Ang unang 200 linya.
بعضی وقتها فکر میکنم نفرین شدهام.
بهخاطر اتفاقی که حتی قبل از تولدم افتاده.
خیلی وقت پیش، یه خانوادهای بود.
پدر خانواده موسیقیدان بود.
اون و خانوادهاش میخوندن، میرقصیدن و قدر نعمتهاشون رو میدونستن.
اما اون یه رؤیا هم داشت: برای تمام دنیا ساز بزنه.
و یه روز با گیتارش رفت و دیگه هیچوقت برنگشت.
FILAMINGO-INTRO
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
و مادر خانواده...
وقت نداشت برای اون موسیقیدانی که ولشون کرده بود گریه کنه.
بعد از اینکه موسیقی رو از زندگیاش برای همیشه بیرون کرد، راهی پیدا کرد...
تا خرج دخترش رو دربیاره.
آستینهاش رو بالا زد و کفاشی یاد گرفت.
میتونست شیرینی درست کنه، یا آتیشبازی، یا لباسزیر براق...
برای کشتیگیرها؛ ولی نه، کفش رو انتخاب کرد.
بعد به دخترش هم کفاشی یاد داد.
بعدتر، به دامادش یاد داد.
بعد نوههاش هم کشیده شدن توی کار.
هرچی خانواده بزرگتر شد، کسبوکار هم بزرگتر شد.
موسیقی خانوادهاش رو از هم پاشیده بود.
اما کفش همهشون رو کنار هم نگه داشت.
اون زن، مادربزرگِ مادربزرگم، ماما ایمِلدا بود.
خیلی قبل از اینکه من به دنیا بیام از دنیا رفت.
ولی خانوادهام هنوز هر سال در «دیا دِ لوس موئرتوس» داستانش رو تعریف میکنن...
یعنی روز مردگان.
و دختر کوچولوش، مادربزرگِ بزرگم، ماما کوکوئه.
سلام، ماما کوکو.
حالت چطوره، خولیو؟
در واقع اسم من میگله.
ماما کوکو تو یادآوری چیزها مشکل داره.
ولی بازم حرف زدن باهاش خوبه. برای همین تقریباً همهچیز رو بهش میگم.
قبلاً اینطوری میدویدم. ولی الان اینطوری میدوم که خیلی سریعتره.
و برنده، کشتیگیر کوکو!
این طرف صورتم چال داره، ولی این طرف نه.
چال، بیچال. چال، بیچال.
میگل، غذات رو بخور.
آبوئلیتای من، یعنی مادربزرگم، دختر ماما کوکوئه.
اوه، پوست و استخونی، پسرم. بازم بخور.
نه، ممنون.
پرسیدم تامالهی بیشتری میخوای!
بله؟
فکر کردم همین رو گفتی!
آبوئلیتا خونهمون رو درست مثل ماما ایمِلدا اداره میکنه.
موسیقی ممنوع!
موسیقی ممنوع!
فکر کنم ما تنها خانواده در مکزیکیم که از موسیقی بدش میاد.
و خانوادهام با این قضیه مشکلی ندارن. اما من...
- تا ناهار برگرد، پسرم. - دوستت دارم، مامان.
من مثل بقیهی خانوادهام نیستم!
- سلام، میگل! - سلام!
- خیلی ممنون. - خواهش میکنم، میگل.
هی! دانته!
بشین. بخواب. غلت بزن. دست بده.
مشت بده!
آفرین پسر، دانته!
میدونم نباید موسیقی رو دوست داشته باشم.
ولی تقصیر من نیست! تقصیر اونه!
ارنستو دِ لا کروز. بزرگترین موسیقیدان تاریخ.
درست همینجا، توی همین میدان، ارنستو دِ لا کروز اولین قدمهاش رو برداشت...
تا محبوبترین خوانندهی تاریخ مکزیک بشه.
اون هم مثل من، از سانتا سیسیلیا بود و اولش هیچکس نمیشناختش.
اما وقتی موسیقی میزد، کاری میکرد مردم عاشقش بشن.
توی فیلمها بازی کرد.
باحالترین گیتار رو داشت! حتی پرواز میکرد!
و بهترین آهنگها رو مینوشت.
اما محبوبترین آهنگ من همیشه اینه...
اون همون زندگیای رو داشت که آدم آرزوش رو میکنه.
تا سال ۱۹۴۲.
وقتی یه ناقوس غولپیکر لهش کرد.
میخوام درست مثل اون باشم.
بعضی وقتها به دِ لا کروز نگاه میکنم و حس میکنم یه ارتباطی بینمونه.
انگار اگه اون تونست موسیقی بزنه، شاید یه روز من هم بتونم.
اگه خانوادهام نبودن.
- آیآیآی، پسر. - هان؟
من واکس کفش خواستم، نه داستان زندگیات رو.
اوه، آره. ببخشید.
فقط نمیتونم توی خونه دربارهی هیچکدوم از اینها حرف بزنم. پس...
جای تو بودم مستقیم میرفتم جلوی خانوادهام و میگفتم...
«هی، من موسیقیدانم. باهاش کنار بیاید.»
- من هیچوقت نمیتونم اینو بگم. - تو موسیقیدانی، نه؟
نمیدونم. یعنی، فقط برای خودم ساز میزنم.
دِ لا کروز با پنهان کردن استعدادش بهترین موسیقیدان دنیا شد؟
نه! رفت وسط همون میدان و با صدای بلند ساز زد.
ببین، ببین! دارن برای امشب آماده میشن!
مسابقهی موسیقیِ روز مردگان.
میخوای مثل قهرمانت باشی؟ باید ثبتنام کنی!
نه بابا. خانوادهام قاطی میکنن!
ببین، اگه زیادی میترسی، خب برو از کفش ساختنت لذت ببر.
زود باش، دِ لا کروز همیشه چی میگفت؟
«فرصتت رو دریاب»؟
نشونم بده چی تو چنته داری، پسر.
من اولین تماشاچیات میشم.
میگل!
- آبوئلیتا! - اینجا چی کار میکنی؟
نوهی منو به حال خودش بذار.
خانم، خواهش میکنم! فقط داشتم کفشم رو واکس میزدم.
حقههاتون رو میشناسم، ماریاچی. چی بهش گفتی؟
فقط داشت گیتارش رو نشونم میداد.
خجالت بکش.
نوهی من یه فرشتهی کوچولوی نازنینه.
هیچ کاری با موسیقی تو نداره، ماریاچی. ازش دور بمون.
آی، طفلکی. خوبی، پسرم؟
خودت بهتر میدونی که نباید این دوروبر باشی!
همین الان میای خونه.
چند بار بهت گفتیم؟ این میدان پر از ماریاچیه.
بله، عمو برتو.
- نه، نه، نه، نه! - برو گمشو. برو!
فقط دانتهست.
هیچوقت برای یه سگ خیابونی اسم نذار. تا ابد دنبالت میاد. حالا کفشم رو بیار.
پسرت رو توی میدان ماریاچی پیدا کردم.
آی، میگل!
میدونی آبوئلیتا دربارهی میدان چه حسی داره.
- فقط داشتم کفش واکس میزدم. - کفش یه موسیقیدان رو!
ولی میدان جاییه که همه پیاده ازش رد میشن.
اگه آبوئلیتا میگه دیگه میدان نری، پس دیگه نمیری.
- ولی امشب چی؟ - امشب چی شده؟
خب، یه مسابقهی استعداد دارن. فکر کردم شاید من...
- ثبتنام کنی؟ - خب، شاید؟
برای مسابقهی استعداد باید استعداد داشته باشی.
میخوای چی کار کنی؟ کفش واکس بزنی؟
امروز روز مردگانه.
هیچکس جایی نمیره. امشب برای خانوادهست.
اتاق اُفرِندا. راه بیفتید.
اونطوری نگاهم نکن.
روز مردگان تنها شب ساله
که نیاکانمون میتونن بیان دیدنمون.
عکسهاشون رو روی اُفرِندا میذاریم تا روحشون بتونه از اون دنیا عبور کنه.
این خیلی مهمه.
اگه عکسشون رو نذاریم، نمیتونن بیان.
این همه غذا درست کردیم و چیزهایی رو که تو زندگی دوست داشتن گذاشتیم، پسرم.
تمام این کارها برای اینه که خانواده دور هم جمع بشه.
نمیخوام یواشکی بزنی بیرون و بری معلوم نیست کجا. کجا داری میری؟
فکر کردم کارمون تموم شده.
ای خدای من. عضو این خانواده بودن یعنی کنار این خانواده بودن.
- نمیخوام آخرش مثل... - مثل پدر ماما کوکو بشم؟
هیچوقت اسم اون مرد رو نیار! بهتره فراموش بشه.
ولی خودت بودی که...
من فقط...
ولی... من...
بابا؟ بابا برگشته خونه؟
مامان، آروم باش، آروم باش.
بابا داره برمیگرده؟
نه، مامان. اشکالی نداره. من اینجام.
تو کی هستی؟
استراحت کن، مامان.
بهت سخت میگیرم چون برام مهمی، میگل. میگل؟ میگل؟
با این پسر چی کار کنیم؟
درست میگی. دقیقاً همین رو لازم داره.
خودتی. بیا تو. زود باش دانته، عجله کن!
پسر، منو به دردسر میاندازی. ممکنه یکی صدام رو بشنوه.
کاش یکی دلش میخواست صدام رو بشنوه.
غیر از تو. اِه. باشه.
عالیه!
باید بخونم. باید ساز بزنم!
موسیقی فقط توی وجودم نیست؛ خودِ منه.
وقتی زندگی حالم رو میگیره، گیتارم رو میزنم.
بقیهی دنیا هرچقدر میخوان از قوانین پیروی کنن، من باید از قلبم پیروی کنم.
اون حس رو میشناسی که انگار یه آهنگ توی هواست و...
فقط برای تو پخش میشه؟
حسی که اونقدر نزدیکه...
که میتونی دست دراز کنی و لمسش کنی
هیچوقت نمیدونستم میتونم چیزی رو اینقدر بخوام، ولی حقیقته
باید ایمان داشته باشی، خواهرم.
اوه، ولی پدر روحانی، اون هیچوقت گوش نمیده.
گوش میده. به موسیقی.
هیچوقت قدرت موسیقی رو دستکم نگیر.
اما پدرم هیچوقت اجازه نمیده.
دیگه از کسی اجازه نمیگیرم.
وقتی فرصتت رو دیدی، نباید بذاری از دستت بره.
باید به چنگش بیاری!
آقای دِ لا کروز، برای اینکه فرصتتون رو از دست ندین چه چیزی لازم داشتین؟
باید به رؤیام ایمان میداشتم. هیچکس قرار نبود اون رو دو دستی بهم بده.
خودم باید دستم رو به سمت اون رؤیا دراز میکردم.
- محکم میگرفتمش و واقعیاش میکردم. - ...و واقعیاش میکردم.
دیگه قایم نمیشم، دانته. باید از فرصتم استفاده کنم!
حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه، توی میدان ماریاچی ساز میزنم.
روز مردگان شروع شد!
نه، نه. باید یه مسیر کاملاً باز درست کنیم.
گلبرگها نیاکانمون رو تا خونه راهنمایی میکنن. نمیخوایم روحشون گم بشه.
میخوایم بیان و از تمام غذاها و نوشیدنیهای روی اُفرِندا لذت ببرن.
مامان! این میز رو کجا بذاریم؟
توی حیاط، بچهها.
- کنار آشپزخونه؟ - آره. کنار اون یکی.
- برو زیر! برو زیر! - میگل؟
هیچی! مامان، بابا. من...
میگل، آبوئلیتات فکر فوقالعادهای کرده.
همه تصمیم گرفتیم. وقتشه تو هم بیای توی کارگاه!
چی؟
دیگه خبری از واکس زدن کفش نیست.
هر روز بعد از مدرسه خودت کفش میسازی.
اوه! میگلیتیتیتیتوی ما داره سنت خانوادگی رو ادامه میده.
اونم در روز مردگان! نیاکانت حسابی بهت افتخار میکنن.
مثل خاله ویکتوریا هواراچه میسازی.
و مثل پاپا خولیو کفشهای وینگتیپ.
ولی اگه توی کفش ساختن خوب نباشم چی؟
آه، میگل. خانوادهات اینجان تا راهنماییت کنن.
تو یه ریورایی. و یه ریورا...
از فرق سر تا نوک پا کفاشه.
پسر خودمی! برتو!
No comments yet. Be the first to leave one.