200 ensimmäistä riviä.
ما اون پولو برداشتیم تا به مردم کمک کنیم مارکوس. آدمهایی مثل تو
و حتی آدمهایی مثل پاملا اندرسون
این امروز صبح رسید. یه مشکلی داریم
اون یکی از باجگیرهامونه
صبر کن. چی؟ دو تا باجگیر هستن
باید مدرک جمع کنم تا «نیها» بتونه پاملا رو دستگیر کنه
اونموقع اونم همهچیز رو در مورد بابا به بقیه میگه
اونجاست که نقشهی من عملی میشه
نه تنها گواهی فوت بابات رو گرفتیم
بلکه مدیر تشییع جنازه رو هم خریدیم
دیگه کارمون تمومه و خطری تهدیدمون نمیکنه
تریکسی
بیا اینجا پیشیمیشی. (صدای میومیو گربه)
آه
چی؟ همهچیز درست میشه
واقعاً متاسفم «جین»، ولی... متاسفم، ولی پام دووم نیاورد
خیلی متاسفم
اوه، خوبه، تویی
و اگه تو نبودی نقشهت چی بود؟ وانمود میکردم مامانت هستم
خب، انجامش بده دیگه. اوم
نه، ممنونم. لطفاً تنهام بذارید. من یه بیوهزنم
آره، سیستم خوبی نیست بابا. اوه، راستی. آوردیش؟
آره. (خندهی کوتاه ویلیام)
این معرکهست. بهترین چیزیه که با پول میشه خرید
دیگه ماریجوانا بی ماریجوانا
از این به بعد فقط شیرکاکائو. من، اوم
یکی واسه فنجون و
یکی واسه ماگ. ممم
ممم! ممم
تو هم میخوای؟
نه. هی؟ هوم؟ مامان چطوره؟
اوه، خوبه. خوبه؟ آره. چرا نباشه؟
خب، یکی از دوستاش دیشب فوت کرد
اوه، اینطوری بهش فکر نکرده بودم. آره. خب، اون کجاست؟
اوه... نه
سلام مامان. اوه، سلام عزیزم
ویلیام! اون مشروبی که واسه بازنشستگیت گرفته بودی
جابهجاش کردی؟ (زمزمهی ویلیام)
ببخشید، اصلاً اینجا چه خبره؟
موقع بازنشستگی به بابات یه بطری شامپاین باکلاس دادن
و من منتظر یه فرصت مناسب بودم تا بازش کنم
میشد وقتی بازنشسته شدم بازش کنیم. نه! باید واسه
یه موقعیت خاص میبود. خب چرا الان داری دنبالش میگردی؟
خب، میدونی دیشب چه اتفاقی افتاد؟
آره. تو خودت میدونی دیشب چه اتفاقی افتاد؟
بله که میدونم، ممنون. ردیف اول نشسته بودم
دینگدانگ، خلاص. تو اون دنیا میبینمت
قلبت از سنگه؟ پام دوستت بود
چه دوستی! بیا اینجا
اینو ببین. دیروز تو خونهش پیداش کردم. تو کیف بولینگش
آخرین تیکهی پازل
حالا تو بگو، کدوم دوستی از رفیق خودش باجگیری میکنه؟
آره. ولی مطمئناً نمیخواستی که بمیره، درسته؟
نه، معلومه که نه. من که روانی نیستم
داری یه بطری شامپاین باز میکنی
خب، البته اگه بتونم اون لامصب رو پیدا کنم. مطمئنی جابهجاش نکردی؟
تو کلاً عادت داری به وسایل من دست بزنی. در اصل شامپاین منه
و هارولد، میدونم که دوست داری تقصیر رو بندازی گردن بقیه - اینو
از بابات به ارث بردی - ولی مرگ پاملا؟ هیچ ربطی به من نداره. افتاد؟
داره حالم رو بد میکنه
خیلی... خیلی چسبناکه
نمیدونم چقدر طول میکشه کارش
تو هم از اینجور جاها متنفری، نه؟
اینا رو از دستگاه گرفتی؟ آره
من که نمیخوردم. پر از میکروبه
تازه تو ساندویچهاشون هم باکتری «ای. کولای» پیدا کردن
ببخشید، گفتی کار واجبی داری. اوه
دیشب خونهی پاملا اندرسون بودی. خب، یه چیزی هست
که باید بهت بگم. اون یه گربه داشت
و من آلرژی خیلی شدیدی دارم
خب؟ آبدماغم راه میافته و چشمام قرمز میشه و میخاره
اصلاً از پا میاندازتم. نه، منظورم در مورد پام بود
اوه، خب، وقتی رسیدیم بیمارستان
معلوم شد که توی اظهارنظرم یه ذره عجله کرده بودم
یعنی چی...؟ یعنی واقعاً نمُرده. داری شوخی میکنی؟
چند بار دیگه میخوای این کارو تکرار کنی؟ چیکار؟
هیچی. باور کن خودمم شوکهم. من معمولاً توی کارم خیلی دقت میکنم
اه! کجاست؟
مامان، این یه نمونهی بارز انکاره. من انکار نمیکنم
اگه چیزی هم باشه، اینه که زیادی شفافم
یه چیزی مثل اون پنجرهی لعنتیِ حموممون
میدونی که از سمت اشتباهی ماتش کردن
اوه! اینطوری ما بیرون رو نمیبینیم ولی هر ننه قمری میتونه داخل رو ببینه
یه نمایشگاه واسه هر ننه قمری. اوه... حرف زدن با تو
مثل میخ کوبیدن به ژلهست. خب، این خیلی بیادبانهست
ژله؟ خیلی وقته نخوردم. چیزی تو خونه داریم؟
خب، یه سری به کابینت بزن. و تو، اگه نمیتونی مثبتباندیشی
میتونی بری. میخوای در مورد چی مثبت فکر کنم؟
در مورد تمام کارهایی که تا حالا برات انجام دادم
نه، نمیتونی افتخار کارهای خوب رو به نام خودت بزنی اگه
مسئولیت کارهای بد رو قبول نکنی. اوه، باز این شروع کرد به پند و اندرز
اونم با لحن عاقلاندرسفیه، مگه نه؟
وقتی با دندهعقب ماشین رو انداختی تو برکهی مرغابیهای روستا، چی گفتی؟
این چه ربطی به موضوع داره؟ فقط بگو چی گفتی. اوه
من فقط گفتم که سطح آب بالا اومده
که یعنی تقصیر کی بود؟ گرمایش جهانی. حرفم رو ثابت کردم
اوه، تو یه کوتولهی نفرتانگیزی. میشه دیگه بهم اینو نگی؟
من روی هیکلم حساسم. اوه، ما خانوادگی چهارشونهایم
من نه. من کاملاً باریک و قلمیام
اوه، خفه شو! خفه شو! مامان، خواهش میکنم. تو عرض چند هفته
یه تشییع جنازهی الکی داشتیم، یه کلاهبرداری بیمه
و حالا هم یه مرگ کاملاً واقعی
میفهمی وجه مشترک این سه تا چیه؟
آره
اون. اینطور نیست؟
خب، من
قصدم این نبود که... به کسی صدمه بزنم
میدونم. میدونم
بیا اینجا
دوستت دارم
پاملا
من کُشتمش
سعی کردیم به اقوام نزدیکش خبر بدیم، ولی به نظر میاد
کسی رو نداره. نه، معلومه که نداره. هر کسی با اخلاق پام کنار نمیاد
خب دقیقاً قضیه چیه؟ خب، با توجه به اینکه معلوم شد خانم اندرسون
زنده هستن، یه سری آزمایش انجام دادیم
و به یه چیز عجیب برخوردیم. نتایج آزمایش خون پام نشون میده
سطح غیرطبیعیِ بالایی از یه داروی محرک تو خونشه که
هیچ دلیل پزشکیای برای مصرفش وجود نداره، که فکر کنم یعنی
شیشه میزنه؟
توسط کسی که میخواسته بهش حملهی قلبی دست بده، مسموم شده
لعنتی. این روستا مثل سریال «قتلهای میدسامر» شده
بله، با این تفاوت که این میشه «سوءقصد به قتلهای میدسامر»؛
چون همونطور که گفتم، اون واقعاً نمُرده
البته نه به خاطر تلاشهای تو
میتونی اینو بخونی؟ آخه چرا بدون عینکت اومدی واسه جستجو؟
سگ گرفتتشون، واسه همین دستهش شل شده
مدام از روی صورتم میافته. فکر کنم اون داروخونهی توی شهره
دکتر دونات دربارهی فامیلهای پام چی گفت؟ گفت کسی رو نداره
دقیقاً. پس چرا باید با این یارو قرار میذاشته؟
اینو هم نمیتونم بخونم. کارش تنظیم وصیتنامهست
ویلیام، وسایلت رو جمع کن. دبی، زود باش
این راهش نیست. شنیدی هارولد چی گفت. چارهی دیگهای ندارم
منظورش اصلاً این نبود
گوش کن، من نمیخوام فرار کنم. پیر و خستهم و
در واقع، از لحاظ فنی مُردهم. ما فرار نمیکنیم
داریم میریم تعطیلات. دبی... پس یه سفر آخر هفتهای. نه
یه سفر جادهای. یه فرار. یه خلوت دونفره
نمیخوام اینجا بایستم و باهات بازی کلمات راه بندازم
ما نمیتونیم از احساس گناهمون مرخصی بگیریم
یه استراحت کوتاه چطور؟
ببین... بیا اینجا
خب، پس من چیکار کنم؟
فکر کنم خودت میدونی
تو برو داروخونه، من میرم سراغ وکیل. باشه رئیس
هوی! فکر کردم توافق کردیم آفتابی نشی
آره، مثل اسب آبیام، نه؟ فقط واسه نفس کشیدن میام بالا
میدونستی اسبهای آبی خودشون کرم ضدآفتاب تولید میکنن؟
واقعاً سرم شلوغه دبی. آره، میدونم. باید باهات حرف بزنم
در موردِ، اوم، پاملا. منم سر همین شلوغه. داری دنبال
مقصر میگردی؟ آره. خب، دیگه لازم نیست بگردی
کار من بود
داری چی میگی؟ خب، شاید من مستقیماً
دستم رو تو قلبش فرو نکرده باشم و دریچههاش رو بیرون نکشیده باشم
ولی، اوم
دریچهها تو چی هستن؟ سوکت؟
فلنج؟ نه، لت. لتهای قلب. بگذریم، هیس، نه
مهم نیست. الان به لطف شوهرت فهمیدم
که مسئولیت مرگش با منه
بسیار خب، همهش همین بود؟ خب، نمیخوای بازداشتم کنی؟
نه. چرا نه؟ چون پاملای لعنتی نمُرده دبی
هرچند که داشتن مسمومش میکردن
مسموم؟! من این کارو نکردم! نه، میدونم
الان دارم میرم داروخونه
منظورت چیه؟
چطوری خودت رو تو این هیروویر انداختی؟
جالبه، این دقیقاً همون چیزیه که «سنت پیتر» دیشب بهم گفت
یه خواب دیدم - که بدون شک تحت تاثیرِ لاس زدنم با مواد سنگین بود
دم دروازههای بهشت بودم و سنت پیتر داشت ازم بازجویی میکرد
که در کمال تعجب، شبیه «ریچارد آزمن» بود
میتونم تصورش کنم. تختهشاسی کوچیکش هم دستش بود
این سنت پیتر بود یا آزمن؟ هر دو. یکی بودن. البته
داشت ازم میپرسید که آیا دلیلی دارم
که چرا یه کلاهبردارِ دروغگو رو باید راه بدن به بهشت
تو چی گفتی؟ خب، منم بهترین دلیلی که داشتم رو آوردم
که چی بود؟ گفتم همهش تقصیر مامانته
ژله میخوای؟ چه طعمیه؟
پای خوک
نه، ممنون
پس واقعاً قایمش کرده بودی
ممم. هری، من فقط یه زندگی آروم میخوام
انگار تا واقعاً نمیرم، یه زندگی آروم نصیبم نمیشه
سلام. ما از انجمن بیوهها هستیم
مامانم الان اینجا نیست. مطمئن نیستم کی برمیگرده
اوه، مشکلی نیست. اولین قانون انجمن بیوهها اینه که با صبر کردن مشکلی نداریم
حتماً، ولی من یه سری کار دارم که باید بهشون بر
ادامه بده عزیزم. اصلاً متوجه حضور ما نمیشی
خوبی؟ آره. دو تا استکان چای خیلی میچسبه
البته
کی ممکنه پاملا رو مسموم کرده باشه؟
خب، شاید یکی از اونایی که ازشون باجگیری میکرده میخواسته انتقام بگیره
اوه، من خیلی کارها میکنم ولی اون کارو نه
خیلی خب «میت لوف»! واقعاً معمای عجیبیه، نه؟
هضمش سخته. آره، و معمولاً هم خیلی راحته
چون همیشه کارِ... شوهرهست
آره. پاملا هیچوقت مردی تو زندگیش داشته؟ پاملا؟
نه. چرا نه؟ نیها، پاملا از اون خانومهای خاصه
یعنی چی، باکلاس؟
نه، از اون خانومهایی که همجنسگرا هستن. اوه، فهمیدم! هیچوقت متوجه نشده بودم. آره
خیلی آدم توداریه. فکر کنم واسه همینه که به نظرم خیلی خستهکننده میاد
No comments yet. Be the first to leave one.