Ang unang 200 linya.
«« دفـتــرِ خـاطـراتِ روزانـهيِ بـانــو اِم »»
: کارگردان «آلن تانر»
آنشب «ديگو» بهدليلِ رعدوبرقِ ناگهاني .بهطورِ اتفاقي به سالنِ «قسمت» وارد شد
او هيچچيزي از آن مکان .نميدانست
آنشب قرار بود يک گروه زنانه ... به اجرايِ نمايش بپردازد
گروه «بانو اِم» که ترجيحاً ميشود گفت .بيشتر عدهاي جنگجو بودند تا صرفاً چند زن
«درواقع «ديگو ... به «پاريس» آمدهبود برايِ
برگزاريِ .يک نمايشگاه نقاشي
پس بههيچوجه بهدليلِ رفعِ ملالت و بيحوصلگي ،به «قسمت» نيامدهبود
بلکه همهچيز صرفاً ،دستِ تقدير و سرنوشت بود
هم برايِ او .و هم برايِ من
.تمومشکُنين .دارم ميشمارمها
چي ميگي؟ .ما پولمون رو ميخوايم
.ساکتبشين لطفاً
.اينجوري برات بد ميشهها .سهمِ منو بده
،کلاً 5 هزار فرانکه .که واسه هر نفر ميفته 1000 تا
فقط 1000 تا؟
.ولي قرارمون اين نبود
تويِ کفشت راحت جا ميشن؟
.معذرت ميخوام .قصد نداشتم بترسونمت
هيچوقت تابحال .جلويِ يه مرد زانو نزدهبودم
.چه حسِ عجيبي داره
.منو ببخش .فراموشکردم خداحافظيکُنم
.فردا ميبينمت
ولي اگه اون يارو ... درست رفتار نکُنه
به شيطون قسم که يه ميلهيِ آهني رو !ميکُنم تويِ کونش
اين الان چي بود؟ يه پيشگويي؟
ولي حتماً بايد !دردش وحشتناک باشه
بهنظرت خندهدار مياد، آره؟ ... خُب تو که مجبور نيستي هرشب اجرا داشتهباشي
اونم با يه سيستمصوتيِ ... خراب و داغون
... قراردادهايِ درپيت
درآمدِ تبليغاتي که بايد پرداختبشه ... ولي نميشه
دخترهايي که هيچوقت ... بهاندازهيِکافي پول درنميارن
و يه صاحبکار که عينهو خونآشام .خون ميمکه
!لعنت بهش
اون کثافتها ... تمامِ انرژيِ آدمو تخليه ميکُنن
و تو بايد فقط همهچيزت رو .بدي بره و بدي بره
.واقعاً که يه کابوسه
،من اجراتون رو ديدم
منظورم اينه که .فقط يه بخشي ازش رو
من اغلبِ اوقات .پيادهميرم منزل
.از اين کار خوشممياد
اينجوري «پاريس» درست شبيه .صحنهيِ يه اُپرا بهنظر ميرسه
،درخصوصِ «صحنه» موافقم .ولي «اُپرا» يهکمي اغراقشده بهنظر مياد
.باران متوقف گشتهبود .ما توسطِ شب احاطه شدهبوديم
هر کدام از آدمها ،به راه خودش ميرفت
و گاهياوقات نيز .با يکديگر برخورد ميکردند
او از من دربارهيِ عطرم .پرسوجو نمود
.و من بهلکنتافتادم
و نميتوانستم .چيزي بگويم
زيرا اين بويِ زني بود که بر رويِ سکويِ نمايش .سراپا خيسِ عرق شدهبود
او خنديد و گفت که اين رايحه ،وي را بهيادِ دورانِ کودکياش مياندازد
... بهيادِ ايوانِ پدربزرگش
جاييکه معمولاً طوري رفتار ميکرد که گويا ... در حالِ دنبالنمودنِ گفتگوهاست
اما درواقع ... فقط در حالِ لذتبُردن بود
از تماميِ رايحههايِ ... ساطعشده از زمين
و گُلهايِ ياسمن .در تاريکروشنِ غروب
اسمت چيه؟
.صبرکُن
.من هيچ اسمي ندارم
... اسمِ من
.بانو اِم»ـه»
.همون اسمِ گروهمون
،موقعيکه کوچيک بودم ... هيچوقت تا قبل از اينکه
مادرم يه خوردني کنارِ تختم بذاره .خوابم نميبُرد
!خوشمزهستها
.او مرا نگاه ميکرد
اما خودِ تو چطور؟ در دورانِ طفوليت چگونه بودي؟
به اين غريبهاي مينگريستم که بهنظر ميرسيد ... حتي بيشتر از خودِ من
،دربارهيِ اسرارِ کودکيام ميداند ... و نيز دربارهيِ اسرارِ زنانهام
.«و آسمانِ سياه «پاريس
اين چيه؟
.«سروصداهايِ «پاريس
امروز که داشتم از وسطِ «پاريس» پيادهروي ميکردم .اين صداها رو ضبطکردم
،پس يعني تو با چشمهات نقاشي نميکُني بلکه با گوشهات اين کارو ميکُني؟
!دقيقاً
اين چيه؟
«صدايِ ناقوسِ گورستانِ «پِر لاشِز .موقعيکه داره تعطيل ميکُنه
پس تو از وسطِ قبرستونها هم پيادهروي ميکُني؟
.همهجا
اساساً زندگي .برايِ پيادهرويکردنه
و اگه پيادهروينکُني چي؟
منتظر ميمونم تا گرد و غبار .از بين بره
اين يعني چي؟
فکرکُنم «لئوناردو داوينچي» بوده ... يا شايدم يه آدمِ عجيبغريبِ ديگهاي مثلِ اون
که هميشه از لايِ يه دريچه .واردِ کارگاهش ميشده
و همين باعثِ ايجادِ ... گرد و غبار ميشده
و نتيجتاً غبار بر رويِ رنگها و رنگروغنها ... مينشسته
،پس بنابراين يکساعت منتظر ميمونده ... مطلقاً بيحرکت
تا غبار کاملاً پايين بياد .و اثرش از بين بره
راستش من اکثرِ زمانم رو تويِ کارگاهم .در «بارسلونا» سپري ميکُنم
،«و الان مدتِ 3 روز ميشه که اومدم «پاريس .بخاطرِ برگزاريِ يه نمايشگاه
قراره که آثارم رو همراه با ،يه گروه از نقاشها بهنمايشبذارم
ولي البته .از اعضايِ اون گروه نيستم
فکر ميکردم که ديگر هرگز .صبح نميشود
،اما در اشتباه بودم
صبح شد حتي با وجوديکه .متوجه آمدنش نگشتهبوديم
،ما احساسِ خوابآلودگي نميکرديم .اگرچه تمامِ طولِ شب را قدم زدهبوديم
... ما بهسادگي ،مدهوش و مبهوت گشتهبوديم
و بکُلي .نشئه و سرمست بوديم
.کُتِ زيبايي داري - اوه جداً؟ -
از يه نقاش دزديدمش .که از من موفقتره
.پس تو يه دزد هستي - .آره -
ولي دزدِ روح که نيستي؟ - .خواهيمديد -
... چون آدمهايي هستن .اشخاصِ زيادي وجود دارن که دزدِ روح هستن
دزدهايِ خُردهپايِ زيادي وجود دارن .که دزدِ روح هستن، ميدوني
تابحال با هيچکدومشون برخورد داشتي؟
.آره، خيلي
.دهنتو بازکُن
خوردنِ يه صبحانهيِ عالي !زندگيِ منه
«اگه يهوقت اومدي «بارسلونا .ديگه ميدوني کجا پيدامکُني
سرِ او را همچنانکه در ميانِ جمعيت ميپلکيد ... دورادور دنبالنمودم
درست بههمانگونه که سرِ يک شناگر را .بر رويِ آب
.سپس او ناپديد شد
پس گُل خريدم .و به منزل رفتم
«در «قسمت .هيچ اتفاقِ تازهاي رُخنداد
«بنابراين «بانو اِم .بهمدتِ 15 روز آزاد بود
،سعي مينمودم وقتکُشي کُنم ... درحاليکه
،فرشتگانِ نگهبانم ... «يعني «آکروپولي» و «روکهت
.مرا استهزاءکُنان تماشا ميکردند .آنها چنين لحظاتي را دوستنداشتند
،تا ماداميکه خوردنيها و غذايِ کافي وجود داشت .جلويِ خودم را نميگرفتم
«بهتر ميبود به «ديگو ،تلفن ميکردم
اما بر رويِ آن تکه کاغذ .فقط يک طرحِنقاشي و يک آدرسِ کُلي وجود داشت
ميتوانستم در همانجا ،همهچيز را بيخيال بشوم
اما نيرويي مقاومتناپذير .مرا بهجلو سوق ميداد
تا آنکه عاقبت خود را جلويِ دربِ ... يک خانهيِ متوسط و معمولي
و کوچک .در «بارسلونا» يافتم
شما «ديگو» رو ميشناسين؟ همون آقايي که نقاشه؟
.بله
اون درِ اونطرفي رو ميبينين؟ .همونه
.متشکرم پس همون دره؟
تونستي اينجا رو راحت پيداکُني؟
فقط اولش يهخُرده .وِيلون و سرگردون شدم
،کُلي راهرفتم
.و نگاهکردم
.عاشقِ اين شهر هستم
درواقع خودم هم دخترِ .يکي از بنادرِ «مديترانه»ام
.اوه، چه خوب
.مديترانه» مادرِ اصليِ ماست»
.دوستداشتم ميبُردمت سفر
سفر؟
.آره
به کجا؟
.به زادگاهم
... ولي
آخه چرا؟
.همينطوري ديگه
راستش تو باعثميشي اين احساس بهم دستبده .که بخوام از اينجا دور بشم
همراهم مياي؟
فردا با ماشين .ميام دنبالت
ولي محلِ اقامتت کجاست؟
.«هتل«نووِل
«تا موعدِ قرارم با «ديگو .حدوداً 28 ساعت زمان داشتم
شايد از رويِ ترس بود که دلم ميخواست .جلويِ گذرِ زمان را بگيرم
.من صاحبِ چندان مايملکي نبودم .حتي اسم هم نداشتم
اگر اين حقيقت داشتهباشد که ما فرزندانِ ... چشماندازها و مناظرِ محيطمان هستيم
پس من وارثِ .گنجينهاي عظيم و هنگفتم
،«بارسلونا»، «جنوآ» ... «مارسي»
.«تنجه»، «قاهره»
«همچون جملهيِ معروفِ «ملکه ماريِ خونريز ... «دربارهيِ بندرِ «کاله
من نيز حتي هنگاميکه بميرم، اساميِ شما ... در قلبم حک خواهد بود
و هيچکس نخواهد توانست .آن را ازم بگيرد
کاميونت رو آوردي؟ - .نه، يکي از دوستانم اينو بهم قرضداده -
ولي راستش من خودم بلد نيستم .رانندگيکُنم
!اوه، پس رويِ من حسابکردي
،نه، البته گواهينامه دارمها .ولي بهندرت رانندگي ميکُنم
.چند کيلومتر طول ميکِشه تا دوباره دستفرمونم برگرده ترسيدي؟
چشمانم به پيشانياش ... دوخته شدهبود
همانجا که اندکي از موهايش ... فلفلنمکي گشتهبود
و رنگشان در اثرِ آفتاب .رفتهبود
متوجهشدم که سابقاً فقط عاشقِ .کليشههايِ آدمها ميگشتم
ولي اکنون هيچچيز از او ... نميدانستم
ليکن ميدانستم که او .دزدِ روح نيست
من هميشه .ناشي بودم
ميدوني ناشي يعني چي؟
.تکوننخور
برايِ اولين دفعهست که .دارم تويِ نورِ روز ميبينمت
و اين منظره بهنظرت چهجور مياد؟
.بد نيست
منم تمامِ اين چيزها رو !بخاطرِ تو سفارشدادم
بهنظرت چهجور مياد؟
.بد نيست
بد نيست؟
!خارقالعادهست
حضور در زيرِ نگاه خيرهاش ... مرا بيشتر ميترساند
تا اجرايِ نمايش .در برابرِ 500 تماشاچيِ پُرجاروجنجال
همواره دلم ميخواست ... بهسويِ نورِ آفتاب بروم
زيرا به نورافکنها ... عادت پيدا کردهبودم
اما اکنون در زيرِ ... نگاه خيرهيِ اين مرد
.پاهايم سُست ميگشت
اميال و هوسهايم بهغليانآمده .و احساسي از انرژياي عظيم به من ميبخشيد
قبلاً همواره اين احساس را داشتم ،که بدنم تجزيه گشته است
،اما اکنون در ميانِ بازوانِ «ديگو» غنودهبودم ،«در آن هتل در «کايا سانکريستينا
حالآنکه به آن درختانِ شکوفانِ بادام شباهتداشتم ... که در صبحي بهاري
توسطِ «ون گوگ» برايِ کِشيدنِ تابلويِ نقاشياش .بهدفعات لمس شدهبود
... من اکنون در اينجا بودم
،و با اين وجود .در مکاني ديگر سِير ميکردم
،در آن لحظه عاشقِ همهچيز بودم، از همهچيز لذت ميبُردم .حتي از مرگِ خودم
عشقورزي با او، متفاوتبود از .هر آنچه که تاکنون شناختهبودم
،و دارايِ اوج و صعودي کُند بود ... همراه با مکثها و توقفها
No comments yet. Be the first to leave one.