Ang unang 200 linya.
درک میکنم که میخوان باحال به نظر برسن. طبیعتِ آدمیزاده دیگه
ولی برای رسیدن به استخر باید توی این آفتاب داغ راه برن
اینجوری که گرمترشون میشه. اصلاً با عقل جور درنمیاد
یه افتضاحِ تمامعیار و زنجیرهواریه
هشدارِ شکم! ای وایِ من
اگه هدف از این کار خنک شدن توی آبه
میدونم چی میخوای بگی. خب چرا کلاً توی خونه نمیمونن؟
و یه دوش نمیگیرن؟ مگه نه؟
آره، منطقت حرف نداره
ای بابا. خب لخت برین دیگه
تازه، آبِ حموم اینهمه مواد شیمیایی نداره
کلر، ضدجلبک
و ترشحات بدنی که بهتره اسمی ازشون نبریم
جیشِ بچهها. گفتم که اسم نبر
همینطور که داریم حرف میزنیم، گالنگالن جیشِ بچه داره پمپ میشه توی این استخر
نباید اینجا آبسردکن میذاشتن. کلِ اون مایعات یه جایی تخلیه میشه دیگه
مردم اصلاً فکر نمیکنن
اوه اوه. یا ابوالفضل. چی شده؟
پَت اومد
اوضاع امنه. اینجا مثل میدون مینه
سلام. آه
چیزی نیست. اندروئه، لباس هم تنشه
آخ خدا رو شکر. خوش برگشتی روری
اوه، من برنگشتم. فقط موقتی اینجام
ولی من یه چیز دیگه شنیدم. راسته
توی کتابفروشی، همه دارن درباره برگشتنت حرف میزنن
خب، من برنگشتم. باشه؟
به بقیه هم بگو
هی بچهها شنیدین؟ یکی به کلبهی لوازم بادی پاتک زده
اوه نه. لولاها خم شدن، قفل هم گیر کرده
بچهها هم دارن حرص میخورن چون نمیتونن تیوبهای بادیشون رو بردارن
راستی، خوش برگشتی
آره، من برنگشتم. ولی قیافهات که میگه برگشتی
لوک پولِ اون کلبه رو اهدا کرده بود. خیلی ناراحت میشه
لوک رو ول کن. استیو و کوآن دارن دیوونه میشن
دو نفرن دیگه
وقتی عصبانی میشن انگار پنجتا کرهایِ فسقلیان
تمامِ حرص و غیظِ کرهایشون رو سرِ من و لِین خالی میکنن
الان کجان؟ دمِ آبسردکن
دارن برمیگردن توی استخر
آره. معلوم بود
اگه چیزِ بادکردنی دیدین، خبر بدین
به نظرِ من که برگشته. خب، برنگشته دیگه
خیلی گرمه
نمیدونم اصلاً چرا میایم اینجا
خوش برگشتی روری. من برنگشتم
خوش برگشتی روری. من برنگشتم
خوبه که روری برگشته. میدونم
منطقی بود. داشتم میرفتم سمت شیمی
عاشقِ آزمایشگاههای شیمیام. منم همینطور
بِشِر، گیره، لوله آزمایش، چراغ بنزن
ولی فلسفه رو هم دوست دارم. متافیزیک؟ سیر نمیشم ازش
یه بار سرِ امتحان متافیزیک مچم رو حین تقلب گرفتن
داشتم به اعماقِ روحِ پسری که کنارم نشسته بود نگاه میکردم
مگه تو متافیزیک خوندی؟ نه، اون دیالوگِ وودی آلن بود
وودی آلن متافیزیک خونده؟ مالِ فیلمِ «آنی هال»ئه
من فقط فیلمهای صامتِ آلمانی میبینم. اوه پسر، اون دوران رو یادته؟
کِی دماغت رو سوراخ کردی؟ برو قانون اساسی رو بخون
من ۲۲ سالمه. اجازه دارم هر بلایی دلم میخواد سرِ بدنم بیارم
راست میگی. ۲۲ سالته. هر چند تا سوراخ میخوای بزن
تو هم به ما ملحق میشی؟ هر وقت بتونم
چند تا واحدِ زبانشناسیِ عالی برداشتم
خب امآیتیه دیگه. نوآم چامسکی توی راهروهاش راه میره
دیدمش. باهاش گپ زدم، با هم خندیدیم
اون الگوی منه
خب، شناختنش (نوآم) یعنی عاشقش شدن
امم، این صدا ضبط میشه؟
اووه. چرا داری بلند میشی؟
میخوام پنیرِ اضافه بردارم
من میارم. من بلند شدم دیگه. من میارم
تابستونِ قبل از شروعِ فوقلیسانس چی کار میکنی؟
اولش با دوستام میرم مسافرت
داریم توی چند تا ایالت برای قانونی شدنِ ماریجوانا تبلیغ میکنیم
برای چی؟ بحثِ آزادیهای مدنیه
که دستِبرقضا به ماریجوانا ربط داره. یه جوری گفتی که اصلاً جذاب به نظر نرسید
ماریجوانا میکشی؟ نه
چی داریم میبینیم؟ سریال «بازگشتگان»
نسخه فرانسویش؟
اَه
نمیدونم چقدر بتونم دووم بیارم
بیخیال بابا. قرصِ بیداری بخور، قهوه بزن
باید این طلسمِ مسخره رو بشکنیم
کدوم طلسم؟ اَه
یه قسمت رو کامل میبینیم، بعد نصفِ قسمتِ بعدی رو
بعد آقا خسته میشه و خوابش میبره. من ساعت ۵ بیدارم
بعدش تا یه هفته بعد دیگه نمیشینه ببینه
اون موقع هم دیگه نصفِ اولِ قسمتی که ول کرده بود رو یادش رفته
و کلِ قسمتِ قبلش رو هم همینطور. بعد دوباره باید از اول شروع کنیم
اینجوری میافتی توی حبسِ سریالبینی، لوک
وکیل میگیرم. اپریل، تو برو حقوق بخون
وکیلها فاشیستن
اولین قسمتی که دیدیم یادت هست؟
یه مشت فرانسوی توی یه شهرِ کوچیکن
و بعضیهاشون هم مُردن. جدی؟
وای خدای من
واو. انگار ماشینِ زمانه. عجیبه که برگشتی؟
من برنگشتم. برنگشتی؟
نه. یعنی... الان اینجام، ولی... ولش کن
اوه، دوباره سلام
راستش، من کاملاً ماریجوانا میکشم. حدس میزدم
به بابام نگو
فکر نکنم براش مهم باشه. فقط بعدش پشتِ لیفتراک نشین
درسته. لیفتراک. حسِ طنزِ فوقالعادهای داری
ممنون. ولی حسِ طنزم زیاد خوب نیست
دارم رویش کار میکنم. یه کتابِ جوک خریدم
فکر کنم خوب باشه
این روزها توی دانشگاه، داشتنِ حسِ طنز واقعاً سخته
اپریل؟ من اصلاً نوآم چامسکی رو ندیدم. از خودم درآوردم
اوه. کلاً هم یه بار ماریجوانا کشیدم
بعدش اونقدر پنیر خوردم که نگو. اشکالی نداره
هنوز یه جورایی دارم دنبالِ خودم میگردم
جستوجو کردن اصلاً بد نیست. فکر کنم دارم حملهی عصبی دست میده بهم
چیزی برات بیارم؟ آب؟
اینجا کلاً خیلی عجیبه. منظورت چیه؟
اینکه میبینم برگشتی توی اتاقِ بچگیات. من برنگشتم
اوه، انگار یه کارتپستال از دنیای واقعی هستی
شاید بهتره بریم پیشِ مامان و لوک؟ پیرسینگِ دماغم درد میکنه
هی، بیاین اینجا! یه دقیقه دیگه
وای خدای من. «شناختنِ نوآم یعنی عاشقش شدن». تازه دوزاریم افتاد
اپریل حالش بد شده
چی؟ اپریل! نه، طوری نیست. روری حواسش بهش هست
خیلی بزرگ به نظر میرسه ولی هنوز بچهست
میخواد روری پیرسینگِ دماغش رو دربیاره. خودم درش میارم. از اون چیز متنفرم
میخواد تابستون بره آلمان. بهت گفته بودم؟
خب سینمای آلمان رو دوست داره دیگه
میخواد پیشِ چند تا دانشجوی تبادلی که باهاشون آشنا شده بمونه
هوم
خب پولِ سفرِ آلمان از کجا میاد؟
من. جدی؟
پس از کجا؟ میتونه بره سرِ کار
میتونم از پسش بربیام. مطمئنی؟
آره
بورسیهاش فقط نصفِ هزینهها رو پوشش میده. بقیهاش رو تو باید بدی
حالا اگه بخواد بره فوقلیسانس، منظورم اینه که
شاید منم بتونم یه کم کمک کنم. خودم ردیفش میکنم
باشه
اپریل بچهی منه. خودم حلش میکنم
خیلی خب. باشه
روری داره براش ویدیوهای رقصِ «تپ» برای رفعِ استرس میذاره
خدا خیرش بده اون دختر رو
اِیس، سلام. بیدارت کردم؟
کاش بیدار شده بودم
داشتم با نمایندهی شرکت توی چین تلفنی حرف میزدم
هر کاری کردم یارو آرومتر حرف نمیزد
اختلافِ ساعت داره داغونم میکنه. اره
چرا همهجا ساعت یکی نیست؟ لعنت به اختلافِ ساعت
آره واقعاً. واقعاً رو مخه
خوبی؟ خوبم... فکر کنم
نمیدونم. یه جوریام
کمکی از دستم برمیاد؟ - نه
چرا. اوم
هی، میدونم قراره دو هفته دیگه بیام اونجا، ولی--
اوه، بیخیال، الان نزن زیرش
بلیطِ تئاترِ ماتیلدا رو گرفتم، برنامهی اسبسواری چیدم
یه نمایشِ عجیبوغریب هم توی شهره
نه، کنسل نمیکنم. فقط فکر کردم
راستش این روزها زیاد کاری برای انجام دادن ندارم
و یه کم حوصلهام سر رفته، فکر کردم شاید زودتر بیام
مثلاً فردا. اوه
اشکالی نداره؟
خب، حتماً. آره، همین هفته بیا
یه برنامهی ویژه میچینیم. جای موردعلاقهات
هتل دورچستر یا ساووی
باید توی هتل بمونم؟ - خب
اون توی شهره؟
آره
تا کی؟
اسبابکشی کرده اومده پیشت؟
آره
کِی؟
دو هفته پیش. - بسیار خب
قصد داشتی بهم بگی؟ معلومه که میخواستم بگم
پس الان ازم میخوای توی هتل منتظر بمونم تا تو جیم بزنی و بیای منو ببینی؟
نه. انگار که من یه گیشا هستم؟
بیخیال، این بیانصافیه. - میدونم
در موردِ اودت میدونستم. فقط
هتل موندن... یه جوریه
لازم نیست اونجوری باشه
ببین، نمیشه طبقِ همون برنامهی قبلی پیش بریم؟
سه هفته دیگه بیا و اون موقع همهچیز رو حل میکنیم
خواهش میکنم
روری؟
باشه. آره، همون چند هفته دیگه
منتظرشم
آره. منم همینطور
وای خدای من. حسش کن
چی رو؟ دیگه جهنم نیست
بالاخره کولر گازی زدن. دیگه لازم نیست مثل سگ عرق بریزیم
به جز خوکِ کرک
هی وروجک. یادم رفت بگم خوش برگشتی. من برنگشتم
خوش برگشتی. همیشه میدونستم برمیگردی
اشتباه میکردی بوتسی، چون من برنگشتم
به نظرِ من که برگشتی. خوش برگشتی روری
بچهها با هم هماهنگ کنین، لطفاً. حال میکنین با این هوا؟
اولین تابستونیه که زیربغلام مثل چسبنواری بههم نمیچسبه
عالیه
دربارهی «دار و دستهی سیواندیسالهها» چیزی میدونی؟ نه، چیه؟
یه گروه از بچهها هستن، همسنوسالای خودت
رفتن دانشگاه و بعد وارد دنیای واقعی شدن
و دنیا مثل یه تیکه آدامس تفشون کرده بیرون
No comments yet. Be the first to leave one.