Ang unang 200 linya.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
خوش برگشتید، خانم هارت!
مگه جایی رفته بودم؟
چه شال دلنشینی. —ممنون.
برای مجموعهٔ بهار و تابستونه، درسته؟
با اون چکمهها هم بینقص شده.
ارائهٔ سایتکسِ من ساعت یازدهه، درسته؟
پائولا به عهدهش گرفته.
ارائهٔ قبلیش شاهکار بود. براش شیرینی فرستادن.
گرَندی…
نیازی به سخنرانی مفصل نیست، ممنون.
میدونی که میلیونها بار عذرخواهی کردم،
و توی تمام دنیا کسی نیست که بیشتر از تو تحسینش کنم.
اوه، پس واقعاً میخوای سخنرانی کنی؟
امیدواری برات بیسکویت بفرستم؟
گرَندی، باید حرفم رو گوش بدی.
فهمیدن.
همه فهمیدن مریض بودی. یکی از بیمارستان خبر داده.
برای دوشنبهٔ آینده هیئتمدیره رو در لندن جمع میکنن.
به همه گفتن مریض بودی،
و میترسم…
… رأی کافی رو داشته باشن.
میخوان کنارت بذارن. از هارت اینترپرایزز، سایتکس…
همهچی رو ازت بگیرن و به اسم خودشون بزنن.
اِدوینا؟ —بله.
همراه عمو کیت، عمو رابین و خاله الیزابت.
خیلی متأسفم.
من چهکار میتونم بکنم؟
میبینم رفتی سراغ لایکرا.
آره، مجموعهٔ جدید لباسهای ورزشیمونه.
مطمئنم ازش بدت میاد، ولی…
مطمئنم مد بعدی همین میشه.
خب…
… خیلی… راحت به نظر میاد.
اگه بغلش زیپ بخوره، فرم بهتری میگیره.
میشه تنهام بذاری، پائولا؟ یهو خیلی خسته شدم.
هنری، اِما هستم.
تصمیم گرفتم کار رو پیش ببریم.
بله، لطفاً.
و باید مطمئن بشیم هیچ راه نفوذی نداره.
ممنون.
تولدم؟
فکر نکنم کاری بکنم.
تولد به چه دردی میخوره؟
خب، کی کیک میخواد؟ —من!
من! —من هم، لطفاً.
این دیوونگیه.
وانمود کنیم همهچی خوبه؟ مهمونی بگیریم
وقتی همه میدونیم ممکنه هر لحظه جنگ اعلام بشه؟
در هر صورت باید منتظر بمونیم؛ پس بد نیست کیک بخوریم
تا وقت بگذره.
مک.
ماههاست کار و کاسبی کساد شده.
مجبور شدم وام بگیرم.
جو چی میگه؟
اِما…
بهش نگفتی؟ —اصلاً گوشش بدهکار نیست.
خودش رو قانع کرده جنگی در کار نیست.
شاید هم حق با اونه. —نیست.
یه نقشه لازم دارم.
من هنوز مشکلی ندیدم
که با یکی از نقشههای اِما هارت حل نشه.
اِما!
مک! عکس خانوادگی. همه بیان!
بیاید.
بیا دیگه. دستت رو بنداز دور زنت، مرد.
ببخشید. معذرت میخوام.
دیدی؟ دولت میخواد برای تولید یونیفرم
مناقصه برگزار کنه.
همینه، مک. این راهیه که از این وضع نجاتمون میده.
حالا میدونم داری به چی فکر میکنی.
چرا باید قرارداد رو بدن
به کسی که با لباس زنونه اسمورسم پیدا کرده،
آن هم یک زن؟ ولی فکر میکنم…
یعنی میخوای تولید پارچه رو شروع کنی
قبل از اینکه حتی قرارداد رو برده باشی؟
برای اینکه مطمئن بشم قرارداد رو میبرم.
اونوقت دیگه نمیتونن رد کنن. —آره، ولی هزینهش…
ریسکه. میدونم.
ولی تنها راهی که جواب میده اینه که…
… مغازهها رو بفروشم.
نه.
نه. برای ساختن اونها خون دل خوردی.
نمیتونی همینطوری رهاشون کنی.
اگه یه کار اساسی نکنم،
طلبکارها خودشون ازم میگیرنشون.
فکر میکنی از پسش برنمیام؟
فکر میکنم تو از پس هر کاری برمیای، اِما.
من چه کمکی میتونم بکنم؟
شببهخیر. —ممنون.
آه! چه نعمتی،
که دوباره میتونیم با هم صبحانه بخوریم.
هردومون. با زنهامون.
پس دوباره توی اتاق قدیمیت جا افتادی؟
بله. خوبه، ممنون. —خب، واقعاً ممنونیم
که خونه رو واگذار کردی.
مگه نه، آدام؟ —بله.
همین که وضع مالی دوباره روبهراه بشه،
یه جای تازه برات پیدا میکنیم.
شاید لازم نباشه.
اوه؟
دارم نامنویسی میکنم.
خانمها، لطفاً چند لحظه تنهامون میذارید؟
البته.
فکر کردم خوشحال میشی.
هیچوقت فرصتی رو برای تعریف
از روزهای سندهرستت از دست نمیدی.
اگه فکر میکردم این جنگ ذرهای شرافتمندانهست،
شجاعتت رو تحسین میکردم.
ولی این جنگِ ما نیست.
اَسکوئیث سربازهامون رو به سمت فاجعه میبره.
فقط یک احمق داوطلب میشه.
پس لابد من احمقم.
یادت هست ما صاحب یه روزنامهایم؟
بله؟
تنها چیزیه که مردم هنوز میخرن، ادوین.
میفهمی چقدر به از دست دادن این خونه نزدیکیم؟
بدون من هم از پسش برمیای.
چرا؟
چرا اینقدر اصرار داری؟
تنها راهیه که همهچی تموم بشه.
داری دربارهٔ چی حرف میزنی؟
اِما هارت.
اِما هارت؟
این دختر لعنتی این بار چهکار کرده؟
کاری که من باهاش کردم، پدر.
دلیلش همینه.
اِما هارت مصممه نابودمون کنه.
برای همین کارخانهمون رو گرفت.
داره من رو مجازات میکنه و دستبردار نیست
تا من هم به اندازهٔ خودش عذاب بکشم.
پس این چیه، مأموریت خودکشی؟
مگه چه کار وحشتناکی کردی
که میخوای برای جبرانش جونت رو به خطر بندازی؟
چی؟
من و اِما…
… با هم رابطه داشتیم.
من… متأسفم، پدر.
اون… اون باردار شد و من… ترسیدم.
هیچ مسئولیتی قبول نکردم.
عملاً مجبورش کردم کاملاً تنها بره.
خب؟
قرار بود چهکار کنی؟ باهاش ازدواج کنی؟
نشنیدی همین الان دربارهٔ…؟
آه، بله. بله.
جرالد سالها پیش گفت بچهای در کار بوده.
تو… میدونستی؟
و عصبانی نیستی؟
خب، مسلماً ایدهآل نیست…
… ولی پسرها همینان؛ نیازهایی دارن که باید برطرف بشه.
و طبیعتاً دخترهایی که حاضر به این کارن
فقط توی اتاق خدمتکارها پیدا میشن.
این…
نه با اِما.
اون… —چی؟
عشق بود؟
بیشتر از عشق. اون… اون همهچیزم بود.
هر شیفتگی احمقانهای هم که خیال میکنی داشتی، ادوین،
دلیل نمیشه راه بیفتی بری فرانسه
وقتی کاملاً ممکنه دیگه برنگردی.
خطرش رو میفهمم. ولی کاریه که باید بکنم.
و متأسفم، پدر…
نظرم عوض نمیشه.
صبحبهخیر، همگی. میدونم این روزها برای همهمون
پر از تردید و نگرانیه،
پس مستقیم میرم سر اصل مطلب.
از امروز، کارخانههای نساجیام و کارخانهی تولیدی
پارچهها و طرحهای هارت رو متوقف میکنن
و فقط پشم بادوام برای یونیفرم نظامی تولید میکنن؛
که در نهایت تولیدش رو بهطور انحصاری به عهده میگیریم
و تا پایان جنگ فقط همین رو میسازیم.
متأسفانه،
این یعنی مغازههام بسته و فروخته میشن.
ولی نگران نباشید. هیچکدومتون بیکار نمیشید.
همهتون جای دیگه لازمید.
هرکس بخواد داوطلب بشه،
من همچنان دستمزدش رو به خانوادهش میپردازم.
و وقتی برگردید،
شغلتون همینجا منتظرتونه.
تا وقتی اون بیرون برای حفاظت از آیندهٔ ما میجنگید،
ما هم هر کاری از دستمون برمیاد برای حفاظت از آیندهٔ شما میکنیم.
سؤالی هست؟ —بله.
من چندتا دارم.
داری مغازههای من رو میفروشی؟ —مغازههای خودم رو میفروشم.
به قیمت کامل ازت خریدمشون.
سندها به اسم منه.
سند برام مهم نیست، اِما.
این مغازهها مال پدرم بود.
اگه کاغذدیواری اون گوشه رو بکنی،
جایی رو میبینی که مادرم هر تولدم قدم رو علامت میزد!
اون خاطرهها همچنان میمونن،
چه این ساختمونها باشن چه نباشن.
شاید نمیفهمی
وضعمون چقدر متزلزله.
این «ما» کیه؟ طوری حرف میزنی انگار یه تیمیم،
ولی حتی به فکرت نرسید ازم بپرسی یا حداقل بگی
که داری میراث پدرم رو میفروشی!
این روزها عادی نیست.
فکر نمیکنی پدرت میخواست هر کاری لازمه برای بقا بکنی؟
یا شاید مشکل همینجاست.
No comments yet. Be the first to leave one.