Ang unang 192 linya.
زيرنويس از مهدي shine021
هدف قفل شد.
سرعت باد، ۲.۴.
شلیک کن.
شلیک کن.
ویپتیل، شلیک کن.
ویپتیل. ویپتیل، نه،
داری چیکار... به خاطر خدا، ویپتیل، بگیر...
نه... نه دوباره.
برادرت سلام میرسونه.
آه.
مربی اسکی!
آه!
آه!
زود باش!
شانس تازهکارهاست.
- دوباره همینو میخوری؟ - سلام. آره.
ام... هشت.
یا نه.
آلمانیها بهش میگن برودرشافت.
برادری.
آلمانی بلدی.
کمی.
ام...
من ساعت دو کارم تموم میشه.
لعنتی.
گفتی شغلت چیه؟
من حسابدارم.
پس...
میتونم بهت زنگ بزنم؟
به هیچ وجه.
تو دیگه کدوم خری هستی؟
«من دیگه کدوم خری هستم؟»
سوال خیلی خوبیه.
گذرنامهای که تو کیفمه میگه «جودیت برتون، حسابدار قانونی»
شغلی با یه اسم خیلی گیجکننده و احتمالاً خستهکننده،
که هیچکس هیچ سوال اضافهای نمیپرسید.
ولی من کارت شناسایی دارم از افبیآی، سیآیای،
امآی۶، عملیات ویژه.
اگه کشورت واحد اطلاعات نظامی داره،
من یه کارت دارم که ادعا میکنه اونجا کار میکنم.
اسم من ویپتیل هست،
و من برای امرار معاش آدم میکشم.
این گزارش درباره پاشیدن خون میگفت...
زاویهای که چاقو وارد شده...
- یه چیزی بود که اونا... - آره.
- بهش فکر نکرده بودن. - وای خدای من، چی؟
اون چپدست بود.
اون چپدست بود.
یه پیست اسکی اتریشی امروز صبح شوکه شد توسط...
لعنتی.
تو هیچوقت اونجا جا نمیافتی، عزیزم.
زود باش، زود باش.
زود باش...
اوه...
خدایا.
لعنتی.
اوه.
ووه.
سلام عزیزم.
سلام عزیزم.
من فقط، ام... اوه، صدات نفسنفس میزنه.
- پارک میکنی؟ - آره، پارک میکنم.
حالت چطوره؟ کنفرانس حسابداری چطور بود؟
ام، میدونی، خستهکننده، همون همیشگی.
ام، تا یه مدت دیگه خونهام، پس برای باشگاه کتاب برمیگردم.
ام...
من اینجام. گوش کن، نمیتونم صحبت کنم.
من تو ماموریتیام.
موفق باشی.
اگه هر کدوم از اون لامپها یا اون... ام،
راستش، اون تابههای مسی رو دیدی،
و مشخصاً، اگه یه کابینت داروسازی قشنگ بود...
لیستت پیشمه. فراموش نمیکنم.
گوش کن، واقعاً باید یه
- جای خوب پیدا کنم. دوستت دارم. - منم دوستت دارم!
خداحافظ.
خانمها و آقایان، خوش آمدید.
لطفاً هول نشوید. انبار عتیقهجات
باز خواهد شد
تا چند دقیقه دیگر.
توی ون اشتباهی دو تا چای بهم دادن.
نمیتونم دو تا چای بخورم. و حتماً
ایستادن تو سرما خیلی سخته،
پس فکر کردم شاید بخواییش.
ممنون، در واقع.
اوه، خواهش میکنم.
ام.
اگه بخوای حدس بزنی، فکر میکنی کدوم یکی از این درها رو اول باز میکنه؟
د.
خیلی ممنونم.
روز فوقالعادهای داشته باشید.
یه کابینت عطاری رِجِنسی محشر دارن،
و بهت بگم... بدون اون از اینجا نمیرم.
هی، نگاه کن، بیخیال، خیلی وقته اینجاییم.
لطفاً، لطفاً، دستپاچه نشو. آروم باش. آروم باش.
دستپاچه نشو.
لعنتی.
اون دیگه کدوم احمقیه؟
اون همسر اون نماینده پارلمان نیست؟
"اون دیگه کدوم احمقیه؟"
سوال خوبیه، و بله،
من همسر اون نماینده پارلمان هستم.
دیوید کلیبورن، نماینده پارلمان.
امیدوارم بتونیم روی رای شما حساب کنیم.
من عضو تیم نشریه حقوقی ییل بودم،
عاشق شدم، به انگلیس نقلمکان کردم، دو فرزند بزرگ کردم،
و حالا دارم به تنهایی
اون مرد رو به نخستوزیر بعدی تبدیل میکنم.
اما من یه راز دارم.
رازی که زندگیم رو نابود میکنه.
اسم من دبی کلیبورن هست.
فردا جلسه باشگاه کتابخوانیه،
و من هنوز کتاب رو نخوندم.
اونجاست.
لازم نیست، فقط اسم رستوران رو بهم بگو، سَم.
لازم نیست همیشه مختصات کدگذاری شده رو بهم بدی.
لطفاً. مختصات بخشی از پروتکله.
چرا اینجام؟
مگه باید دلیل داشته باشم که مامور مورد علاقهام رو ببینم؟
پس ناراحت نیستی؟
ناراحت؟ چرا باید ناراحت باشم؟
عالیه. ناراحت نیستی.
معلومه که لعنتی ناراحتم.
اون تفنگ تکتیرانداز بردش یک کیلومتر لعنتیه،
اما در عوض صد تا شاهد دارم
که دیدن یه مربی اسکی یه جنایتکار تحت تعقیب رو
با چی... یه قمه کشت؟
یه کارد استیک.
کارد استیک؟
چیه، انگار میخوای گیر بیفتی.
قبلاً طبق هر نقشه و هر
قانون شرکت مو به مو عمل میکردی. لعنتی، تو معیارِ طلا بودی،
و حالا هر چیزی که بهش دست میزنی به هرجومرج تبدیل میشه.
کار انجام میشه، تو پولت رو میگیری،
من پولم رو میگیرم، مشتری راضیه.
آره، مشتری کسی نیست که باید نگرانش باشی.
مدیر داشته پروندههای تو رو بررسی میکرده.
چی، بخاطر یه کار؟
اوه، فقط یه کار نیست.
بیروت، بروکسل.
باید یادآوری کنم که تو دبی چی شد؟
باید یادآوری کنم کجا پیدات کردم؟
آره، و بابت همه کارایی که برام کردی ممنونم.
اما، جدی، چه مرگته؟
بخاطر اینه که ۵۰ ساله شدی؟
من ۵۰ ساله نیستم.
نه، خب، یکی از هویتهای جعلی تو تازه ۵۰ ساله شده.
فقط میتونم تصور کنم، یه هویت جعلی که ۵۰ ساله میشه، هر کسی رو بهم میریزه.
مامان من پارسال ۵۰ ساله شد، و کاملاً دیوونه شد.
به هر حال، امم،
ما، امم، یه هدیه کوچیک برات گرفتیم.
این لعنتی چیه؟
این یه پاتک فیلیپ هست
- گرند کامپلیکیشنز... - آره.
چرا بهم ساعت میدی؟
این هدیه بازنشستگیه؟
اگه... اگه خودت بخوای باشه.
چند نفرن؟
- چند نفر چی؟ - جرات نکن لعنتی خودت رو به اون راه بزنی.
سه تا از گارسونها مسلحن.
میزبان یه هفتتیر به ران پاش بسته
و اون یارو پشت بار مطمئناً اون بند انگشتا رو
بخاطر کار دفتریش نداره.
پنج نفر.
خیلی خب، هفت نفر.
هشت نفر، صادقانه بگم. و اونها فقط یه اقدام احتیاطیان.
بسیار خب، مشخصاً، دوست دارم هر دومون سالم و بیخطر بریم،
بعد از اینکه با آرامش درباره احتمال کنارهگیری تو صحبت کردیم.
به هیچ وجه.
درسته. خب، تو یه وواکا هستی.
یه چی؟
یه وواکا... یه زن در سن و سالی خاص.
و به هر دلیلی، اگه بخوام حدس بزنم، میگم
بخاطر ۵۰ ساله شدنته. شروع کردی به رفتار عجیب، اوکی؟
و این خطرناکه، برای همهمون.
این ماموریت بعدی منه؟
چون من هیچجا نمیرم.
بسیار خب. یک کار به تو پیشنهاد شده که درخواست مستقیم تو رو کردن.
مدیر گفت که نمیشه بهت اعتماد کرد.
من بهش اطمینان دادم که میتونی بینقص انجامش بدی،
اما من واقعاً اینجا گردن خودم رو گرو گذاشتم،
پس اگه قراره این کار رو انجام بدی،
هیچ جایی برای اشتباه وجود نداره، هیچ قانونی هم نباید شکسته بشه. باشه؟
باشه.
بیلی داناوان؟ کار من جنایتکاران جنگیه.
- من برای سندیکاهای جنایی کار نمیکنم. - درسته، خب، ما همین الان
- توافق کردیم که این یکی رو انجام بدی... - جنایی... نه.
خیلی خب.
مشتری یه پاپوش ضدآب (بینقص) میخواد،
بنابراین میخوان که اینجا انجام بشه،
توی جشن خیریه واتر ریلیف، همون خیریهای که
No comments yet. Be the first to leave one.