Les 200 premières lignes.
هیچوقت فکر نمیکردم واقعاً چنین روزی برسه که فارغالتحصیل شم
آخه دبیرستان کل زندگی منه
میدونم، منم فکر نمیکردم تو قرار باشه فارغالتحصیل شی
خب. بچهها، آروم باشید
یادتون نره رسیدهای آلبوم فارغالتحصیلیتون رو بیارید، اگه آلبوم سفارش دادید
وایسا. آقای مارکز، شما نمیخواید سخنرانی یا چیزی بکنید؟
آخه داریم فارغالتحصیل میشیم و آخر ساله دیگه؟
بله، قراره سخنرانی کنم و سخنرانی من اینه:
یادتون نره رسیدهای آلبوم فارغالتحصیلیتون رو بیارید، اگه آلبوم سفارش دادید یا...
نمیبینید الان همهمون داغونِ احساسی هستیم؟
انقدر دلم برای دبیرستان تنگ شده
بکا، فکر نمیکنم بشه برای چیزی که همین الان داره اتفاق میافته نوستالژی داشت
شاید هم میشه، و شاید به خاطر همینه که خیلی قشنگه
عمیق. وای
عالیه. واو! جف، این خیلی قشنگه.
و این چه سخنرانی قشنگیه!
اینم از سخنرانی. فقط یه جشن فارغالتحصیلیه.
لازم نیست اینقدر احساساتی بشی.
توجه! توجه! نتایج اعلام شد و برنده...
صدای طبل، لطفا!
این برای چیه؟
اَه. من نگفتم... این برای رأیگیری سال آخریهاست
برای سخنران جشن فارغالتحصیلی.
این برای «راهنمای تعهدات» هست.
ممنون، جف.
و برنده...
کلی کانلی!
داداش!
اوه، واو. وای خدای من. اون پسره؟
تبریک کلی. واو!
ممنون، ممنون، اِم... بابتِ... بابتِ...
مطمئنم که عالی، فوقالعاده پیش میره. اِم...
آره بابا، کلی! این پسر خودمونه، رفیق.
داداش، جواب داد! بزن بریم! وای خدا.
معلومه که این بچهها دارن کِلی رو اذیت میکنن.
اون بچه آخرین نفریه که باید تو جشن فارغالتحصیلی سخنرانی کنه.
آخه چی میخواد بگه؟
چه خاطرهای با بقیه بچههای مدرسه داره؟
درست مثل چند سال پیشه که رأی دادن،
اسکات ریس و دلایلا بِرچ رو شاه و ملکه جشن آخر سال انتخاب کردن.
با اینکه داغونترین خنگای کل مدرسه بودن.
آره، ولی اونا آخرش با هم ازدواج کردن.
و بعدش اون قلدرام، فکر کنم، معتاد شیشه شدن.
ازدواج که جایزه نیست. عاشقشم وقتی خنگا عشق پیدا میکنن.
مثل وقتیه که یه راکون و یه اسکانک با هم دوست میشن.
من عاشق راکونام.
اِوَن، ممکنه از اینکه به کِلی رأی دادن خوشت نیاد،
ولی باید به روند دموکراتیک اعتماد کنی، داداش.
اینجا آمریکاست. نه، نه، نه!
این بچهها دارن این کارو میکنن که اذیتش کنن.
آخه کِلی عالیه. خیلی هم عالیه!
اون که مال سخنرانی نیست. فکر کنم تو کامپیوتر خوبه.
فکر کنم تو کامپیوتر محشره. خیلی ضایع میشه.
همه اون بالا بهش میخندن.
باید کمکش کنیم، یا یه کاری کنیم. قطعاً باید.
اگه همینجوری حقیقتو به کِلِی بگی چی؟ نه، نه، نه.
نمیتونم بهش بگم چون بعدش تو ذوقش میزنم.
هر چی، بابا، نمیدونم چیکار کنم. من که نمیتونم همیشه کمکت کنم.
سرم شلوغه. گرنت این همه مسئولیت لعنتی رو انداخته گردنم.
برای این مراسم فارغالتحصیلی.
ریک، تو داری مراسم فارغالتحصیلی رو برنامهریزی میکنی؟ کلش با اونه.
آخه، اصلاً برام مهم نیست صندلیهای تاشو کجا بره.
من تو مود تابستونم.
باید لب ساحل باشم و سالویا بکشم.
اوه خدای من، شاید این آخرین باری باشه که شما چهار نفر رو تو کافه میبینیم.
این کارای احساساتی رو نکنید بچهها. فقط حال کنید.
آره، این واقعاً ناراحتکنندهست.
یه عکس میگیرم که یادگاری بمونه.
وای، دارم گریه میکنم. کاش دوربین آنالوگم رو آورده بودم.
فقط عکسو بگیر، مونیکا. بابا!
آخی. بذار ببینمش.
خیلی نازه. پاکش نکن.
اجازه نداری اون عکسو پست کنی.
چرا؟ قشنگ افتادی. قابش کن. بذارش لوور.
این بو چیه؟
خرچنگشه. خرچنگ تقلبیه.
فقط ۴ دلار بود. از پمپ بنزین خریدمش.
خب، امم، ممنون بچهها.
ببخشید، یادم رفته بود اینجا هستین. ممنون بابت همه چی.
شماها معلمهای فوقالعادهای بودین. دمتون گرم!
دلمون براتون تنگ میشه. باشه، عالیه. دوستون داریم، بچهها.
تازه دارم میفهمم چقدر قشنگه که تو گی هستی.
باشه، بای. خداحافظ.
ای وای خدای من، هر سال نزدیک فارغالتحصیلی همینجوری احساساتی میشن.
مخصوصاً با توجه به اینکه من عملاً قراره
نصف این بچهها رو تو مدرسه تابستونی ببینم.
یعنی فقط من دارم مدرسه تابستونی درس میدم؟ شما مدرسه تابستونی ندارین؟
نه، نه. لعنتی، حسودیم میشه.
میدونی، اگه عاشق کارت باشی، کل سالو تعطیلی.
اصلا یه روزم تو زندگیت کار نمیکنی.
تو هم همینجوری هستی؟
نه، از این کار متنفرم. درسته.
مونیکا هنوز داره ازمون عکس میگیره.
مونیکا، بس کن. اینا عکسهای قدرتمندین.
عکسهای خفن از پشتم؟
یه گوشهای از تو هم افتاد. خوب افتادی
ایوان، اونجاست
قهوه تازه از اتاق معلمها براتون، آقا
خیلی ممنونم. اووم
اوماوم
صابونیه؟ یه آبکش کوچیک کردمش.
ببخشید. چی شده؟ چرا انقدر مهربونی؟
خب، حالا که گفتی...
میدونی جنیفر تو اَمِیزینگ رِیس فوقالعاده عمل کرد
و به خاطر شخصیت خاصش برای «خیانتکاران» انتخاب شده.
«خیانتکاران» رو دیدی؟ من که ندیدم...
خلاصه که، نیازی به گفتن نیست، اون نمیتونه تابستون تدریس کنه.
نه. من نمیتونم کلاس تابستونی بگیرم.
مالکوم میخواد این تابستون بالاخره با هم بریم برلین.
من باید زندگی کنم!
مسخره نباش، ایوان. تو نمیخوای زندگی کنی.
هیچ خیری ازش درنمیاد. کلاس تابستونی، کار راحت، پول بیشتر.
بهش فکر کن، باشه؟ فقط بهش فکر کن.
هی، هی... فقط بهش فکر کن.
نظرت در مورد این قضیه کلی کانلی چیه؟
که بچهها اونو سخنران جشن فارغالتحصیلی کردن؟
افتخار خوبیه. خب که چی؟
فکر کنم دارن این کارو میکنن که مسخرهاش کنن.
کلی کاپیتان تیم بسکتباله.
هیچکس قرار نیست مسخره کنه... نه.
کلی کانلی، همون پسره مو بلنده؟
یه دانشآموز دیگه است.
آهان.
ایوان، ما قلدری رو ریشهکن کردیم.
قلدری وجود نداره.
فکر کنم باید یه کاری کنیم.
نه، فکر نمیکنم.
اما کلاس تابستونی...
اوه! مارکی. هی.
اوه، سلام رفیق. چطوری، اسم مستعار؟
صبر کن. اسم مستعار؟ آره رفیق.
اوه، ای بابا! تو به من لقب دادی.
لقب. چون اسمم نیکه.
نیک-نِیم. گرفتی چی شد، داداش؟
اگه دنبال گون میگردی، تصور میکنم سر کلاسه.
راستش، من دنبال تو اومدم.
واقعاً؟ برای یه چیزی به کمکت نیاز دارم.
من میخوام از گون خواستگاری کنم.
وای خدای من. وای خدای من، رفیق.
آره.
این... داری این کارو میکنی.
و بهترین قسمتش اینه که میخوام تو جشن فارغالتحصیلی انجامش بدم.
تو همین جشن فارغالتحصیلی؟ آره.
باشه. منو برای چی میخوای؟
خب، تو کسی هستی که اسم بچهها رو میخونی...
وقتی که دارن مدرکشون رو میگیرن، درسته؟
اووم. عالیه رفیق.
و میدونی، من میرفتم سراغ ایوان برای کمک...
اما برای اون مخفی نگه داشتنش یکم سخت بود چون...
اون گیه. ...اونا بهترین دوستها هستن.
درسته. درسته، درسته، درسته. آره.
میدونی چیه، رفیق؟
بله. بله؟
باشه. کمکت میکنم.
آره. ممنون. رفیق، خیلی خوش میگذره.
ممنون. آره، رفیق.
خیلی ممنون رفیق. خیلی برات خوشحالم.
اوه، جف، هی.
ایوان.
تو نمیتونی منو ایوان صدا کنی تا وقتی فارغالتحصیل شی.
خب، من فقط یه جورایی دارم فارغالتحصیل میشم.
قبول نشدم، ولی هنوز بهم اجازه میدن تو جشن فارغالتحصیلی شرکت کنم.
پس سال بعد میبینمت. باشه؟
ببین جف، این قضیه که کلی رو برای سخنران جشن فارغالتحصیلی انتخاب کردن...
این یه شوخیه؟ دارن مسخرهاش میکنن؟
اگه بذاری ایوان صدات کنم، میگم. باشه.
ممنون، ایوان. فکر کنم یه جور قلدریه.
اما یه جورایی با شوخی، ایوان.
دیدی، میدونستم!
جیسون و تری، بعضی از اون بچهها، سازماندهیاش کردن.
من شخصاً رأی ندادم چون به حق رأی اعتقادی ندارم.
باشه، خب، میتونی به کلی کمک کنی یا یه کاری کنی یا بری بالا...
ایوان، ایوان، ایوان، ایوان، ایوان، ایوان، ایوان.
ایوان، ایوان، ایوان. باشه. بله.
خیلی دیره. خمیردندون از تیوپ اومده بیرون.
کلی قراره اون سخنرانی رو انجام بده.
قراره افتضاح باشه و همه اینطوری بخندن.
مارکز، مارکز.
بیا دیگه مارکز. بیا. مارکی، من وسطِ...
برو سر کلاس! تو برو سر کلاس.
حدس بزن کی اومد دیدنم؟ کی؟
نیک. نیک، دوستپسر گون؟
آره. آها. در مورد چی؟
اون ازم برای خواستگاریش از گون کمک خواست.
اوه خدای من.
به خدا، رفیق.
اوه، متاسفم، مارکی.
همینی که هست، میدونی؟ من چیکار کنم؟
راهی برای در رفتن ازش پیدا کردی؟
هیچ راه در رویی از این نیست، ایوان. من باید به نیک کمک کنم.
در واقع، باید کمکش کنم بهترین خواستگاری ممکن رو انجام بده.
چی؟ چرا؟ من که نه... قانون مردونه، قانون رفاقت.
ولی تو با نیک رفیق نیستی.
همه مردا رفیقن، ایوان.
همه مردا مشتی هستن
میدونی، گاهی یادم میره که تنها هدف من تو زندگی
اینه که بهتون در مورد مردانگی واقعی یاد بدم. باشه؟
بلاخره ازت یه تاپ میسازم، رفیق. من خودم تاپم.
شرط میبندم همهشون همین رو میگن، برادر
وقت این کارا رو ندارم، رفیق
No comments yet. Be the first to leave one.