Ang unang 200 linya.
و حالا چیزی که هر روز نمیبینیم:
یه جهادی اهل تگزاس.
بیاید اینجا. به ما بپیوندید.
اون یارو فقط برات دردسره.
باید به افبیآی زنگ بزنی.
خیلی دلم برات تنگ شده، جیک.
چرا نمیای اینجا؟
جدی میگم.
بهش نیاز دارم.
میخوای بیاریش اینجا؟
بیشتر از هرچیزی توی دنیا، برادر.
اون مسئول پولها رو تحویلشون میدم. آمریکاییه.
تحویلش میدم به تو و در عوض منو از اینجا بیرون میبری، باشه؟
چطوری وارد سوریه بشم؟
قول میدم پشیمون نمیشی.
خودت میای دنبالم؟
چون اگه نتونی، حتی بهش فکر هم نمیکنم.
باید برم جیک، باشه؟
دوستت دارم.
منم دوستت دارم.
FILAMINGO-INTRO
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
خانمها و آقایان، حالا که وارد حریم هوایی عراق میشیم،
کاپیتان چراغ بستن کمربندها رو روشن کرده.
شرایط فرود در پایگاه نظامی اربیل مناسبه.
از اتباع خارجی خواسته میشه مقصد ادامهٔ سفرشون رو
به مقامات امنیتی اعلام کنن.
برای امنیت خودتون، محدودیت مناطق جنگی رو مرتب بررسی کنید.
اومدی کسی رو ببینی؟
مادربزرگم رو.
میخوام برش گردونم سوئیس.
توی یه روستا نزدیک مرز زندگی میکنه.
هشتادودو سالشه.
میگن داعش داره میره اون سمت،
فقط بیست کیلومتر فاصله دارن.
میترسم این وحشیها بهش شلیک کنن.
واقعاً این حرفها رو باور میکنی؟
میدونم رسانهها همین رو میگن، ولی...
انگار هر روز بیشتر اغراق میکنن،
و اصلاً منطقی نیست.
آمریکایی هستی؟
از کجا فهمیدی؟
اهل تگزاسم.
حدس میزنم برای کار نفت اومدی.
نه.
سازمان بشردوستانه؟
باید یکی از دوستهام رو ببینم
که خیلی برام مهمه.
الان سربازه؟
آره.
خدا حفظش کنه.
امیدوارم سالم بمونه.
ممنون.
راستی من الیام.
من مایکهام.
از آشناییت خوشوقتم.
منم همینطور.
مهمانداران، لطفاً بنشینید.
بله؟
اصلاً مشکلی نیست.
میخوان باهات حرف بزنن.
بله؟
خوبی؟
فکر کنم.
باید پیاده شی و تا هتل پیاده بری.
چی؟
- الی... - نه.
- همین الان باید پیاده شی. - عمراً. چرا؟
باید ببینیم کسی دنبالت هست یا نه.
پنج دقیقه همین جاده رو پیاده بری میرسی.
هوات رو داریم، الی. نگران نباش.
باشه.
ببخشید.
گفتن باید تا هتل پیاده برم.
باشه.
- الی. - سلام.
رسیدی هتل؟
نه، هنوز نرسیدم. تو رسیدی؟
ببین، امروز نمیتونم بیام.
نمیای؟
فردا صبح اول وقت توی بازار همدیگه رو میبینیم.
بازار؟ جیک، من نمیدونم کجاست.
فقط بهم اعتماد کن، الی.
- آدرس قرار رو برات پیام میکنم. - باشه.
باشه، باشه.
طاقت ندارم تا ببینمت.
- منم همینطور. بهزودی میبینمت. - باشه.
سلام. ممنون.
از خیابون منصور؛ تنها بود.
آمادهایم.
درست حدس زده بودیم. جیک برات تعقیبکننده گذاشته بود.
ولی لو نرفتی.
خب، جلوی این گردنبند یه دوربین هست،
پس دقیقاً همون چیزی رو میبینیم که تو میبینی.
فقط باید همیشه همراهت باشه.
پشت این ساعت هم یه ردیاب هست،
پس هرجا بری میتونیم رصدت کنیم.
بازاری که گفته اونجا ببینیش
سمت غرب شهره و خیلی شلوغه.
تا جیک رو با چشم نبینیم هیچ اقدامی نمیکنیم.
اگه توی بازار گمم کنید چی؟
یا اگه بفهمن با شما کار میکنم؟
این اتفاق نمیافته.
ببین، این عملیات مشترک با مقامات محلیه.
تا فردا صبح تمام کوچهپسکوچههای
اطراف این بازار رو میشناسن.
هوات رو داریم، باشه؟
اگه میخوای میتونی نگاه کنی.
پنج سازمان نتونستن هویتش رو دربیارن.
بعد تو پیدات شد.
کار من نبود؛ کار دوستم بود، همونی که اومد سراغتون.
خوششانس بودی که بهموقع به ما خبر داد،
قبل از اینکه خیلی دیر بشه.
خیلی معماست.
روی میزم صدها پرونده روی هم تلنبار شده
که تقریباً همهشون یه داستان دارن.
معمولاً یه جوون اهل مینهسوتاست،
که توی مدرسه طرد شده،
یه کم دزدی، زندان، خشم و ناامیدی از اینکه
درِ رؤیای آمریکایی به روش بسته شده؛ بعد هم یه مسجد...
ولی جیک اینطوری نیست.
توی حوزهٔ فناوری کار پیدا کرده بود.
حقوقش از من هم بیشتر بود.
همه دوستش داشتن، ورزشکار ستاره بود.
تا بیستسالگی هیچکس کاری نکرده بود حس کنه طرد شده.
پس چرا لعنتی کشیده شد وسط این ماجرا؟
چرا اومد اینجا؟
تو داری جونش رو نجات میدی.
اگه اونجا بمونه، حتماً کشته میشه.
شیخ، خوبی؟ نگران بهنظر میای.
راستش، از قبل قصد داشتم بیام این استان.
درآمد ماهانهتون اون چیزی نبود که انتظار داشتیم.
سودتون از درهم کمتر از هفت درصد بود.
اگه شما میگید...
بازرگانها میگن کسبوکار هنوز
از وقتی موصل رو گرفتیم به حالت عادی برنگشته.
یعنی دارن به ما دروغ میگن؟
نمیدونم.
برادر،
داریم تلاش میکنیم یه جامعهٔ عادلانه بسازیم.
نمیتونیم بذاریم آدمهای درستکار بار همهچی رو بکشن،
در حالی که بقیه از وظیفهشون فرار میکنن.
باید یه پیام روشن به اون بازرگانها بدیم.
صبر کن.
یه دختر کوچیک دارم.
التماستون میکنم.
به همه بگید اینجا چه اتفاقی افتاد،
اینکه هیچکس بالاتر از قانون نیست.
هیچکس.
بذار بره خونه.
قرار بود اینجا باشی!
همهٔ ایستهای بازرسی نگهم داشتن.
من شبیه تو نیستم. تو آمریکاییای و هرجا بخوای میتونی بری.
میبینی؟
با این قیافه حتی راهت میدن توی باشگاههای سربازهاشون.
- خبری هست؟ - با آدمهامون حرف زدیم.
بازار رو گشتیم. همهچی خوبه. خدا کمکمون کنه.
چی برات بیارم بخوری؟
فعلاً یه کوکاکولا لطفاً.
یه آبجو میدی؟
منم یا اینجا بوی تفنگدار دریایی میده؟
این یکی درد داشت!
نیروی هوایی.
نیروی هوایی.
من پلم.
ربکا.
- از آشناییت خوشوقتم. - منم همینطور.
- ممنون. - نیروی هوایی؟
پس اینجا چی کار میکنی؟
نباید بیرون مشغول بمبارون داعش یا یه همچین چیزی باشی؟
اگه نجنبید، چند روز دیگه این شهر رو میگیرن.
بعد شروع میکنن تلویزیونهای مردم رو خرد کردن
و خلاصه گند زدن به زندگی همه.
در خدمت ملکه؟
آره.
آره، گردان دوم رایفلز.
اینجاییم به محلیها جنگ شهری و این جور چیزها یاد بدیم.
باحاله.
- اهل کجایی؟ - نیویورک.
نیویورک.
ما عاشق نیویورکیهاییم.
- جدی؟ - آره.
خب، از آشناییت خوشحال شدم...
- پل. - خوشحال شدم دیدمت.
هی، ببخشید، یادم رفت بپرسم،
میشه شمارهات رو داشته باشم؟
فقط یه نوشیدنی آروم، بدون هیچ نیت پنهانی.
اسمش رو بذاریم...
حسن نیت بین دو دوستِ دو طرف اقیانوس.
احتمالش خیلی زیاده.
خودکار داری؟
امروز روز شانسته!
چه قدیمیبازی!
هی بچهها!
فقط میخواستم بگم
ممنون بابت خدمتتون. به سلامتی.
بفرما.
- گمش نکن. - نمیکنم.
کجا بودی؟
یه شناسایی دیگه رفتم؛ میخواستم مطمئن شم.
No comments yet. Be the first to leave one.