Les 200 premières lignes.
۱۹۴۲ شمال آفریقا، سپتامبر
تاریکترین ساعات
دنیا تماشا میکند که چطور «سپاه آفریقا»ی مغرور آدولف هیتلر
به سمت مصر و کانال سوئز پیشروی میکند
در حالی که ما بریتانیاییها، که قدرتمان بر اثر شکست تحلیل رفته
تلاشی مستأصلانه برای تجدید قوا در «العلمین» انجام میدهیم
دو سال از سقوط فرانسه میگذرد
فرانسه که حالا رسماً بیطرف است، تحت سلطه نازیها زندگی میکند
و شهر الجزیره در فرانسه، بندری برای اعزام نیرو است
برای سربازان بریتانیایی، ایتالیایی و آلمانی
که توسط فرانسویها دستگیر و بازداشت شدهاند
شب بخیر قربان. شب بخیر
بسیار خب
حرکت کنید
حرکت کنید، حرکت کنید
یک کانادایی. پنج ایتالیایی
زود باشید
ایست
سرگرد، شما با ما میآیید
فراموش نکردید اینجا قلمرو بیطرفه؟
بروکنر، بیا اینجا
متاسفم، چای نداریم
شاید با شکلات راضی بشی؟
حتی نام، درجه و شماره سریال هم نه؟
بسیار خب
نام: دونالد کریگ
درجه: سرگرد، گروه صحرایی دوربرد
۷۶۲۵۱۳ شماره سریال:
متولد مونترال
تحصیلات نقشهبرداری در کبک و لندن
فارغالتحصیل دانشکده سلطنتی معادن کنزینگتون
سه سال سابقه کار در شرکت «استاندارد اویل»
بازم بگم، سرگرد؟
اسم مادرم چیه؟
الیزابت
پدر: جان فاستر کریگ، بازنشسته، ساکن ونکوور
بیمیلیتون برای حرف زدن قابل درکه
اگه من هم مجبور شده بودم فرار کنم
و از ۳۰۰ مایل صحرای تحت اشغال دشمن بگذرم
و اگه بعد از همه اینها
به دست مقامات فرانسوی اسیر میشدم
من هم شرمنده میشدم
جناب سروان. هوم؟
خیلی بریتانیایی رفتار میکنی سرگرد
قبل از اینکه ادامه بدی
یه نگاهی به همراهانت بنداز
مطمئنم میتونی تشخیص بدی
یه مبارز انگلیسی چه شکلیه
شما کی هستید؟
گروه شناسایی ویژه
اس.آی.جی
فکر میکردم همهشون
یهودی هستن، سرگرد
بله، هستیم
یهودیهای آلمانی که در خدمت ارتش بریتانیا هستن
هرچند، به عنوان آلمانی
هنوز هم کاربردهایی داریم
فرانسویها فکر میکنن این یه حمله از طرف نازیها بوده
احترام بیشتری برای دشمن قائل باش، سرگرد
اینا چیه؟
مگه تا حالا هواپیمای لعنتی ندیدی؟
راه بیفت
ستوان بویدن، واحد مخابرات
به کوفره خوش اومدین سرگرد، هر چند جای تعریفی نداره
سرهنگ هارکر منتظرتونه
امیدوارم همینطور باشه ستوان
واقعاً امیدوارم همینطور باشه
بله قربان، حتماً
پس همراهم بیاین. سرهنگ منتظره
سرهنگ هارکر، قربان
سرگرد کریگ و سروان برگمن، آماده گزارش
اوه، ممنون بویدن
سروان برگمن
سلام کریگ. خوشحالم که اومدی
میرم سر اصل مطلب
مدتی پیش طرحی رو به ستاد ارائه دادی
که توی اون پیشنهاد حملهای رو داده بودی
به مخازن سوخت آلمان در طبرق
ستاد با اون درایت بیپایانش، طرح من رو رد کرد
ولی اوضاع همیشه یه جور نمیمونه، مگه نه سرگرد؟
رومل در ۹۰ مایلیِ سوئزه
هر گلوله و هر گالن بنزینی که به دستش میرسه
باید راه ۳۰۰ مایلی رو از طبرق طی کنه
نیروی هوایی سلطنتی تمام تلاشش رو میکنه
اما هنوز هم مقدار زیادی سوخت بهشون میرسه
پس قصد داریم به منبع تدارکات رومل ضربه بزنیم
حرف خندهداری زدم؟
ستاد نبوغ خاصی در آکبند نگه داشتن مغزش داره
و همیشه بعد از وقوع فاجعه عاقل میشه
مایلید بیشتر توضیح بدید؟
وقتی طرح رو دادم
میتونستیم با یه مشت سرباز مخازن سوختشون رو بترکونیم
حالا چطور قراره از سد دفاعیشون رد بشیم؟
با ماشین رد میشیم، سرگرد
در پوشش اسرای جنگی
که تحت نگهبانی نیروهای «سپاه آفریقا»ی سروان برگمن هستن
طرح اساساً همون طرح شماست
اما این بار با حداکثر توان
از زمین، دریا و هوا
سرهنگ، ممکنه آدرس نزدیکترین ایستگاه اتوبوس رو به من بدید؟
هوم
ما اینجا هستیم
طبرق هم اینجا
وظیفه اصلی شما هدایت کاروان ماست
از میون ۸۰۰ مایل از بدترین بخشهای صحرای بزرگ آفریقا
دقیقاً تا پشت درهای طبرق
و به همین خاطر بود که این همه دردسر رو به جون خریدیم
و میدونید که اصلاً کار راحتی نبود سرگرد
که شما رو از اون سرِ شمال آفریقا بیاریم اینجا
من نخواسته بودم بیام این سفر، سرهنگ
من قبلاً اینجا بودهم. دقیقاً
ستاد معتقده که شناخت عملی شما از منطقه
برای موفقیت ماموریت ما حیاتیه
این وظیفه شماست، سرگرد
کار ما از وقتی شروع میشه که به اونجا برسیم
بعد از اینکه تاسیسات توپخانهای بندرشون رو از کار انداختیم
به نیروهای تهاجمی نیروی دریایی ملحق میشیم
مخازن سوخت رو نابود میکنیم و از راه دریا عقبنشینی میکنیم
توپهای سنگینشون اینجا در «مرسا کوو» مستقر هستن
این خودکشیه
این دستور کاره
چند روز وقت داریم؟
هشت روز
غیرممکنه
غیرممکن باشه یا نباشه
باید طبق برنامه انجام بشه
متوجه شدی کریگ؟
به گروه خوش اومدی سرگرد کریگ
ما داوطلبهای زیادی نداریم
دور و بر این یهودیها چشم و گوشت رو باز کن
کمی اعتماد بد نیست
اما نباید توش زیادهروی کرد
شش سال حضور در فلسطین این رو به من یاد داد
و محض اطلاعت
من همون نابغهای هستم که بعد از وقوع فاجعه عاقل میشم
هرگز بهش شک نداشتم سرهنگ
تا یک ساعت دیگه حرکت میکنیم
ستوان بویدن به نیازهاتون رسیدگی میکنه
اوه، سرگرد کریگ
اجازه نده اختلاف نظرهای شخصی
توی عملیاتمون خللی ایجاد کنه
متوجه هستم سرهنگ
اما دلم میخواد یه چیزی رو یادتون باشه
وقتی، یا اگه، به طبرق رسیدیم
مادرم من رو برای قهرمان شدن بزرگ نکرده
یه شاهکارِ تمامعیاره رفیق
البته اگه خودم بخوام بگم
اگه اسیر بشیم، آلمانیها دیگه دردسر دوباره رنگ کردنش رو ندارن
عجب فکر امیدبخشی
خوشتیپ
زود باشید، زود باشید. دست به کار شید
با خودشیفتگی به کسی مدال «صلیب ویکتوریا» نمیدن
قربان، ما دنبال ایستگاه «چرینگ کراس» هستیم
جناب استوار، فکر کنم «دولان» یه ذره گرمازده شده
اگه عجله نکنی، ضربه پوتین من رو حس میکنی
اینجا لیبیه نه لندن
این دیگه چه کوفتیه؟
اوه، فقط با نگاه کردن بهشون پشتم لرزید
اصلاً ما داریم به چه ماموریت کوفتیای میریم، قربان؟
هر وقت وقتش شد میفهمی، نه زودتر
یعنی خودتون هم نمیدونید، مگه نه استوار؟
خیلی خب، خیلی خب، این بساط چیه؟
همهتون راه بیفتید! زود باشید
استوار
بله قربان
دستورات مربوط به نیروهای من رو دریافت کردید؟
ما نباید با شما اس.آی.جیها تماسی داشته باشیم
مگر اینکه دستور دیگهای صادر بشه، قربان
حواست باشه که اون دستورات اجرا بشن، استوار
بله قربان
دستور گرفتن از یه آلمانیِ کثیف
این جنگِ لعنتی داره به کجا میکشه؟
اگه پدرم توی تلآویو
میتونست من رو ببینه که دارم برای بریتانیاییها میجنگم
مراسم «بار میتصوا»ی من رو لغو میکرد
جنگ و سیاست، مونفلد؛ این دو تا همیشه با هم قاطی میشن
خب، به هر حال اگه یه وقت بفهمه
یه ختنه دیگه برام میگیره
خب، حالا میفهمیم که ایتالیاییها چه حسی دارن
در کنار متحدان آلمانیشون، هوم؟
انگلیسیها هم به همون سرعت ما رو جلوی گرگها میاندازن
اگه بذاریم این کار رو بکنن
سربازها رو آماده کن گروهبان
رفیق، توی اون ماسماسک فشنگ داری؟
عجب آدم پرحرفیه، نه؟
آلفی، قرار بر اینه که ما اسیر باشیم
دستور رو که میدونی: صمیمی شدن ممنوع
کی صمیمی شد؟ من فقط ازش پرسیدم
که توی اون تیربار فشنگ داره یا نه
نمیخوام نقش بازی کردنش رو خیلی جدی بگیره
اوه، میگه: «یه فرصت»
کی میگه؟ قاضی
«من بهت این شانس رو میدم که به کشورت خدمت کنی
و به عنوان یه شهروند محترم به جامعه برگردی.»
مزخرفه
آلفی، دلت نمیخواست الان لندن باشی
با اون همه بمبی که آلمانیها دارن میریزن
آره، دارن بهمون لطف میکنن
تنها جاهایی که میزنن بیمارستانها و کلیساهاست
تا صد سال دیگه هم به زندان «بریکستون» نمیزنن
No comments yet. Be the first to leave one.