Man on Wire

Man on Wire

I-download ang Farsi Persian Subtitle

Impormasyon ng release

Man On Wire 2008 Limited 720p Bluray x264-hV
Komentaryo ni Barcelona
متناسب تایم یک ساعت سی و چهار دقیقه

Mga Tag

BluRay
x264
720p
720
Na-publish noong: 2019-03-15
Mga Download: 49
May Kapansanan sa Pandinig: No

Preview ng subtitle na Farsi Persian

Ang unang 200 linya.

وسطای شب یه کابوس بد داشتم

بیدار شدم و فراموش کرده بودم صندوق رو ببندم

پس رفتم اونجا،و اگرچه بارون میبارید

مجبور بودم کل محله رو بیدار کنم

میدونی فقط بستن جعبه نبود،من داشتم تابوت رو میخکوب میکردم

داشتم به تابوت میخ میزدم

چرا این احساس؟ چرا این تفکر؟

خب،شاید مرگ از درون این خواب نگاه میکنه

و واقعیت میخواد منو به مرگ بکشه

آیا میشه وقتی دربارش میدونی ازش مراقبت کنی؟

سه‌شنبه ششم آگوست

نیروهای امنیتی قاطی ماجرا شدن.این چیزی نبود که اون میخواست

سخت بود ولی خیلی مشتاق بودیم که بریم همه چیز آماده بود

نیروهای امنیتی به دلایل امنیتی دست به این اقدام زدن

و من از این قضیه فراتر نمیرم

من هرگز مانع اجرای عدالت نشدم

همچنین فکر میکنم که میتونم بگم تو این سالهای زندگی اجتماعیم

من این مراقبت ها رو میپذیرم

چون مردم باید بدونن که آیا رئیس جمهورشون یک کلاهبرداره یا نه؟

ولی من یک کلاهبردار نیستم. من برای هر چیزی که دارم زحمت کشیدم

همه داشتن خیلی عصبی میشدن

در آخر ما هممون آماده بودیم و گفتیم دیگه بریم

بنابراین سوار وانت شدیم

ما نمیخواستیم بمیریم میخواستیم زندگی کنیم

یادم میاد توی وانت سکوت مطلق بود

الِن غمگین بود

فیلیپ خیلی هیجان زده بود

من گیج شده بودم خیلی نگران بودم

من لباس مبدل پوشیده بودم یک کارگر با کلاه و پیراهن

که بشم شبیه آمریکایی ها . چنتا خودکار تو جیبم گذاشته بودم

ظاهرا شبیه یه آمریکایی معمولی شده بودم

من قرار بود جزءِ خدمه ی برج جنوبی باشم

میخواستیم وقتی تعطیل شدن اونجا باشیم . با یک جعبه ابزار بزرگ که همه ی وسایل توش بود

و قرار بود یکی تو برج شمالی باشه که

لباس یک فروشنده رو پوشیده بود و وسایل کمی حمل میکرد

یک کیف نقشه کشی که بنظر میومد توش کمان گذاشته بودن

انرژی توی هوا،بین جان لویی و آلبرت

میتونستم اینو از چهره ی جان لویی بخونم اون به آلبرت اعتماد نداره

من حس بدی داشتم . فکر میکردم اون یک مشکلی داره

اون اصلا توی مسیری که ما بودیم نبود (مثل ما نبود)

همه ترسیده بودیم

گمان میکردم حتی در بهترین حالت ممکن

همه ی ما احتمال داشت دستگیر بشیم

شکی توش نبود

نمیتونستم تصور کنم چرا بقیه این احساسو نداشتن

افقی بودن خیابون های مَنهَتن رو داشتم حس میکردم که

یهو سر پایینی شد

داشتم سرازیزی میرفتم . یه هیولا داشت منو می بلعید

و فیلیپ بهم گفت من میدونم چه اتفاقی قراره بیوفته

ما وارد اینجا میشیم و همه ی مارو دستگیر میکنن

این دفعه دیگه خواب نمیدیدم قابل حس بود

اون نمیتونست بدون غلبه کردن به اون برج ها

به زندگیش ادامه بده

جوری بود که انگار فیلیپ مالک این برجهاست

انگار اون برجهارو اختصاصی واسه خودش ساخته بودن

یکی بود یکی نبود

قصه هارو اینجوری شروع میکنن در واقع ماجرای من یه قصست

این منم، یه جوون ۱۷ ساله دندونم خراب شده بود

توی یکی از اون اتاق های انتظار بی رنگ یک دندون پزشک فرانسوی نشسته بودم

که با لامپ های ۴۰ واتی روشن شده بود

و پیرزن ها و مردم

با چهره های عبوز نشسته بودن و مجله ورق میزدن که یدفعه خشکم زد

چون روزنامه رو باز کردم و توش یچیزی دیدم

یه چیز با شکوه

چیزی که برام الهام بخش بود دوتا برج دیدم

و توی مقاله نوشته بود . یه روزی اون دوتا برج ساخته میشن

حتی هنوز وجود نداشتن ، اما من میدونستم

وقتی که ساخته بشن ، بلندترین برجهای جهان خواهند بود

حالا فقط باید بهش میرسیدم . یه رویایی بود که هر لحظه حسش میکردم

همه داشتن نگاه میکردن ؛ اما من اون صفحه رو میخواستم

پس کاری که من کردم این بود که ، رفتم زیر میز

صفحه رو پاره کردم و گذاشتمش زیر کتم و رفتم بیرون

البته تا آخر هفته دندون درد داشتم

ولی آیا واقعا درد با رویای من قابل مقایسه بود؟

معمولا وقتی یک رویا داری موضوع رویای شما ملموسه

اونجاست، خیلی آرمانگرایانست

اما اونجاست، داره بهت نق میزنه جلوت می ایسته

ولی موضوع رویای من هنوز ساختی نشده بود

۲۰ سالم بود

من یه دختر جوون خیلی خجالتی بودم

این فرد منو خیلی غافلگیر کرده بود

و وقتی دیدم مصرانه از من خواستگاری میکنه ، بیشتر غافلگیر شدم

تازه باهام آشنا شده بود

برام گل میاورد باهام قرار میذاشت

برام نامه های عاشقانه میفرستاد

حسابی دستپاچه شده بودم

از پا افتاده بودم ، انگار نیزه خورده بودم حالم اینجوری بود

اون منو با سیمش آشنا کرد

یک سیم ته باغ وصل شده بود

ساعت ها راه رفتنشو تماشا میکردم

اون زمان زیاد با تجربه نبود

اون تازه داشت به عنوان یک بند باز زنگیشو شروع میکرد

ما به هم وابسته شده بودیم

در واقع زندگیم کاملا با زندگی اون ادغام شده بود

لااقل ازم سوال نمیکرد که آیا من قدرت دنبال کردنشو دارم یا نه

اون همیشه به کارش مطمئن بود من باید دنبالش میکردم

آنی کسی بود که منو بهتر از هر کس دیگه ای میشناخت

آنی کسی بود که در طول مسیر دستیابیم به راه رفتن روی سیم کنار من ایستاد

چشمای بزرگ و سبز اون منو مدهوش کرده بود

وقتی همدیگرو بغل میکردیم شبیه دوتا بچه میشدیم

نقشه ی شیطنت بعدیمونو میکشیدیم

وقتی شروع کردم یه جوون بودم که داه رفتن روی سیمو خودم یاد گرفتم

رویای من فتح جهان نبود

بلکه مثل یک شاعر فتح زیبایی ها بود

یه روز گفت

من جدا دلم میخواد یه سیم وصل کنم به نتردام

من اول فکر کردم داره جوک میگه ، ولی بعدش فهمیدم

انگار یه مقدار واقعیتم داره

بعد بیشتر و بیشتر راجبش حرف زدیم

و بعدش ، طراحیو شروع کردیم

برای پیدا کردن راه درست تقریبا یک سال صرف کردیم

جان لویی بلافاصله بهم گفت این کار غیر قانونیه و بهمون مجوز نمیدن

منم میدونستم مجوز نمیدن و همین بود که منو یه خورده هیجان زده کرد

غیر قانونی بود اما مخرب یا زشت نبود

شگفت انگیز بود

کلیسای جامع نتردام پاریس جوئن ۱۹۷۱

میتونین تصور کنین که یک روز صبح از خواب بیدار میشین

و میبینید که یک مرد داره رو یک سیم بالای برج های نتردام راه میره

یک رویاست

این بود که واقعا توجه منو جلب کرد

یک چالشی که به نظر غیر ممکن میاد

و در عین حال کاری انجام بشه که بسیار زیباست

و نه تنها کسیو آزار نمیده بلکه چیزی هم به دیگران هدیه میکنه

بعدش فیلیپ روی سیم ظاهر شد

حیرت انگیز بود

من با هیجان زیاد رفتم توی ساختمون

و از بالکن خم شدم و دیدم نمایش بزرگی

داره توی نتردام برگزار میشه

اونجا ۱۲ کشیش یا بیشتر که لباس سفید پوشیده و دست به سینه ایستاده بودن

اونا روی زمین دراز کشیده بودن و سرشون رو به زمین بود

من گیج و متحیر شده بودم

نوازنده ی اُرگ ازم پرسید اینجا چکار میکنی

بهش گفتم یکی داره روی برج های کلیسا روی سیم راه میره

اون مرد با حالتی بهت زده بهم نگاه کرد

و گفت : واقعا؟! روی سیم راه میره!؟

چقدر حیرت انگیز

برج جنوبی ۳.۵۸ ب.ظ

وانتو بردیم داخل

از اولین نگهبانی رد شدیم

مدارک شرکت و چنتا فاکتور قلابیو نشون دادیم

همه چی با دقت برنامه ریزی شده بود

و حالا دوباره سرازیر شده بودیم

و داشتیم میرفتیم توی پارکینگ زیرزمینی برج ها

داشتیم مطابق نقشه پیش میرفتیم

داشتیم میرفتیم توی آسانسور حمل بار برج جنوبی

نقشمون داشت عملی میشد

برج شمالی ۴.۲۵ ب.ظ

نقشه ی اصلی خیلی ساده بود

کارت شناسایی داشتیم، فقط نیاز داشتیم یجوری راهمونو باز میکردیم

وقتی وارد ساختمون شدیم دیگه همه چیز به خوبی پیش رفت

وقتش رسیده بود که جدا شیم

توی چشماش یه دیوانگی خاصی بود یه خشم واقعی

داشت میگفت : من باید این کارو انجام بدم اهمیتی نداره که چی بشه، الان وقتشه

و منو بغل کرد طوری که انگار دیگه قرار نیست همو ببینیم

اگه میمردم مرگ خیلی زیبایی بود

مرگ در حال انجام کاری که عاشقشی

سیدنی ، استرالیا جوئن ۱۹۷۳

یه شب دزدکی وارد پل بندر سیدنی شدیم

کلی تجهیزات با خودمون بردیم اونجا و یه سیم محکم رو جدا کردیم

و صبح از اونجا ناپدید شدیم بعدش نشستیم توی خیابون

و تماشا میکردیم که فیلیپ بین دوتا برج جلو و عقب میکرد

این حقیقت که راه رفتن روی سیم با خطر مرگ همراهه

خیلی جالبه، چون اونوقت باید خیلی اینکارو جدی گرفت

حتی اگه نیم میلیمتر اشتباه کنی

یا یک ربع ثانیه حواست پرت بشه ، جونتو از دست میدی

اینجا پل بندر سیدنیه و حسابی ترافیک شده بود

البته پلیس توی چند دقیقه از راه رسید

وقتی داشتن اونو میبردن

اولین کاری که کرد ساعت پلیسو برداشت

فیلیپ تونست اون ساعتو از مچش باز کنه

و توی جیبش پنهان کنه

این برج های دوقلو داشتن توی سرم یورتمه میرفتن

توی مغزم تاخت و تازی بود

وقتی برگشتم پاریس ، زدم تو صورتم

وسط مجله ی (پاریس مچ) دوتا صفحه نوشته بود برج های دوقلو ساخته شدند

ولی همون موقع عکس ها بهم میگفتن که هنوز ستون هارو نپوشوندن

خیلی جاها رنگ نخورده کارگر ها کار میکردن

تصور کردم ، شاید چند ماه دیگه شاید چند سال دیگه، کی میدونه

هنوز در حال ساخته و میتونم یواشکی وارد بشم

یه روز عکس دوتا ساختمونو توی یه مجله بهم نشون داد

اونموقع یکم ترسیدم

رفتن بالای برجی که ۴۵۰ متر ارتفاع داره کار انسانی و عاقلانه ای نبود

همه چیز داشت غیر طبیعی میشد دوست داشتم فقط بگم : دست نگه دار

نقشه واسه من اینجوری بود که باید همه ی تجهیزاتو میبردم به طبقه ی ۸۲

که مخفی گاه بَری اونجا بود

توی هر برجی یه همچین جایی تو همین طبقه بود

باید همه ی تجهیزاتو میذاشتیم اونجا از آسانسور حمل و نقل استفاده کردیم

تا مارو ببره به طبقه ی ۸۲ و بَری اونجا وسایلو دریافت کنه

در اون زمان ، من معاون مدیرعامل بخش تحقیقات

توی شرکت بیمه ی نیویورک بودم

تازه به اونجا رفته بودیم و از نفراتی بودیم

در بالاترین طبقات برج های مرکز تجارت جهانی ساکن شده بودیم

میدونستم تو هر برج یک گروه مستقر شده بودن

و اون وسایل قرار بود به من تحویل داده بشه

و باید اونارو ۲۸ طبقه میبردیم بالا

مسئول آسانسور حمل و نقل نتونست درست بشنوه که سرکارگر

داد زده طبقه ی ۸۲

تو بارنامه هم به وضوح نوشته شده بود طبقه ی ۸۲

از ما سوال کرد : کدوم طبقه؟

همونجا به خودم گفتم الان وقتشه و واضح گفتم طبقه ی ۱۰۴

More Farsi Persian subtitles for Man on Wire

Mga Komento

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left