دیدیش، خبرم کن، باشه؟
اون آمارانتا اورسولاست؟
بیاعتنا به آشوب شهر،
فرناندا آخرین ریزهکاریهای نقشهای را تکمیل کرد که با وسواس چیده بود؛
نقشهای برای پاک کردن هر ردّی از ممه از حافظه.
پسر عزیزم، مایهٔ افتخارم است
که بهزودی نخستین درجات روحانیت را دریافت میکنی.
با تأسف خبر میدهم خواهرت رناتا، آن دختر پاکدامن، پرهیزگار و مهربان،
بر اثر «استفراغ سیاه»، آرام در آغوش خداوند چشم از جهان فروبست.
هنگام مرگ در آغوش من بود،
و روح زیبایش در شکوه خداوند پذیرفته شد.
خواهرت واقعاً یه قدیس بود.
برای ممه دعا کن.
بهش غذا دادم.
تو از کجا میدونی، فرناندا؟
تمام صبح از اتاقت بیرون نیومدی.
غذا خورده چون خودم بهش غذا دادم.
این یکی دیگه نوبره، اورلیانو.
فرناندا، بسه.
حالا که اورلیانو اینجاست، چرا از فرصت استفاده نمیکنی
و نمیذاری ازش مراقبت کنه؟
این باید به پستچی برسه.
و میشه به اورلیانو هم یادآوری کنی یه پسر توی رم داره
که پول لازم داره؟
هوم.
بد نیست بیشتر با دخترت وقت بگذرونی.
برگرد به این خونه.
فقط آمارانتا اورسولا نیست که به حضورت نیاز داره، اورلیانو.
بعد از ساعت منع رفتوآمد، سربازها خانهبهخانه میرفتند،
و با قنداق تفنگ درها را میشکستند.
- بگو کجاست. بگو! - صبر کنین، خواهش میکنم!
- نه! - نمیدونم!
هر مظنونی را از تخت بیرون میکشیدند...
داخل رو بگردین! همین الان!
...و میبردندشان به سفری بیبازگشت.
نه! خواهش میکنم!
تکون نخور!
- نه! - خفه شو! تکون نخور!
یا خدا! پسرم، چه بلایی سرت اومده؟
درها رو باز نکنین. دنبالمان و میخوان منو بکشن.
- میکشنم. - چی؟
خوزه آرکادیو! چی شده؟
دارن میریزنشون توی دریا.
بیش از دویست واگن.
مرد و زن و کودک! همه رو کشتن!
میخوان بکشنم. نه، نه.
راهشون ندین. اونا... اونا میخوان منو بکشن!
- میخوان بکشنم! - چه خبره، اورلیانو؟
توی یه اتاق حبسش کنین و در رو با قفل ببندین.
در رو باز کنین!
به فرمان دولت.
بوئندیا، در رو باز کن!
شببهخیر. چه کمکی از دستم برمیاد؟
بریم.
قربان؟
همهٔ خونه رو بگردین. بریم.
اون طرف. شما دوتا، از اون راه. بجنبین.
قربان.
همهٔ گوشهها رو بگردین! تکتک اتاقهای خونه رو!
چی میخواین؟
محض رضای خدا، اینجا چه خبره؟
مامان اورسولا، توی اتاقت بمون.
از پلهها برین طبقهٔ دوم! حرکت!
اگه بگین دنبال چی میگردین،
شاید بتونم کمکتون کنم.
خودت میدونی دنبال چی هستیم.
نه قربان، نمیدونم.
برادرت.
بیش از سه هفتهست خبری ازش نداریم.
اینجا نبوده.
ولی هرچقدر میخواین بگردین.
اون انباره، طویله هم اون طرف.
اگه میخواین ببینین، بفرمایین.
اون تو چیه؟
یه قرنه کسی واردش نشده.
بازش کن.
باید دنبال کلید بگردم.
پس زود باش.
چشم سرباز روی همان جایی ماند که از نگاه خانواده،
خوزه آرکادیو سگوندو آشکارا همانجا ایستاده بود.
آن وقت خوزه آرکادیو سگوندو فهمید
سرباز به او نگاه میکند، بیآنکه او را ببیند.
راست میگه. قرنهاست کسی اینجا نیومده.
هوم. لابد مار داره.
اینجا چی هست؟
اونجا کارگاهه.
بازش کن.
میتونم اینو نگه دارم؟
سرهنگ اورلیانو بوئندیا اون روزها یکی از بهترین آدمهای ما بود.
مال تو.
بریم بیرون!
- اینجا نیست. بجنبین، بریم! - چشم، سروان.
- بریم! حرکت! - بریم!
بیرون! کسی اینجا نیست!
برین! حرکت، حرکت!
ماهها بیوقفه بارید.
نظامیان رفته بودند...
و رویدادهایی که قرار بود ضربهٔ نهایی را به ماکوندو بزنند
کمکم شکل میگرفتند.
باید عجله کنیم. گفتن یه قطار همین الان راه میافته.
- کجا میره؟ - فونداسیون.
اگه عجله نکنیم از دستش میدیم.
بیا داخل.
چرا به هیچکدوم از نامههامون جواب ندادی؟
کدام نامهها؟
ماههاست هیچ نامهای به دستمون نرسیده.
صومعه جای بچه نیست.
رناتا هیچوقت نتونست بچه رو به سینهاش بذاره.
رناتا بچهای نداره.
چه بلایی سر اون دختر اومد، فرناندا؟
یادمه وقتی پیش ما درس میخوند چقدر شاد بود.
دقیقاً چی میخوای؟
یه کم پول؟ وقت این حرفها رو ندارم. برو.
فکر میکردم میپذیریش.
No comments yet. Be the first to leave one.