Les 200 premières lignes.
.......الان ديگه واقعا
همه چي بين مون تموم شد؛مگه نه؟
بيا تو همين الان به وکيل"جانگ" زنگ بزن
نه؛امشب ُپيش ِهم مي مونيم
فردا شب ميريم سئول
گوشي ُبده به من
داري چه غلطي مي کني؟
خودت ُخالي کن
مي توني سرم داد بکشي اينطوري ممکنه حالت يکم بهتر بشه
نيازي نيست
به عنوان ِيه آدم نابينا؛هميشه تو اتاقم زنداني بودم
چون با تو آشنا شدم؛يه زمان هاي بود که احساس ِخوشحالي مي کردم
نمي تونم به خاطرش ازت تشکر کنم ولي مي تونم درکت کنم
يه بخشيش هم تقصير ِمن بوده
وقتي واسه اولين بار ديدمت قلبم متلاطم شد
بايد همون موقع مي فهميدم
خيلي احمقم
موافق نيستي؟
چطوره؟ خيلي خوب درکت مي کنم؛مگه نه؟
ديگه تلاش نکن
مجبور نيستي درکم کني
منم سعي نمي کنم بفهمم چقدر همه چي واسه تو سخت بوده
وقتي که شش سالت بوده؛تومور مغزي گرفتي
مادري که منتظرش بودي؛هيچ وقت نيومده
پدرت سختگير بود؛ولي تو خيلي بهش وابسته بودي و روش حساب مي کردي
ولي اونم مرُد
...... آدمي که دوستش داشتي و باور کرده بودي برادرته
آخرش کلاه بردار از آب دراومد
.....و بعضي چيزها که هيچ وقت نفهميدي بسه ديگه
حتي اگه تو رو درک نکنم هم مشکلي واسم پيش نمياد
تو هم زياد تلاش نکن
...... ولي
...... عشقي که به تو داشتم
واقعي بود
برو تو اتاق نشيمن
تا وقتي که صحيح و سالم برسونمت دست وکيل"جانگ"؛دست ِمن امانتي
فقط بخواب
اين که حتي تو همچين شرايطي هم تو بايد مراقبم باشي؛ناراحت کننده است
" نمي تونم عشق ُبا چشم هام ببينم "
"کجاست؛نميدونم "
" تلوتلو خوران؛ "
" دنبالش مي گردم "
" تا اين که بالاخره؛با دست هام لمسش کردم "
" اون موقع؛وقتي که به سمتم برگشتي "
" و لبخند زدي؛با چشم هايي خيس از خواب بيدار شدم "
" بوي تو رو که باد تو فضا پخش کرده بود "
" صداي آهسته اي که شنيدم؛صداي تو بود "
" تو اومدي و توي قلبم که به سردي زمستون بود؛ " نشستي و قلبم ُگرم کردي
عشق مثل گوله هاي برف " توي قلبم؛ شکوفه داد "
.:.: ( m@hsa) ترجمه و زيرنويس:مهســــا :.:.
بهشون بگو برن بيرون بذار بمونن
بالاخره بايد غذا ها رو بفروشيم
! مامان!اين سوپ خيلي خوشمزه است
! بخور و زودتر برو
بهمون ميگه غذامون و بخوريم و بعد بريم نميگه فورا پاشين برين
مامان خيلي مهربوني
چرا نمي توني "او سوو" رو بکُشي؟
ترسيدي؟
ازت خوشم مي اومد؛چون هميشه بي رحم و خونسرد بودي
متاسفم!متاسفم
"نام شيک"
آدم ها رو چون خونسرد و بيرحم اند؛دوست نداشته باش
يه آدم بايد خون گرم و مهربون باشه
همين باعث ميشه آدم باشه
احمق
تو هم بايد يه کار ِديگه واسه خودت پيدا کني
چطوره بارمن بشي؟ يا ميتوني کارهاي ساخت ُساز انجام بدي
! اوه
فکر کنم بتوني يه رستوران اداره کني
! مامان
اين رستوران ُبفروش به من که بدمش به اين چند مي فروشين؟
! "جين سانگ"
هي!برو بيرون چطور جرات مي کني با مامانم اينطوري حرف بزني؟
فکر کردي کي هستي؟ ! تمومش کن احمق
هي!تمومش کنين شماها با همديگه بزرگ شدين
تمومش کنين نبايد با همديگه اينطوري باشين
خيلي باحال شدي
حتي جرات پيدا کردي به خاطر خانواده ات بهم مشُت بزني
نمي خواي گورت ُگم کني؟
مامان!فقط اومده بودم نهار بخورم
شما من ُياد ِمامان ِخودم مي ندازين
"جين سانگ"
تمومش کن
محکم بگير
به وکيل "جانگ" بگو وقتي رسيديم بياد دنبالم
ديدي؟ بهت گفتم محکم بگير
همونطور که ديروز بهت گفتم شب برمي گرديم خونه
حتي اگه قرار باشه با همديگه بهم بزنيم؛ تو امروز ُپيشم مي موني
چي باعث شده هميشه اينقدر اعتماد به نفس داشته باشي؟
فقط نمي خوام رقت انگيز به نظر برسم
تئوريت جواب داده يه جورايي پرُرو به نظر مياي
محکم بگير مي خوايم بريم پايين
پياده شو گوشيت ُبده بهم
بهش بگو شب برمي گرديم خونه اگه نه؛ديرتر برت مي گردونم
يونگ" کجاست؟"
منم
يونگ"! حالت خوبه؟"
کجاست؟
چي؟
شب مي بينمتون
چي گفت؟
واسه امروز کافيه برين استراحت کنين
زود باشين برين
چي شده؟
مي خواد واسه رفتن ِ"او سوو"آماده بشيم
فکر کنم شما هم بهتره وسايلتون ُجمع کنيد
بايد کاري که "يونگ"ازم خواسته رو انجام بدم
وقتي تو يتيم خونه بودم
غذاي مورد ِعلاقه ام جاجانگمين اي که تو اغذيه فروشي کشاورز ها مي فروختن بود
سي تا بچه ي کوچولو گوشه ي خيابون مي نشستيم
و جاجانگمين مي خورديم
من از همه زودتر مي خوردم
اون موقع مسئول ِپرورشگاه بهم مي گفت "هي؛آروم آروم بخور.کسي ازت نمي دزدش"
ولي من باورم نمي شد
هميشه فکر مي کردم يکي مي خواد ازم بدزدش
درست مثل ِمن
منم از وقتي شش سالم بوده؛هميشه فکر مي کردم يکي داره بهم دروغ ميگه
يا يکي غذام ُمسموم مي کنه
اگه يکي از پله ها پرتم کنه پايين چي؟
اگه يکي دستم بندازه چي؟
هميشه نگران بودم
مثل ِامروز
! اوه
سوپ ِلوبيا قرمز
نمي فهمم واسه چي داري اين کار ها رو مي کني
فقط مي خوام يکم بيشتر پيشت بمونم
بفرماييد
به نظر خوشمزه مياد
درست جلوي دستته
نمي خورم
پس صبر کن
پسر جون؛ بازم مي خواي؟ آره
چه مرگت شده؟
چند سالته؟ هفت سالمه
پس چرا غير رسمي حرف ميزني؟
بيا بديمش به اين
اين ُبخور ممنون آقا
خيلي متشکرم
اين اولين بارمه که از اين سوپ مي خورم
بقيه ي غذا ها رو نمي دونم ولي سوپ ِلوبيا قرمز واسه بچه ها زيادي داغه
بايد بزرگ ميشديم تا بتونيم از اين غذا بخوريم
واسه همين هم تو يتيم خونه سوپ ِلوبيا قرمز؛نمي پختن
واقعا خوشمزه است
امتحانش کن نه
پشيمون ميشي ها
پدر ِ"جين سانگ" خيلي گاو دوست داشت
چون دوست داشت؛گاو نگهداري مي کرد
وقتي گاو هاش ُبه اجبار فروخت؛از اين که زندگيش خيلي راحت تر شده بود ......تعجب مي کرد
.... واقعا نمي فهمم مي خواي چي بگي
خودم هم نمي دونم
...... من
تا حالا هيچ وقت از کسي خداحافظي نکردم
" نه حتي با مادرم ؛يا "هي جوو
مي خوام باهات درست و حسابي خدا حافظي کنم
....... از ديروز تا حالا
...... هرچقدر درباره اش فکر کردم نمي دونم چطور بايد اين کار ُبکنم
نظرت درباره ي يه خداحافظي ساده چيه؟
او سوو"؛مي دوني روز تسويه حساب مون نزديکه؛مگه نه؟"
چند روز بيشتر نمونده
منتظرم اون روز برسه
چرا نه؟
مرگ ِ"او سوو" به چه دردت مي خوره؟ مغزت ُبه کار بنداز
من و "او سوو" مي تونيم ببريم و پولت ُپس بديم چرا نميذاري وارد ِکازينو بشيم؟
بذار بيايم تو
! گفتم که نه
باشه
پس جلومون ُنگير و بذار بريم يه کازينوي ديگه
چي شده؟ شما که پول اوليه ي قمار ُبهشون دادين
.....پس واسه چي "مي خوام دخل ِ"او سوو
و "مو چئول" رو بيارم
واسه اين کار؛نياز به يه نقشه ي درست و حسابي دارم
! "وکيل"جانگ
. اوه؛اينجام
اون چيزي که ازتون خواستم بگيرين ُ آماده کردين؟
آره
پس کسايي که بايد برن؛بهتره وسايل شون ُجمع کنن
چند لحظه ديگه مي بينمتون
وسايل تون ُجمع کنين
متاسفم که عروسي رو بهم زدم
به خاطر ِمنشي"هان" ئه؟ ! "يونگ"
همه ي اين جريان ها مربوط به گذشته است
چند بار بايد واست توضيح بدم؟
خودت ُکنار کشيدي و اجازه دادي مدير "جانگ" يا مدير"ليم" شرکت ُاداره کنن
مطمئنم که من بهتر از هرکسي مي تونم اين شرکت ُاداره کنم
آروم باش؛به منافع ِشرکت فکر کن
مدير عامل.شما مي تونين به جاي من؛براي رياست آينده ي شرکت اقدام کنين
وکيل "جانگ" از طرف ِمن؛شما رو تاييد کرده
يونگ"ميدونه که شما بهتر از هرکس ِديگه اي مي تونين شرکت ُاداره کنيد"
از امروز به بعد؛من قيم ِقانوني "يونگ" هستم
به سهامدار ها اطلاع مي دم که از اين به بعد من از طرف ِ"يونگ" وکالت دارم و حرف ِمن؛حرف ِ"يونگ" ئه
مي خوام با "يونگ" ازدواج کنم
يونگ"فعلا فکرش درگير عمل جراحي شه
واسه امروز کافيه
ديگه بهتره بري
فراموش نکن که پدر بهت اعتماد داشت
من.....هنوزم نمي فهمم "يونگ" واسه چي مي خواد اين ُبهت بده
ولي"يونگ" مي خواد اين پول ُبهت بده
بگيرش
يونگ"نمي خواد ازت خداحافظي کنه"
همين الان اين خونه رو ترک کن
No comments yet. Be the first to leave one.