Les 200 premières lignes.
دوربینها همۀ صحبتها و حرکاتِ...
محاکمههای جناییِ ممفیس غربی رو ضبط میکنن
و خبرنگارها برای نوشتنِ خبر، سراسیمه هستند.
ولی همونطور که «دیردره کُن» گزارش میده،
یکی از گروههای پشت دوربین، به دنبال خبر نیست.
اونا اظهارات مردم جامعه رو میگیرند.
این صحنه از دادگاه «کورنینگ» ـه.
مدعی علیه، دادستان و این گروه فیلمبرداری...
که برای روز آتی آماده میشن.
این فیلمسازهای نیویورکی، هشت ماه اخیر رو...
صرفِ شناختِ بیشترِ افراد دخیل در این پرونده کردهاند.
فیلمسازها در نظر دارند تا اسم این مستند رو...
«بهشت گمشده» بذارن. انتظار دارن تا حدود یک سال دیگه در شبکۀ اچبیاو پخش بشه.
میشه گفت که...
بعد از مستندهای «اچبیاو»...
- یعنی مستندهای «بهشت گمشده»... - بله.
- یه جور... - این...
بذارید سؤالم تموم بشه. ببخشید.
تبدیل به یه جور مشاجرۀ عمومی...
یا بحث و جدل شدند که آیا ممفیس غربی شمارۀ ۳...
- به اشتباه محکوم شده یا نه؟ - بله.
و این بحث و جدلِ عمومی...
درک میکنم که با این مستندها...
شما در چه وضعیتی قرار گرفتید،
ولی این بحث و جدلِ عمومی...
جوری گسترش یافت تا بحث و جدلی ملی بشه.
درسته. تقریباً یه جنبش ـه.
آخرین باری که اون سه تا پسر رو دیدیم،
با همدیگه داشتند دوچرخهسواری میکردند
و به سمت یه منطقۀ جنگلی در آخر خیابان میرفتند...
که حوالیِ ساعت ۶:۳۰ عصر دیروز بود.
و همیشه قبل از تاریکیِ هوا میان خونه.
هیچکدوم از اون سه نفر تا حالا...
نه گُم شده بودند نه دزدیده شده بودند.
در قالب یه پدر، الان چی توی ذهنت میگذره؟
دارم از ترس میمیرم.
خیلی ساده و سرراست.
برای امنیت و رفاه اون سه تا پسر میترسم...
و ممنون میشم اگه کسی بتونه هر گونه کمکی بهمون بکنه...
تا سه تا پسرمون رو برگردونیم.
(ویدئو صحنۀ جرمِ پلیس؛ ۶ مِه ۱۹۹۳)
سبزه سمت چپه.
قرمزه سمت راسته.
نذارید کسی بیاد این بالا.
نذارید کسی بیاد اینجا.
«بهشت گمشدۀ ۳» «برزخ»
بازرسهای ممفیسِ غربی...
همچنان به دنبال سرنخهایی در این پرونده هستند،
ولی هنوز به کسی مظنون نیستند.
توی ممفیس غربی، ۲۸ الی ۳۰ هزار نفر آدم داریم.
تا جایی که من میدونم، همه مظنون هستن.
پدر و مادرها بجای اینکه بذارن بچههاشون پیاده از مدرسه بیان خونه،
از این به بعد میرفتند دنبالشون.
و در این محلۀ طبقۀ متوسط...
مردم براشون سؤاله که چرا هیچکس برای این قتلها دستگیر نشده.
پاداش برای اطلاعاتی که منجر به محکومیتِ...
قاتل یا قاتلینِ این ماجرا میشه سر به فلک کشیده...
و حالا ۲۵.۰۰۰ دلاره.
همۀ مردم ممفیس غربی...
همۀ مردم ممفیس غربی داغون شدند.
از سر راه ون برید کنار.
امروز مردم ممفیس غربی در کلیسا جمع شدند...
تا شکرگزار نعمتهاشون باشند،
چون این هفته، مزین به این دستگیریها شده.
بیشتر از یک ماه بود که قتلهای بیرحمانۀ...
استیو برنچ، کریس بایرز و مایکل مور...
وجدان مردم رو آزار میداد.
بازرس «گری گیچل» در کنفرانسی خبری گفت...
که اتهامات قویای به نوجوونهای متهم، وارد شده.
در مقیاس یک تا ۱۰ فکر میکنید این اتهامات چقدر محکم باشن؟
یازده!
جسی میسکلی، دیمین اکولز و جیسون بالدوین...
هم اکنون قاتلینِ گناهکار شناخته شدند.
الان ادلّۀ قانونیای دارید...
که به دادگاه نشون بدید یا به دادگاه ارائه بدید...
که چرا این حکم نباید اجرا بشه؟
- چون بیگناهم. - جانم؟
چون بیگناهم.
بخش اول: گذشته زمینهای برای اکنون است.
مایکل یه جورایی شبیهِ...
یه جورایی شبیهِ بارت سیمپسون بود.
خیلی شوخ طبع بود.
هر چقدر هم افسرده بودی میخندوندت،
هر چقدر هم اوضاع و شرایط بد بود!
همیشه دلش میخواست همه شاداب باشن.
میتونست هر کسی رو بخندونه.
مسخرهترین ایدههای ممکن به ذهنش میرسید.
من که خیلی دلم براش تنگ شده.
استیوی بچۀ خوبی بود. آره واقعاً.
آوردیمش توی یه خونۀ خوب. دوست داشتیم این کار رو بکنیم.
و میدونید، ناراحتیم...
که این ماجرا پیش اومده.
ناراحتیم که اون مُرده.
همیشه میگفتم کریستوفر یه هدیۀ الهی ـه.
کریستوفر هدیۀ خدا به من بوده.
از خدا پرسیدم «چرا»؟ میدونید؟
«اگه میخواستی ازم بگیریش...
چرا وقتی کوچولو بود ازم نگرفتیش؟»
میدونید؟
«چرا گذاشت...
«چرا گذاشتی هشت سال دوستش داشته باشم؟»
دیمین اکولز، جیسون بالدوین،
جسی میسکلی جونیور،
امیدوارم همهتون توی جهنم بسوزید...
و تا ابدیت زجر بکشید.
هیچوقت نمیتونم نفرتم از شماها رو به زبون بیارم.
حدود بیست سال است که دیمین اکولز، جیسون بالدوین و جسی میسکلی جونیور...
یعنی جوانان محکوم به قتل، بیگناهی خود را حفظ کردهاند.
میدونم هر چی بگم و هر کاری بکنم...
هنوز آدمایی هستن...
که تحت هیچ شرایطی باور نمیکنن.
ولی من...
اون بچهها یا کس دیگهای رو نکُشتم.
هیچ ارتباطی با این قضیه نداشتم،
و هیچی در موردش نمیدونم.
اگه الان میتونستم با خانوادههای قربانیان صحبت کنم...
میگفتم که پلیس بهشون خورونده که کارِ ما بوده،
پس درک میکنم اگه ازمون متنفر باشن،
یا از من متنفر باشن.
[جیسون بالدوین؛ محکوم به حبس ابد بدون عفو مشروط]
ولی من این کار رو نکردم.
هیچ ارتباطی با این قضیه نداشتم.
متأسفم که بچههاتون مُردهان.
از این بابت متأسفم.
ولی تنها خواستهام اینه که...
برگردین و به مدارک نگاه کنید.
قشنگ بهش فکر کنید...
و نذارید احساساتتون به این ماجرا...
به شما غلبه کنه،
فقط قشنگ به مدارک قبلی فکر کنید.
ببینید اون مدارک به چی اشاره دارن.
و از خودتون بپرسید،
«حالا فکر میکنی واقعاً کی انجامش داده؟»
اونا میدونن که سه تا آدم بیگناه رو گرفتن
و برای جرمی زندانیشون کردن که مرتکبش نشدن.
[جسی میسکلی جونیور؛ [محکوم به حبس ابد بعلاوۀ چهل سال حبس
من کسی رو نکُشتم.
ولی به نظر من اشتباهه...
چون میدونید... هدف اصلیشون گرفتنِ ما نیست.
هدفشون خودِ قربانیهاست. میدونید چی میگم؟
اون به آرامش نیاز دارن. خانوادۀ قربانیها به آرامش نیاز دارن.
و به نظرم پلیس در این حد بهشون مدیونه.
نکتۀ قابل توجه اینه که صحنههای جرم در واقع...
بخش نسبتاً جالبی از پروندهست،
چون این جرم...
توی یه منطقۀ جنگلی اتفاق افتاد.
تقریباً دوتا آزادراه اصلی بود.
دقیقاً نزدیک توقفگاه کامیونها اتفاق افتاد
که الان بسته شده.
ولی یکی از توقفگاههای کامیونِ اصلی بود.
روزی ۲۴ ساعت، مردم توی اون توقفگاه...
رفت و آمد داشتن.
روزی ۲۴ ساعت باز بود.
و در ضمن کنارش...
یه کارواشِ کامیونِ ۲۴ ساعتی داشت.
پس توی اون منطقه، ترافیک بود.
ترس خیلی زیادی به علتِ...
ماهیتِ این جرائم به وجود اومده بود.
جامعه رو رعب و وحشت برداشته بود.
و طبیعتاً مقدار باورنکردنیای فشار...
روی پلیس بود که بفهمه کی مقصر این اتفاقاته.
ولی با گذرِ زمان...
مدارک به صورت واضحی...
به هیچ شخصِ خاصی اشاره نمیکردند.
چون توی صحنۀ جرم مدارک خیلی کمی بود.
حدود ساعت ۶:۰۰ پنجمِ ماه مه...
کریس بایرز، استیوی برنچ و مایکل مور...
آخرین بار دیده شده که داشتن به سمت «رابین هود هیلز» میرفتن.
خط لوله، ۱۵ کیلومتر در راستای نهر ادامه داره.
این نهر توی منطقه در جریانه...
و به «تپۀ لاکپشت» معروفه.
این نهر، یا شاخه پیدا میکنه و از این طرف میره...
که به منطقۀ صحنۀ جرم میریزه...
که دقیقاً میریزه توی این منطقه،
یا اینکه نهر مستقیم ادامه پیدا میکنه
و به پشتِ کارواشِ «بلو بیکن» میریزه.
یه افسر بهم اطلاع داده بود که اونا...
یه کفش تنیس پیدا کردن...
که توی یه گودال شناور بوده.
باید میرفتم پایین و رد میشدم...
تا برم اون سمت و نزدیکتر بشم.
اینجا افتادم توی آب...
و از بستر رود اومدم بالا...
و دور زدم توی منطقهای که...
کفش تنیس بود.
یه درخت بود که دورش چرخیدم...
و پام رو گذاشتم توی آب...
داشتم دستم رو برای کفش تنیس دراز میکردم.
و با پاهام یه چیزی رو حس کردم.
حس کردم یه شیء ـه.
No comments yet. Be the first to leave one.