Ang unang 200 linya.
.:: چادر سرخ ::. .:: قسمت اول ::.
.::© ارائه اي پرافتخار از مرجان و پري سا ©::. .::© Marjan.Zandieh & Rain Angel ©::.
هزاران ساله
که من در اين دنيا گم شدم
نام من براي شما هيچ معنايي نداره
يادِ من خاکه
تنها نام پدرم و برادرهام رو به خاطر ميارن
توي متونِ افسانه هاي مقدسِ اون ها
نام من وجود داره، اما فقط يه پانوشته ست
غم، سختي
وجود داره، اما فراموش شده
اوضاع به اين روال نبود
اما زنجير بين مادر و دختر شکسته شد
و کلمات فقط مردها رو نگه داشتن
مردها به عنوان منشا اصلي
دوازده قبيله اسراييل منصوب شدن
... براي سختي در زندگي يه دختر عادي
من، دينا
تنها دخترِ یعقوب
اما اگه از من بپرسيد
من داستان ديگه اي براي شما مي گم
که سرآغاز اون از چادري سرخ شروع مي شه
... و زنهايي که منو بزرگ کردن
دينا
من دختر هر چهار زن یعقوب محسوب مي شدم
و اينجا همون جا بود
توي مکان مقدسي که
زن ها در حالي که ماه کامل مي شد، خونريزي مي کردن
که اونجا بود که در مورد رازها و فضيلت ها
و عشق مادرهام فهميدم
چهار ناخواهري که از يه پدر بودن
يه مرد خشن و خسيس به اسم لابن
که خدايان رو به خاطر اينکه فقط به اون دختر داده بودن، دشنام مي داد
بزرگترين دخترش که مادر منه، ليه
زني قوي و توانا و بسيار متکبر
خالهم، راحیل، که داراي زيباييِ
وصف ناپذيرِ عجيبي بود
و مثل يه شمشير اونو در اختيار داشت
خالههام، زلفاه و بلهاه
از يه زنِ برده به دنيا اومده بودن
و به یعقوب داده شده بودن
که به عنوان بخشي از جهيزيه ي ليه و راحیل بودن
با اينکه اون مثل زنهاش با اونها رفتار مي کرد
من هنوز مي تونم صداي خندهشون رو بشنوم
ترانهها و داستانهايي که مثل طلا با هم رد و بدل مي کردن
و آيين پرستش مقدس از مادرهاشون بهشون رسيده بود
براي خداياني که ما مخفيانه اونهارو پرستش کرديم
توي سايه ي خنک چادر سرخ
خاطراتشون رو مثل هديه به من مي دادن
و اين خاطرات لابهلاي صداهاشون بود و خودم کشفشون مي کردم
اما اگه داستان من با مادرهام شروع مي شه
داستان مادرهام با پدرم از وقتي شروع مي شه که اون به قبيله ي اون ها رفت
!آب
من مُردم؟
هيس، هيس، آب بخور
چشمهام مي گن بايد مُرده باشم
چرا؟ چي مي بيني؟
... يه قيافه
که خوشگلتر از اونيه که تو اين دنيا وجود داشته باشه
اسم من راحیلـه
و تو نمُردي
!پدر
!پدر
!پدر - کجا بودي؟ -
چند ساعت پيش فرستادمت آب بياري
...پدر، يه مرد خوش رو
اون گفت که دنبال اين قبيله مي گرده
و روزها راه رفته
و بعد درست جلوي پاي من از تب غش کرد
من جونش رو نجات دادم و اون منو بوسيد
...اون گفت ما دختر دايي و پسر خاله ايم - !پرحرفي نکن دختر -
چي کار کردي؟
!منم بوسش کردم، بُز نفهم
... مطمئني که
کي تب داره؟ يه مردي رو که تازه ديدي، بوسيدي؟
مي دونم تو درک نمي کني تو از عشق چيزي نمي دوني
آها پس اين عشقه، نه؟ - !ساکت، همه تون -
!دايي
من یعقوبام
پسر اسحاق و خواهرت، ربکا
اون منو به اينجا فرستاده
مي خوام که مثل خويشاوندتون ازم استقبال کنيد
و اجازه بديد که از قلمرو شما نگهباني کنم
و قلمرو پدرت؟
کي ازش حفاظت مي کنه؟
برادرم، عيسو
...من و اون
ديگه اونجا جايي براي من نبود
بايد ببينيم با مردم من به خوبي ِ
رفتاري که با دخترم کردي، رفتار مي کني؟
ليه
ببين ايشون چي احتياج دارن
!خويشاوندمون
پسردايي
ليه
از همون لحظه قلب ليا مال اون شد
سال اول
یعقوب به خوبي به قولي که به لابن داده بود، عمل کرد
در حالي که بيشتر در جادوي راحیل فرو مي رفت
... خُب، بلهاه
کدومشونه؟
اين يکي
مطمئني؟ اون خپله
بخاطر همين هم به من احتياج داره
و خواهرت
براي شير دوشيدن بهت احتياج داره
خيلي خوب
ممنون، یعقوب
لطف داري
به هر حال داشتم مي رفتم
سه، چهار تاشون رو بفروشم
چون بهشون آموزش دادم، قيمت خوبي دارن
کارت اينجا خوب بوده یعقوب
يه سال هم نمي شه
و گله تقريباً دو برابر شده
پشم بهتر شده، بُز ها چاق شدن
من مشاوره ي خوبي
از يه آدم خرمند گرفتم که کمکم کرد
تو به پدرم خيلي اعتبار دادي
جفتمون مي دونيم که اون احمق و تنبله
من پدرت رو نمي گفتم
یعقوب بهت گفت؟
پدر بالاخره در مورد خرج عروسي موافقت کرد
هفته ي بعد ازدواج مي کنيم
خوشحالم
براي هر دوتون
مي دونم چقدر صبر کردي
خواست باشه که فقط از بهترين الياف استفاده کني
مي خوام عالي به نظر بيام
اگه یعقوب بخواد چيزي رو
از شب عروسيتون به ياد بياره
اينو به ياد مياره که تو بدون لباس چجوري بنظر مي رسيدي
نه توي لباس هات
هميشه فکر مي کردم اول نوبت ليهست
از اون جايي که اون شجاع تره
مطمئني که براش آماده اي؟
زلفاه داري عصبيش مي کني
بايد نگران باشه
اينکه مرد رو با بوسه هات خوشحال کني يه طرف قضيه ست
راه ديگه اي هم براي خوشحال کردن مرد هست
یعقوب صبوره
اون بهش کمک مي کنه
کي تا حالا ديدين که يه مرد صبور باشه
اونم وقتي توي گير و دار جفت گيريـه؟
خوب، شايد ايني که ميگي کار بزها و گوسفندهاست
یعقوب من هيچ وقت انقدر زننده نيست
اونها نمي تونن مقاومت کنن
حالا ناراحتش کردي
اون بايد مي دونست
داره شروع مي شه
یعقوب داره اينجوري مي رقصه
...به نام ايانا، که تمام زندگي ها از اون جريان داره
براي اينکه مراسم ازدواج رو کامل کني
بايد سه بار به سمت راست دورش بچرخي
!اوه، دارم يکم گيج مي شم
همون طور که داره آخرين قدمش رو ...به سوي عالم زن ها بر مي داره
حواست به رفتارت باشه سرت رو بالا نگه دار
ديگه نمي تونم اين کارو بکنم
اون رو در مورد وظايفش راهنمايي کن
یعقوب خوشحال به نظر مي اومد
و به اين پيوند برکت بده - حواست به حالتت باشه -
اين قراره يه عروسي عالي باشه
....همون طور که آمادش مي کني براي
بسه، نمي تونم اين کارو بکنم، نمي خوام
خواهر آروم باش
داري مثل يه بچه رفتار مي کني
برام مهم نيست، من براي اين آماده نيستم
بايد به پدر بگي، نظرم عوض شده
نمي تونم اينو بهش بگم
همه چيز هماهنگ شده
یعقوب اون بيرون منتظره
پس تو جاي منو بگير
خواهر، نه
چي؟
من مي ترسم، اين کارو براي من بکن، التماس مي کنم
یعقوب هيچ وقت نمي فهمه که تويي
تو پشت نقاب عروس قايم مي شي
و وقتي توي چادر بخواد از صورتم برداره چي؟
بهش اجازه نده
... بگو که
بگو که خجالت مي کشي و مي خواي بمونه
فقط براي اولين بار
بعدش ديگه اهميتي نداره
ازدواج به خوبي برگزار مي شه
و اون مجبوره قبولش کنه
و تو قبول مي کني؟
اون خيلي ترسيده بود
متأسفم
من متأسف نيستم
نشونم بده بايد چي کار کنم
بهم بگو روتي
چه احساسي داري؟
گرسنمه
چيه؟
نديده بودم بخندي
من خوشحال نبودم
نشونم باده بايد چي کار کنم
!لابن
اينجوري جواب سخت کار کردن و وفاداري منو مي دي؟
گول زدن من با ازدواجي که نمي خوام؟
No comments yet. Be the first to leave one.