Ang unang 120 linya.
هيچکس نميتونه مثل عمو چاي درست کنه. اما خوشبختانه من يکي دوتا چيز ياد گرفتم
ميخوايد محبوب ترين لطيفه ي چاي عمو رو بشنويد؟
البته من لطيفه ها رو دوست دارم
شروع کن.
خيلي خب. خب، من نميتونم به ياد بيارم چطور شروع ميشه اما جمله اساسي اينه...
«برگ من رو تنها بذار، من خسته ام»
خب، اين وقتي که عمو ميگه خنده دارتره.
درسته. شايد بخاطر اينه که اون کل چيز رو به ياد مياره.
اين خيلي خوبه که يه شانسي براي اينکه يه ذره آروم باشيم داريم. به سختي اتفاق ميفته.
هي، من ميتونم براي يه لحظه باهات صحبت کنم؟
خب چي شده؟
اگه کسي توسط ملت آتش دستگير شده باشه، کجا برده خواهند شد؟
منظورت چيه؟ کي دستگير شده؟
وقتي نقشه ي هجوم شکست خورد، تعدادي از سربازان ما گرفته شدند
من فقط ميخوام بدونم اونها کجا ميتونن باشن.
من نميتونم بهت بگم.
چي؟ چرا نه؟ بهم اعتماد کن. دانستن فقط باعث ميشه تو احساس بدتري کني
مسئله پدرمه. اون هم دستگير شده، من نياز دارم بدونم اون رو درگير چه چيزهايي کردم
اين خوب نيست سوکا. خواهش ميکنم.
حدس من اينه که... اونها به سنگ غليان کننده برده شدند.
اون چيه؟ پر امنيت ترين زندان در ملت آتش.
اون روي يک جزيره در ميان يک مرداب غليان کننده است. اون غيرقابل فراره.
پس اين مکان کجاست؟ چرا تو نياز داري که بدوني؟ چه نقشه اي داري ميکشي؟
هيچي. پسر تو خيلي شکاک هستي
اون در بين يک آتش فشان بين اينجا و ملت آتشه.
شماها درواقع سر راهتون به اينجا دقيقا از روش پرواز کرديد.
ممنونم زوکو. فقط دانستن باعث ميشه من احساس بهتري کنم.
آره، مطمئنم که اينطوريه.
هيچ اتفاقي نيفتاده، هاه؟
خيلي خب، تو گيرم انداختي. من ميخوام پدرم رو نجات بدم. تو الان خوشحالي؟
من هرگز خوشحال نيستم.
ببين، من بايد اين رو انجام بدم. نقشه ي هجوم فکر من بود.
اين تصميم من بود که وقتي همه چيز اشتباه پيش رفت بمونيم.
اين اشتباهه منه و کار منم اينه که درستش کنم.
من بايد افتخارم رو پس بگيرم. تو نميتوني منو متوقف کني زوکو.
تو نياز داري که افتخارت رو پس بگيري؟ باورم کن، من ميفهمم. من با تو ميام.
نه. من بايد اينکارو تنها انجام بدم.
تو قراره چطوري بري اونجا؟ روي آپا؟ آخرين بار که بررسي کردم...
... زنداني ها بايسون هاي پيش دبستاني نداشتند.
ما بالن جنگي منو ميبريم.
- اين چي ميگه؟ - نياز به گوشت. رفتيم ماهي بگيريم
در چند روز برميگرديم. سوکا و زوکو. يه چيز ديگه...
آنگ، کنترل آتشت رو در حالي که من رفتم تمرين کن
بيست جفت آتش مشتي و 10 تا بشين پاشوي داغ رو هروقت که يک غورغور قورباغه ي آزار دهنده ميشنوي انجام بده. زوکو.
هيچ کس ديگه اي تکليف نداره.
يک بشين پاشوي داغ، دو بشين پاشوي داغ، سه بشين پاشوي داغ. چهار بش...
ابر هاي زيبا. آره، نرم هستند.
چي؟ چي؟ اوه، من چيزي نگفتم.
ميدوني، يکي از دوستان من در واقع اين بالن هاي جنگي رو طراحي کردي
شوخي نکن. آره يک بالن. اما براي جنگ
اين جا يه چيزي هست که پدرم توش خوبه، جنگه.
آره، اين بنظر شخصيت خانواده مياد.
هي، صبر کن. همه ي افراد توي خانواده ي من اونطوري نيستن
ميدونم، ميدونم، تو تغيير کردي
منظورم عموم بود. اون بيشتر از يک پدر برام بود.
و من واقعا نااميدش کردم
من فکر ميکنم عموي تو بهت افتخار ميکنه. رها کردن خانه ات که بياي به ما کمک کني، اين سخته.
اين اونقدر هم سخت نبود.
واقعا؟ تو هيچ کسي رو که بهش اهميت بدي پشت سر نذاشتي؟
خب من يه نامزد داشتم. ماي.
دختر افسرده اي که خيلي آه مي کشه؟ آره.
همه توي ملت آتش فکر ميکنند که من يک خائنم. من نميتونستم اون رو واردش کنم.
اولين نامزد من تبديل به ماه شد. اين سخته رفيق.
اون اينجاست.
اينجا مقدار زيادي بخار آب وجود داره که ما رو مخفي نگه داره.
تا وقتي که ما ساکت هستيم بايد بتونيم در بين اون بدون دستگير شدن حرکت کنيم.
ما داريم ميريم پايين. بالن ديگه کار نميکنه!
هواي بيرون دقيقا به اندازه ي هواي درون داغه بنابراين ما نميتونيم پرواز کنيم
پس ما بايد چيکار کنيم؟ من نميدونم. فرود اجباري؟
ما چطوري قراره از جزيره خارج بشيم اگه بالن کار نکنه؟
ما يه چيزي رو پيدا ميکنم. من انتظار داشتم که اين شايد يک بليت يک طرفه باشه.
تو ميدونستي اين اتفاق ميفته و تو بهرحال ميخواستي بياي؟
پدر من شايد اينجا باشم. من بايد ميومدم و ميديدم.
عمو هميشه ميگفت من هرگز درباره ي چيزها عمقي فکر نميکنم اما اين، اه، اين فقط ديوانگيه.
هي! من از اول هيچ وقت نميخواستم که تو همراهم بياي. و براي اطلاعت، من هميشه به چيزها عمقي فکر ميکنم.
اما نقشه هاي من بي عيب و نقص کار نکرده، پس اين بار من صبر ميکنم وبعد تصميم ميگيرم. پس حالا.
تو داري چيکار ميکني؟ اين بهرحال کار نميکرد.
و ما نميخوايم هيچ کس پيداش بکنه اميدوارم تو بدوني داري چيکار ميکني.
حالا ديگه هيچ برگشتني در کار نيست.
اميدوارم اين تغيير قيافه ها کار کنه.
ما فقط نياز داريم که جلب توجه نکنيم و در سريعترين حالت ممکن پدرم رو پيدا کنيم.
نگهبان ها! يه دعوا توي محوطه است، بيايد.
من هيچ کاري نکردم. من به سلولم بر ميگردم.
همونجا وايسا چيت سنگ
ما نميتونيم پوششمون رو از بين ببريم
من قبلا رفتار ياغيانه ي تو رو تجربه کردم
من چيکار کردم؟
اون ميخواد بدونه چيکار کرده. اين جذاب نيست؟
اه، آره، خيلي جذابه قربان. فوق جذاب.
تو وقتي که من عبور ميکردم تعظيم نکردي چيت سنگ.
چي؟ اون يک قانون زندان نيست.
انجامش بده. مجبورم کن.
نچ نچ، کنترل آتش ممنوعه. تو ميري توي کولر
تو! بهم کمک کن ببريمش تو.
ظرف يک ساعت همينجا ملاقاتم کن.
سرپرست به زودي به حسابت ميرسه
تو ميتوني اينو باور کني؟
زنداني ها. درست ميگم؟ اه، ميدونم
هي جديد. من ميدونم اين قانونه که کلاه خودت رو هميشه داشته باشي اما اينجا اتاق استراحته. آروم باش.
اما اگه يه حادثه اي اتفاق افتاد چي؟ اگه من آماده نباشم يه کسي ميتونم به سر من ضربه بزنه.
بهش يه هفته وقت بده، اون بيخيالش ميشه.
آدم جديد ميتونه از شما سرباز هاي قديمي چند تا سؤال درباره ي زندان بپرسه؟
نه، تو نميتوني با نگهبان هاي خانم پيک نيک بري.
بهم اعتماد کن، تو نميخواي.
نه، اون نيست. سنگ غليان گر، اون خطرناک ترين مجرم هاي ملت آتش رو نگه ميداره درسته؟
پس درباره ي زنداني هاي جنگي چي؟
هوا مطمئنا اون تو سرده.
بخاطر همينه که ما بهش ميگيم کولر. اون اونجا کنترل آتش انجام نخواهد داشت
اون سرپرسته. عجله کن.
چيت سنگ، من شنيدم تو از کنترل آتش استفاده کردي تا فرار کني. تو بايد بهتر بدوني.
من سعي نميکردم فرار کنم.
اون داره دروغ ميگه. من اونو با چشم هاي خودم ديدم.
هيچ کس هرگز هرگز از اينجا فرار نکرده. من خودم زودتر از اينکه اون گزارش ثبت بشه توي مرداب جوشان ميپرم
فراموش نکن. حالا به لرزيدنت برگرد.
هي، مرد نگهبان، چطور پيش ميره؟ زوکو؟
ششش. گوش بده، من اطراف اطاق استراحت سؤال کردم. هيچ زنداني از قبيله ي آبي اينجا نيست. من ميترسم که پدر تو اينجا نباشه.
چي؟ تو مطمئني؟ تو دوباره بررسي کردي؟ آره، من مطمئنم.
نه. نه!
من واقعا متأسفم، سوکا. پس ما همه ي اين راه رو براي هيچي اومديم. من شکست خوردم. دوباره
اررر، عمو چي ميگفت؟
No comments yet. Be the first to leave one.