Ang unang 152 linya.
الهه شما برخواست
لونا، مومنترین ستاینده من
تو اونا رو به خونه برسون
الهه
من مطمئن نیستم
مطمئن باش
اولین باری که اومدم جنگل شما منو پیدا کردین، شکسته بودم
از هر لحاظی شکسته بودم
...جسمی، روحی شما منو به هم متصل کردین
خالی بودم و منو پر کردین
من توی آرامش بودم تا اینکه به اسکورج نیاز پیدا کردین
شما اونو بیرون کشیدین، به جنگ فرستادینش
شما منو شکستین، الهه
.نمیتونم هردو باشم هم راهب هم اسکورج
مراقب حرفات باش
ردت میکنم
.همه ظالمها رو در هر حالتی رد میکنم الف، انسان، خدا
و من شما رو پرستش نمیکنم
بقیهتون چی؟
فرمانده و پرنسس ما رو از جهنمی که گذاشته بودین بیرون آوردن
من اونا رو انتخاب میکنم
پس انتخاب میکنین هیچی نباشین
هر طور که مایلید
شما سرنوشتتون رو انتخاب کردین
بهت افتخار میکنم
پس الان ازمون میخوای چیکار کنیم؟
به برادرانمون کمک میکنیم
به فرماندهی میرانا
خطوط لی
ما نجات پیدا کردیم
الهه برگشته، منه برگشته
منه نه، الهه ما نه
!همه بیاین! توی جنگل قایم بشین !کماندارها آماده باشن
چطور تونستی؟
جادوگر به ما خیانت کرد
.همه چی از بین رفت دنیا ناتموم موند
خدای کوچکت ناامیدت کرد
ولی تقصیر اون نیست
اشاره کوچکم بهش کمک کرد که خود واقعیت رو ببینه
خدای کوچک مطابق ذاتش عمل کرد
نه کم، نه بیش
ایمانش به تو رو گرفتم
بدون اون، نقشههات به جایی نمیرسن
تو نقطه ضعفت رو نشون دادی
یعنی وابستگیت به بقیه برای تاثیر گذاری روی دنیای مادی
تو فاسدشون میکنی
من به کسی که هستن ایمان دارم همونطور که میدونم تو کی هستی
و به خاطر این، بهت یه تشکر مدیونم
اسلحهات رو بیار پایین
من هیچوقت حاضر نمیشم بهت صدمه بزنم، سان بیم کوچولو
هیچوقت بهم صدمه بزنی؟
تو بودی نه؟ تو پدر و مادرم رو کشتی
.تو اونا رو از من گرفتی همه چی رو از من گرفتی
اجازه نمیدادم اشتباهات پدرت رو تکرار کنی
اجازه نمیدادم مثل اون محکوم به فنا بشی
.تو نوری و من وید هستم تو هدف منی. معنای منی
کل زندگیم بهم دروغ گفتی
میدونم واقعا چی هستی
میدونم چی هستم. دختر پدرمم
این موجودات، این موشها که دورت رو گرفتن
.جلوی فکر کردنت رو گرفتن تو رو به ذات اصلیت کور کردن
من چشمانت رو پاک میکنم
!به کاخ عقب نشینی کنین !زود باشین
!نه! اون یه اژدهاست
ساکت باش و فرار کن
از پرنسس محافظت کن، اونو به چشم برسون
.شما تنها شانس مایی، پرنسس شما تنها شانس مایی
.قدرت پدرتون رو به دست بگیرین تخت رو بگیرین
تو چی؟
.یه شعر مینویسم. یه شعر زیبا برای تو
خواهی دید که من از یه موش قویترم
.نمیتونم. نمیتونم دویان رو تنها بذارم نمیتونم اژدها تنها بذارم
میدونم قسم خوردم ازتون محافظت کنم
از یه جنگ فرار نمیکنی
پرنسس، باعث افتخار بود
سیگن
احمق دیوونه
برم
اعمالت باعث یک رویارویی قابل تاسف شد
!فرار کن
!لعنتی
یه بهایی هست
مرگ
!برم، شوالیهی اژدها
!ارات
چیزی بیشتر از یه موش نیستی
!ارات
...خواهش میکنم... نمیتونم بگو چطوری کمکت کنم
بهترین افکار رو داشتم
من شکست خوردم
تو یاس رو با شکست اشتباه گرفتی، موش کوچولو
تو شکست نخوردی، چشم رو پیدا کردی
پیدا نکردم
ولی چشم اون چیزی نبود که تصور میکردی
اون چیزی نبود که ما تصور میکردیم
اما قطعا الان حقیقت برات روشن شده
چون برای منم شده
کل این مدت چشم کنار ما بود
تو نورش رو میشناختی عشقش رو میشناختی
...عشق؟ نمی
.به چیزای دیگه کم فکر میکنی حاضری براش هر کاری بکنی
حاضری براش بمیری
.حقیقتش در شک لفافه پیدا کرده بود نورش رو ماه گرفته بود
پرنسس هیچی
من چشمانم رو بسته بودم، ولی درون قلبت از اول میدونستی اون کیه
میدونستی چیه
تو جلوی ورلدورم بزرگ ایستادی
نمیتونستی توصیفش کنی ولی همیشه طرف اون بودی
الان به ما نیاز داره
اون به ما نیاز نداره. باید قدرت درونش رو پیدا کنه
.فرصتش رو پیدا نمیکنه میدونی چی اون بیرونه
جسم از بین میره
.چیزی که درون قلبش قرار داره ابدیه ورای مرگه
پس میگی اگه بمیره هم مهم نیست؟
چون هنوزم چیزی که میخوایم رو یه جوری گیر میاریم؟
نه
اگه هیچکدوممون مهم نباشیم پس فایده این کارا چیه؟
جسم از بین نمیره. جسم ضروریه
زندگی به خاطر اینکه کوتاهه ارزش داره
چون ما آسیب پذیریم، چون صدمه میبینیم
وقتی بمیریم، برای همیشه نابود میشیم
برای همینه که میجنگیم، برای همینه که من میجنگم
ازت میخوام کاری رو بکنی که من نمیتونم
حاضری جای تورو توی ایلوژن جسمیت بگیرم؟
از من میخوای براش بجنگم؟
حتی با دونستن اینکه تقریبا قطعا نمیتونی با حالت اصلی خودت
به دنیا برگردی؟
بدون هیچ تردیدی
پس میجنگیم، موش کوچولو
.پس همه جا رو آتیش میزنیم ستارههای آسمون هم به لرزه درمیاریم
.کاش کار بیشتری از دستم برمیومد ولی میدونم که میخوای بجنگم
میدونم میخوای یه راهی پیدا کنم
اون چیه؟
نمیتونم تکون بخورم
لگاتوس تیومیر
هیلیو ایمپریوم یه نایب میخواد
من تورو انتخاب میکنم
کاشورا؟ چطوری؟ تو چی هستی؟
درخواست من قابل قبوله؟
هر جور بگی به ایمپریوم خدمت میکنم
ارتشم، طلاهام، همهاش برای شما
.من نیازی به ارتش یا طلا ندارم سربازات از کاخ محافظت کنن
پرنسس میرانا رو سالم برام بیارن
هیچکس صدمهای به سان بیم من نمیزنه
خدا لعنتت کنه، جواب بده
برم
...چی
حرومزادهی بزرگیه
همه چی رو بهم بگو
برین کنار
این یه دستور از پرنسستونه
سربازانم از پرنسس دستور نمیگیرن
No comments yet. Be the first to leave one.