Les 200 premières lignes.
آقای ریورز. - صبح بخیر سرپرستار. -
صبح بخیر. - حال مریضمون چطوره؟ -
دکتر ساندرز مایله باهاتون حرف بزنه.
چیزی شده؟
جناب دکتر تو دفترش منتظرتونه.
ریورز، صبح بخیر.
منتظرت بودم.
حال همسرم چطوره؟
همسرت دیگه تو بیمارستان نیست.
همسرتون بدون اجازه ما رفته.
غیبش زده.
وقتی خواهر امروز رفت اتاقش اثری ازش نبود.
یعنی دارید بهم بگید پا شده رفته خونه...اونم با اون وضعیتش؟
دارم سعی میکنم بهتون بگم آقای ریورز که اون با خواست خودش رفته.
نمیدونیم کِی و کجا رفته.
از همون روز اولی که دیدمش میدونستم یه زن نابکاره.
رامان؟
رامان؟
رامان.
گوپی؟
ابراهام؟
گوپی؟
اولیویا؟
اولیویا؟
اولیویا.
اولیویا.
داگلاس یکم بعد از طلاقش دوباره ازدواج کرده
اونم با کسی که خیلی خانمتر از اولیویا بود.
لون یه آدم جاه طلبه که یه عالمه امپراطوری کوچیک برای خودش درست کرد.
و همینم جرقه مشکلاتش با اولیویا رو رقم زد.
مدام بهش میگفت که اون یه آدم جاه طلب نیست
و شکل و شمایل همسر یه آدم مهم رو نداره.
نیستیباشی.
هر چند که دیگه نسل چنین سرکار خانمهایی منقرض شده.
این رادیو هنوز داره ضبط میکنه؟
وای نه، نوارش پر شده.
فکر کنم این روزا مردم دنبال اینن که به محض این که میرن بیرون
یه مرشد یا همچین چیزی برای عاقبت به خیریشون پیدا کنن.
شما هم همچین کاری میکنید؟
وای نه، معلومه که نه، ابدا.
ببینید، اون همیشه دو گروه رو عصبانی میکرد.
اونایی که جزو مردم خوش بودن و هندیهایی که
اگه به رسومشون توهین میکردی حتی قویتر از قبل میشدن.
و البته شما نمیتونید کاری بابت این...
دست و پنجهـت درد نکنه هری. به معنی واقعی کلمه حرف نداشتی.
فقط خدا میدونه قراره این حرفام چه آتیشی به پا کنه
یا چه بندهایی رو که آب ندادم.
ولی آب که از سرگذشت، چه یک وجب، چه صد وجب.
وای نگاه کنید، این شمایید.
شما همهی اون نامههایی که اولیویا برای مارسیا نوشته بود رو نگه داشتید، آره؟
آره، درسته.
میدونید، شما چندان شبیه مارسیا نیستید
حتی یه ذره.
فکر کنم زنهای این دوره و زمونه خیلی تغییر کردن
زمین تا آسمون با گذشتهها فرق کردن.
مادربزرگ شما تو پاریس به زندگیش ادامه میداد
اولیویا هم در هند.
خدایا، چقدر عاشق هم بودن
یه عالمه عشق و این جور چیزها بینشون بود.
شما کارهای مهمتری نسبت به این حرفایی که میخوام بریزم بیرون ندارید؟
عه...
نمیدونم.
چی؟
حرفتو بن. - والا... -
با هم همدردیم ولی بهتره اونجا مراقب خودت باشی.
امیدوارم قبل سفرت همه آمپولهای واجب رو زده باشی.
همچنین دوست ندارم ببینم،تنهایی بری سیتاپور.
یا خاتیم.
و همیشه یادت باشه
همهی هندیهای که سنی ازشون گذشته همیشه این حرف رو بهت میزنن...
هر کجا که هستی، هیچ وقت آب نمینوشی.
این قانون طلایی شماره یک هستش.
و هیچ غذای نپخته، میوه و سالادی همراهت نباشه...
این قانون طلایی شماره دو هستش.
همیشه میخواستم تحقیق کنم
بفهمم که چه اتفاقی برای اولیویا افتاد.
اون خواهر مادربزرگ من مارسیا بود.
و نامههای مفصلی براش مینوشت
که مادر بزرگم بعدا اونا رو به مادرم داد و اون هم این نامهها رو به من داد.
و حالا اینجا من با زندگیهای دیگه هم آمیخته شدم نه فقط زندگی اولیویا
بلکه خانوادهای که به من اسکان دادهاند.
سلام.
و بعضی وقتا سازگاری خودم با هر دوشون مشکله.
دیگه داریم کلنگ این که کمی متمدن به نظر برسیم رو میزنیم.
خانم کرافورد، همسر کلکسیونرِ
لقبش خانم رییسه.
امروز برای بازرسی من به لونهـم اومد.
فکر نکنم خیلی نظر مثبتی در مورد من یا لونهـم داشته باشه
ولی خیلی زن با استعدادیه.
اون بهم گفت که میدونه سال اول بودن تو اینجا چقدر سخته
و اگه کوچیکترین کاری باشه که
بتونه برای راحتتر شدن زندگم انجام بده
همیشه میتونم روی کمکش حساب کنم.
منم متواضعانه ازش تشکر کردم.
راستیتش، حضور خودش سختترین چیزیه که میشه تحمل کرد
وگرنه همه چیز دیگه خیلی محشره.
کاشکی میتونستم اینو تو روش بگم.
سر روفوس مکلورث
آقای جیمز کرافورد
سرگرد آرتور مینس.
شرمنده اینجا مثل خونهـتون نیست.
حتی خیلی بهتر از خونهـست.
ولی نمیخواید صندلی، میزی یا پردهای براتون نصب کنم؟
پرده؟
ترجیح میدم با فراغ باز بیرون رو ببینم.
فهمیدید چی گفت؟ - نه. -
گفت غذا آمادهـست.
"بوژان" به معنی غذا میشه.
ترکیب کلمات بو و ژان هستش. که میکنه بوژان.
لطفا اجاره این ماه رو بگیرید. - حالا خیلی واجب نبود، ولی... -
پس بوژان...
بوژان؟
در چنین شرایط اجتماعی...
ریتو؟
ما...
ما واقعا چاره دیگهای نداریم.
آن؟
دوست دارم نظر شما رو راجع به ازدواج زودرس بدونم.
من هیچی در این مورد نمیدونم چرا از ریتو نمیپرسید؟
اون عادت نداره خیلی با مردم حرف بزنه.
اینجا ما فقط ساری میپوشیم.
خونه.
وای خیلی خوب شد. چه قدر قشنگه.
این واقعا زیباست، خیلی. گشاده، خیلی خوبه.
بهم میاد؟
لازم نیست همه جا دنبالم راه بیفتی. هیچ مشکلی ندارم.
راست میگم.
من...ای بابا.
میخواستم برم اداره پست و گفتم بهتره منتظر شما هم بمونم.
بفرما. - نه ممنون. -
میدونید، هنوز هم نمیتونم این واقعیت رو هضم کنم که
دفتر شما تو خونه ییلاقی اولیویا بنا شده.
راستیتش فکر کنم که...
...شما الان تو مکانی که قبلا اتاق نشیمنش بود کار میکنید.
آهان، بپر بالا.
مشکلی پیش اومده ایندر آل؟ - چیزی نیست. -
ببین، میدونم یه جای کار میلنگه.
راستشو بگو چیه. - هیچی نیست آن. -
چیزی نیست. - بیخیال، بچه که گول نمیزنی. -
ببین، چیزهای زیادی هستش که میخوام در موردش باهات حرف بزنم
ولی این آدما یه مشت افکار عقب مونده دارن
روحشونم از هیچی خبر نداره.
فکر میکنن دلیل این که
اون همه مدت وسط خیابون منتظر من بودید
یه چیزای جنسی ربط داشته ذهنشون فقط تا همین قد پردازش داره.
وای خدا جون اصلا فکرشم نمیکردم.
خیلی معذرت میخوام.
چرا شما باید معذرت بخواید؟
اونا باید معذرت بخوان.
یه مشت احمق کوته فکر هستن.
اون روز یه داستانی از یه زن انگلیسی
در موذفرناگر شنیدم.
در مورد رختشورش بود خانم ریورز.
اون مرد داشت لباسهاشو میشست.
و وقتی داشت لباسهاشو اتو میکرد
هیجانش چسبید به سقف.
البته نمیشه سرزنششون کرد بالاخره مرد هستن دیگه
و اون همه غذایه تندی که میخورن باعث میشه خونشون گرم بشه و هیجان زده بشن.
دیگه چی شده؟
خدایا.
اونا فقط یه فکر تو سرشون هستش خانم ریوزر
و اونم...
خودتون میدونید دوست دارن با یه زن سفید پوست چیکار کنن.
تا حالا قبر بچهمون رو دیدید؟
نه. - بیا. -
براش یه مجسمه نصب کردیم، همون فرشتهای که اونجاست
از برش یه سنگ مرمر ایتالیایی در میرات ساخته شده.
زیباست.
بچهی منم خیلی زیبا بود.
هر روز به ویلی میگم "بیا برگردیم خونه".
میدونم با این کار بچهـم برنمیگرده .ولی بیا برگردیم.
گریه نکن جون.
نباید زانوی غم بغل بگیری.
کلا وقتی فصل گرما میرسه خلق و خوش خیلی به هم میریزه.
به محض این که بریم سیملا
دوباره قبراق میشی مگه نه پیر دختر؟
مامانم همش ازم میپرسه "چرا آن ازدواج نکرده؟"
منم نمیدونم چی بهش بگم.
چی باید بهش بگم؟
خب، باشه خب، بهت میگم.
میخواستم ازدواج کنم، ولی...
شخصی که باهاش بودم یه مرد متاهل بود و
همش بهم قول میداد که فردا از زنش طلاق میگیره.
و بالاخره هم طلاق گرقت...
فقط این که بعدش رفت با یکی دیگه ازدواج کرد.
منظورم اینه که هر کی بود من نبودم.
اصلا مهم نیست برات یه شوهر هندی پیدا میکنیم.
آها. - یه شوهر هندی خیلی خوب و ثروتمند. -
و بعدش میتونی اینجا زندگی کنی و یه عالمه بچه هندی به دنیا بیاری.
خوشت میاد؟ - چی؟ از بچهها؟ -
نه، منظورم شوهر هندیه.
یه جنتلمن مثل من.
ولی به نظرت من مثل میمونم، درسته؟
صد رحمت به میمون. - آهان. -
بگام صاحیب حضور شما رو خیر مقدم عرض میکنه.
خانم خیلی خوشحاله که این دختره...
فرشته مانند رو میبینه.
فرشته مانند. - متشکرم. -
خانم ریورز، همسر دستیار سرگرد هستش
و واقعا خدا بهمون نظر داشته که چنین زوح دوست داشتنی رو در بین ما گذاشته.
No comments yet. Be the first to leave one.