Ang unang 200 linya.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
خوبه برگشتی خونه؟
همیشه.
تولدت مبارک، خانم هارت.
مارتا! سلام.
وای، همیشه موهات رو چه قشنگ درست میکنی!
جری! خدای من! چه نمایش مفصلی!
این دیگه چیه؟ فقط یه ناهار دوستانه؟
یا عملاً گروگانهای جشن تولدیم؟
لعنتی، خیلی زرنگبازی درآورده.
میخواد همهمون رو تیربارون کنه؟
طبق تجربهٔ من، بانو،
مادرتون همیشه کاری رو که لازمه انجام میده.
این اصلاً خیال آدم رو راحت نمیکنه، جری.
یعنی، من… اوه. —اوه!
تأثیرگذار بود.
خب، همهٔ خائنها حاضرند؟
خوبه.
پس شروع کنیم؟
راحت باش.
اجازه هست؟
مک، درسته؟
قبلاً توی عمارت فِرلی کار میکردی.
درسته.
من ادوین فِر… —میدونم…
… کی هستی.
ممکنه توی جبهه دیده باشمت؟ فِستوبر؟
هشت ماه جنگ بیمعنی. ولی اون یکی…
… شب وحشتناکی بود.
پس داری برمیگردی خونه؟
رسماً، ترخیص پزشکیه.
ولی همهٔ زخمها رو نمیشه باندپیچی کرد.
تو چی؟ —مرخصی.
اومدم زن باردارم رو ببینم.
تبریک میگم. —و همینطور…
… اِما هارت رو، که حتماً یادت هست.
میری اِما رو ببینی؟ —درسته.
برای مهمون جا زیاد داره…
توی اون خونهٔ بزرگش.
و تو…
… خانوادهٔ اِما رو هم وقتی اونجایی میبینی؟
جهت اطلاعت،
شوهر اِما، جو لوثر…
برنگشت.
متأسفم… از شنیدنش.
اِما به همدردی تو احتیاجی نداره.
بدون هیچ چیزی از طرف تو خیلی هم خوب از پس زندگی براومده.
خب…
موفق باشی.
شب… وحشتناکی بود.
توی فِستوبر.
شب وحشتناکی.
همهچی… خوبه؟
از هر چیزی دوتا.
فقط فکر کردن لازمه برگردم خونه.
هوم. خب…
بفرما.
خدای من! ادوین!
اوه!
پدر وحشتناک به نظر میاد.
حداقل امروز از تخت اومده بیرون.
مشکلی پیش اومده؟
پوله. مشکل پوله.
از اینور و اونور بدهکاره.
خونه رو گذاشتن برای فروش.
چی؟ چرا؟
از یکی از رفقای قدیمی مدرسهش یه قرارداد بزرگ یونیفرم گرفت.
ولی بیشتر از توانش قول داد.
کارخانهمون دست اِما هارته و دیگه کسی هم بهش لطفی نمیکنه،
پس هیچ راهی نداره سفارش رو کامل کنه.
ولی حالا که برگشتی اوضاع بهتر میشه.
چرا؟
خب… چون حالا همهٔ اینها میافته گردن تو.
بههرحال، ببین، برای دیدن من نیومدی.
پریا. —نه، خواهش میکنم… نرو.
خاله اولیویا،
فکر کردم که…
… به نفع هردومونه، من و پریا…
… که آزادش کنم.
مجبور میشم برای همیشه تعطیل کنم
اگه با کسایی که قبضشون رو نمیدن سختگیرتر نشم.
باید برای کسایی که بهمون بدهکارن تلگراف بفرستم.
و اگه نتونن بدن، باید بهره هم ازشون بگیرم.
چارهای ندارم. باید بکنم.
اوه!
خودتی!
اومدی!
پس، یه بچه.
تا حالا یکی از اینها نداشتی، نه؟
کارخانهمون تنها چیزی نیست که اِما هارت
از اموال تو برداشته. هوم؟
فکر کرده کیه؟ هان؟
خب…
چطور بود؟
فرانسه.
خیلی رفاقت و همدلی هست، هان؟
بین تو و بچهها؟ هوم؟
یکیدو تا آواز هم خوندیم.
اوه؟ هوم.
پس چرا فرستادنت خونه؟
چون همهش آواز خوندن نیست.
باعث شد فکر کنم… به چیزی که از خودمون جا میذاریم.
دوست دارم آدمهایی که بعد از ما میان…
… بچههامون، نوههامون…
… دستکم بدونن ما اینجا بودیم.
فکر کنم…
… مهمترین چیزی که همهمون از خودمون به جا میذاریم…
… اسممونه.
و این خونه.
آره.
نه اگه پدر نتونه نگهش داره.
اِما هارت باید جواب خیلی چیزها رو بده.
اگه اِما هارت فقط عامل مشکلاتمون نباشه چی؟
اگه راهحلشون باشه چی؟
فکر کنم جوابش رو پیدا کردم.
میدونی…
یه بار دیدمش… جو رو.
توی فرانسه؟
یه شب پیچیدم سر یه گوشه و دیدمش.
کلاهخودش رو عقب زده بود، تفنگش روی زانوش بود،
و عکس تو… دستش بود.
فقط داری این رو میگی که آرومم کنی؟
نه. خودش بود، جو.
خودش رو کشیده بود بالا روی یه جعبه کنسرو گوشت.
گفت وقت نداره بخورتش،
ولی حداقل میتونه کونش رو روش خشک نگه داره.
و بعد…
… همهچی…
… دوباره شروع شد.
تیراندازی و…
… دیگه ندیدمش.
میتونم یه چیزی بهت بگم؟
هر چیزی.
وقتی تلگراف رسید،
توی سالن بودیم و صورت لورا رو دیدم.
و فهمیدم.
فقط میدونستم خبر بدیه.
و فکر کردم…
اشکالی نداره. میدونم.
دلت براش تنگ شده. میدونم.
نه، نمیدونی. تو نمیدونی.
بذار بگم.
میدونستم خبر بدیه.
و فکر کردم…
… تویی.
واقعاً فکر کردم.
و نفسم بند اومد، مک.
ولی بعد نشونم داد.
و دیدم خطابش به منه، نه اون…
… و داخلش اسم اون نوشته شده.
جو لوثر.
و خیالم راحت شد.
این بدترین چیزی نیست که تا حالا شنیدی؟
جو بیچاره…
معلومه که داغون شدم.
تحملش رو نداشتم که اون باشه.
ولی اولین فکرم وقتی اسمش رو دیدم این بود…
… «خدایا شکرت.
«خدایا شکرت که مک نیست.»
اشکالی نداره.
میفهمم.
واقعاً میفهمم.
چون ما شبیه همیم…
… مگه نه؟
برای همین همیشه میفهممت.
کنسرو گوشت؟
امروز یه دستیار دارم، خانم گریشام. چه شانسی آوردم.
ببین، این بستههای مواد اولیهٔ کیک میوهای رو هم داریم،
که تقریباً بدون چربی و حتی یک دونه تخممرغ درست میشه.
اسمش رو گذاشتم «کیک جنگ».
دخترهای من اگه بذاری تمام روز کیک میخورن.
گفتی تخممرغ نمیخواد؟ چقدر کره؟
نمیفهمم چطور خودش رو میگیره…
خانم هارت؟
خانم هارت؟
من… باید یه مدت مغازه رو ببندم، خانم گریشام.
یکی از بستههای مواد کیک رو بردارید
و بهم بگید جین و باربارا چه نظری داشتن.
خب، ممنون. خداحافظ، اِدوینا.
—از کمک به مامانت لذت ببر. —خداحافظ.
سلام.
سلام.
اِدوینا؟
اِدوینا، عزیزم، چرا نمیری بالا
اون جعبهٔ دکمهها رو زیرورو کنی
و ببینی کدوم رو بیشتر دوست داری؟ —اجازه دارم؟
معلومه. برو بالا. برو عزیزم.
پس قسمم رو شکستم.
قسم خورده بودم تا زندهام دیگه نبینمت.
همهمون قولهایی میدیم که نمیتونیم نگه داریم.
معمولاً مغازه شلوغتر از اینه.
ولی جنگه. نمیدونم خبر داری یا نه.
شنیدم.
خیلی متأسفم، اِما.
دربارهٔ شوهرت شنیدم.
دربارهٔ همهٔ شوهرها هم شنیدی؟ فقط شوهر من نیست.
خب، خودت از نزدیک دیدی.
اِما…
همهٔ اینها…
… یه معجزهست.
No comments yet. Be the first to leave one.