Ang unang 200 linya.
نتفلیکس تقدیم میکند
محصولی از گاتو گرانده
همیشه آرزو داشتم مادر بشم.
با کلی امید ازدواج کردم. ۱۷ سالم بود و باردار بودم.
این یکی از دلایلی بود که ازدواج کردیم، ولی دلیل دیگهای هم داشت…
آرتورو رو دوست داشتم.
من همیشه بچهها رو دوست داشتم.
همیشه باهاشون خوش میگذره.
و بچهها،
مثلاً بچههای همه فامیلهام،
همیشه با من صمیمی بودن.
خانواده بزرگی دارم.
توی خانواده ما… همه بچه دارن.
همه دخترخالهها و دخترعموهام مادرن.
برای همین…
دوست داشتم بشنوم، 'قراره مادر بشه!'
و…
انگار داشتم آرزوم برای داشتن خانواده رو برآورده میکردم.
از روزی که باردار شدم و ازدواج کردیم،
همیشه نقشهمون همین بود.
همیشه خودم رو در نقش یک مادر میدیدم.
کات!
عالیه. خیلی دوستش دارم!
میشه یه نسخه رو امتحان کنیم که کمی روانتر باشه؟
دیالوگهای تو بخشی از مصاحبهایه که میخوایم بازسازی کنیم،
و شخصیتی که قراره بازی کنی
آله، در پانزده سال پیشه.
مثل یه فلشبکه
که یه بازیگر درباره آله واقعی اجراش میکنه. باشه؟
مستندی از مایته آلبرْدی
-کستینگ. اف۱. برداشت اول. -اکشن.
این میل اونقدر شدید بود…
که… درگیر مشکلاتی شدم که هی بزرگتر و بزرگتر میشدن.
و شروع کردم به گرفتن،
میدونی، تصمیمها و کارهایی که هر روز پیچیدهتر میشدن.
تا جایی که دیگه راه فراری نموند،
و دیگه نمیشد برگردم.
فرزند خودم
خیلی خوبه.
همینه.
یکی دیگه.
همینه. لطفاً نزدیکتر بیا.
همینه. خیلی خوبه. به دوربین نگاه کن.
عالیه. لبخند بزن.
شادیت برای آله و آرتورو رو ببینیم.
آلهخاندرا و آرتورو
آفرین!
عروسی ما
آفرین!
همینه داداش!
بوسه! بوسه! بوسه!
وقتی ازدواج کردم،
احساس میکردم باید خانوادهش رو راضی کنم.
همیشه از طرف خانوادهم احساس میکردم دوستم دارن و برام ارزش قائلن.
وقتی با خانوادهش آشنا شدم،
احساس نکردم مادرش منو پذیرفته،
و همین باعث شد فکر کنم باید هر کاری از دستم برمیاد بکنم تا دلش رو به دست بیارم.
به سلامتی عروس و داماد!
به سلامتی عروس و داماد! هورا، هورا، هورا!
وقتی با مادرشوهرم زندگی میکردیم، بچهم رو از دست دادم.
نمیخواستم کسی رو ببینم.
اما اومدن بالا، توی اتاقم،
و یکی از خالههای آرتورو گفت: 'چرا گریه میکنی؟'
'هی، گریه نکن. همهمون اینو تجربه میکنیم.'
آره، غمانگیزه.
مادرش گفت: 'باید بیشتر مواظب میبودی.'
'نباید اینطوری رفتار کنی.'
حالت چطوره، اَلِه؟
مجبور بودم همونجا دراز بکشم و به حرفهاشون گوش بدم
تا اینکه بالاخره مامانم رسید.
من اینجام عزیزم.
چرا بچهم رو از دست دادم؟
تقصیر منه.
تقصیر منه.
مواظب نبودم.
دویدم.
رفتم سر کار.
همهچیز رو تقصیر خودم میدونستم.
تقصیر تو نیست. اشکالی نداره.
استراحت کن.
برای مهمونی گرفتن بیشتر از حد کافی جا داریم.
به سلامتی!
-خونه واقعاً بزرگه. -خیلی جاداره.
خیلی بزرگه.
آشپزخونه رو دیدی؟
غذاها خیلی خوشمزهان!
خونه خیلی قشنگه،
ولی زیادی بزرگه.
-تازه، اونا حتی بچه هم ندارن. -مامان.
-یا میخواین پرش کنین از سگ؟ -مامان، بسه دیگه!
حداقل باید یه اتاق دیگه رو هم پر کنین.
شما هم، دایی؟
ما فقط میخوایم با داشتن یه بچه خوشحال باشین، مگه نه؟
بچههایی که اینطرف و اونطرف میدون.
دلم میخواد یه نتیجهم رو ببینم.
میدونم مادربزرگ، ولی من فقط بیستوپنج سالمه...
هرچی زودتر، بهتر.
وگرنه بهجای بچههات، شبیه نوههات به نظر میان.
چرا فرزندخوانده نمیگیرین؟
که مثل بچهٔ خود آدم نمیشه.
خودمون بچهدار میشیم، باشه؟
فقط آلِه خیلی سرش شلوغ بوده. کار بیمارستان واقعاً طاقتفرساست.
-ولی بهزودی. -باید اولویتبندی کنیم.
زمان میبره.
-یکی دیگه؟ -نه، ممنون.
-لطفاً برای من دوتا بیار. -بله.
بعد از اون اولین سقط جنین چی شد؟
خیلی زود دوباره باردار شدم.
آرتورو بهم میگفت:
'باید مواظب باشی. این کارو نکن، اون کارو نکن.'
از همون بارداری اولش، بهش میگفتم مراقب خودش باشه،
سخت نگیره و استراحت کنه.
من تمام روز سر کارم؛ نمیتونم تمام روز حواسم بهش باشه.
حتی بهش گفتم: 'اگه بهخاطر خودت نیست، بهخاطر بچه این کارو بکن،'
ولی لجبازه.
راسته.
پس دوباره بچهام رو از دست دادم.
اون دومین سقط جنینم بود.
چند سال که گذشت، نگران شدیم.
باردار نمیشدم.
این واقعاً برام سخته. تمام چیزی که میخوام اینه که بچهدار بشم، ولی نمیتونم.
ممکنه مشکل از چی باشه؟
قبلاً باردار شده بود. پس چرا دوباره باردار نمیشه؟
ما که از هیچ روش پیشگیریای استفاده نمیکنیم، درسته؟
نمیدونم. انگار بدنش نمیتونه جنین رو نگه داره... نمیدونم.
نمیدونم.
نگران نباشید.
میخوایم وضعیت رحمتون رو بعد از کورتاژی که داشتید بررسی کنیم.
مایع منی همسرتون رو هم آزمایش میکنیم.
میتونیم لقاح داخل رحمیِ تحریکشده رو امتحان کنیم
تا به باردار شدنتون کمک کنه.
این کار جلوی سقط جنین رو میگیره؟
هیچ درمانی صددرصد تضمینی نیست،
ولی طبیعت عاقلتره.
نمیذاره جنین ناسالم دوران بارداری رو کامل طی کنه.
خیلی جوونید. هنوز وقت هست.
تقریباً تمومه.
خوب میشید.
ممنون.
وقتی بالاخره برای سومین بار باردار شدم،
آرتورو بهم گفت:
'این بار باید خیلی مراقب باشی. باید این کارو بکنی، اون کارو بکنی.'
'باید خونه بمونی.'
'اصلاً باید کار کردن رو متوقف کنی.'
گفتم: 'شوخی میکنی، مگه نه؟ من که دست از کار نمیکشم.'
اونم میگفت: 'چقدر لجبازی.'
سلام، آلِه.
-سلام، دکتر. -حالتون چطوره؟
خیلی خوبم. دیگه حالت تهوع ندارم.
همهچیز آمادهست؟
سلام. صبح بهخیر. بیا تو.
-ممنون. قهوه یادت نره. -الان میارم.
رفتم پیش رئیسم.
اشکم درمیاومد. گفتم: 'حالم بده.'
متأسفم، آلِه. خونریزی زیادی داشتی…
بچه رو از دست دادی.
باز هم نه…
متأسفم.
به آرتورو چی بگم؟
آروم باش.
خودت رو کنترل کن.
با شوهرت حرف بزن. راههای مختلف رو بررسی کنین.
به پایان رسوندن بارداری خیلی سخت خواهد بود.
میذارم لباسهات رو بپوشی.
توی سالن انتظار نشسته بودم
و احساسات ضدونقیضی داشتم.
معلومه که خودم رو مقصر میدونستم.
ساعتهاست اینجام. یکی میشه لطفاً کمکم کنه؟
-باید نوبتت بشه. -فقط میخوام وقت بگیرم.
از خدا میپرسیدم چرا.
با خودم میگفتم: 'چرا؟ چرا این اتفاق داره میافته؟ چرا؟'
همونجا بود که با مایرا آشنا شدم.
چی شده؟
میخوام مادر بشم، ولی نمیتونم.
قراره مادر بشم، ولی نمیخوام.
چی گفتی؟
تازه فهمیدم.
مایرا بهم گفت…
نمیخوامش.
…که میخواست سقطش کنه.
پدر بچه هیچ مسئولیتی قبول نمیکنه.
میگه بچه مال اون نیست.
منم… نمیتونم یه بچه دیگه داشته باشم.
میتونی خودت از پسش بربیای.
نه، نمیتونم. نه درس میخونم، نه کار میکنم.
فقط توی کارهای خونه به مامانم کمک میکنم.
میتونی یه کار پیدا کنی.
یه چیزی بفروشی، نمیدونم.
نه، نه، نه. من کار کردن رو دوست ندارم.
البته گاهی چیزهایی میفروشم.
نه. نمیتونم یه بچه دیگه داشته باشم.
من همین حالا هم یه دختر دارم.
اگه با یه بچه دیگه برگردم خونه، مامانم منو بیرون میکنه.
بیرونت نمیکنه.
نمیدونم باید چی کار کنم.
نمیدونم.
ترجیح میدم بسپرمش به یکی دیگه تا اینکه از بین ببرمش.
نمیدونم.
گفت: 'ترجیح میدم بسپرمش به یکی دیگه تا اینکه از بین ببرمش.'
دوباره میگی؟
No comments yet. Be the first to leave one.