Les 200 premières lignes.
این برنامه "بیل مار، زنده از دی.سی." است
و دوباره سلام به همگی. من کیت اولبرمن هستم،
که از همین بالا، از بخش بالکن گزارش میدهم.
و من هم مایکل مور هستم. خوش اومدین، همگی.
چند لحظه پیش... اوضاع چطوره؟
همین چند لحظه پیش، بیل مار
بخش اول این ماراتن رو
یعنی اولین بخش از لولاپالوزای خودش رو اینجا تموم کرد
با تموم شدن
بخش اول این برنامه زنده دو ساعته، مایکل.
بله، و ما میخوایم بیل رو
برای ۵ دقیقه آینده دنبال کنیم، امیدوارم فقط ۵ دقیقه باشه.
اون الان اونطرف شهر، توی محله چینیهاست،
و همین الان داره میره توی اتاق گریم.
قراره لباسش رو عوض کنه،
داره واسه استندآپش یه دست
لباس راحتتر میپوشه. اون تو رفته؟ در بسته است.
بیل الان اون توئه.
در... بیل اون توئه.
همین الان اون توئه.
میدونم، در همیشه بستهست،
به خاطر قانونهای بیله.
خب، چون چند باری تو این برنامه بودم،
میتونم بهت بگم الان داره چیکار میکنه.
خب، پس بهم بگو الان داره چیکار میکنه، مایکل.
داره کف میماله
بعد آب میکشه و دوباره تکرار میکنه
دوباره کف میماله و آب میکشه
و دوباره تکرار میکنه.
آدم خیلی تمیز و پاکیزهایه.
مایکل، منظورت دقیقاً کدوم قسمت بدنه؟
خب، اون... گوش کن، تنها چیزی که امیدوارم اینه که
یه دوربین مداربسته اون تو باشه، تا بتونیم
بعد از نمایش، نوارش رو بدیم به کمیسر گودل. [توضیح: راجر گودل، کمیسر لیگ فوتبال آمریکایی است که به سختگیری در تنبیه بازیکنان مشهور است؛ کنایه به تمیز بودن افراطی بیل.]
یا شایدم نه، بسته به شرایط.
لحظاتِ آمادهسازیای که صرفش میشه...
ما داریم شاهد چیزی بیسابقه هستیم
تو استندآپ کمدیِ امشب، مایکل. داریم میبینیم یه نفر تلاش میکنه بامزه باشه
برای یه ساعت تو یه سالن، بعدش بامزه بودن رو ول کنه،
بعد سوار یه ماشین بشه با یه کاروان اسکورت،
بره تو واشینگتن، و بعد سعی کنه دوباره ادامه بده به بامزه بودن.
فکر میکنیم این کار تا حالا انجام نشده،
از زمانِ، اوه، چی بود؟
زمانِ آرشدوک فردیناند بود...
تو سارایوو، سال ۱۹۳۲. [توضیح: ترور آرشدوک فردیناند در سارایوو جرقه جنگ جهانی اول را زد؛ بیل مار کنایه میزند که کاروانِ اسکورت او به اندازه یک اتفاق تاریخی فاجعهبار و عجیب است.]
و بعد هشت سال دیگه هم
توی دوران جرج بوش تکرار شد،
میدونی، هنوز توی اتاقه. کیث، هنوز توی اتاقه.
نمیدونم اونجا چه خبره.
جریمهی تأخیر چیه... اوه، داره میاد!
و از اتاق اومد بیرون. اوناش، داره میاد بیرون.
کاملاً لباس پوشیده. آمادهست که بره. داره میاد!
داره میاد سمت «وارنر تیاتر»!
خیلی خب. نگاهش کن! عجب بدنی داره! ببین چطور میره.
و اونا قرار نیست بگیرنش...
صبر کن، صبر کن کیث. فکر کنم یکم تند لباس پوشید.
به نظر نمیاد که بیل کاپ محافظش رو پوشیده باشه.
راستی مایکل، امیدوارم کسی دنبال اون نبوده باشه.
ولی اون راه افتاد. کاروان اسکورت داره میاد.
درسته، باز هم... اونجا رو نگاه کن!
یه پلیس داره... یه اسکورت پلیس داره!
اونجا رو ببین! چطور...
میدونی، سیاستمدارهای معمولی این شهر،
اونا مجبورن که فقط به
همون اسکورتهای معمولی راضی بشن. آره، این یارو اسکورت پلیس داره.
واضحه که اون یک میلیون دلاری که
به باراک اوباما داد، امشب نتیجهاش رو داده.
هیچکس نمیتونه تو واشینگتن دیسی انقدر سریع حرکت کنه.
اونجا رو نگاه کن.
اینم باز همون پول مالیاتیه که شما دادین و داره عمل میکنه.
واقعاً فوقالعادهست. یه لحظه صبر کن.
اونا واقعاً پلیسان یا بازیگراییان که استخدام شدن؟
فکر کنم به جای «پلیس»، دارم لوگوی اچبیاو رو میبینم.
آره. هه!
خب، تو این حوزه قضایی، هر دوشون یکیان،
اچبیاو و اداره پلیس.
دارن به «گالری ملی» نزدیک میشن.
اونجا، دوستان، اگه واشینگتن دی.سی. رو بشناسید،
گالری ملی زیباست
با تمام آثار هنری ارزشمندمون.
در مورد مسیر... مایکل، باید به این اشاره کنیم که...
دارن به سمت این... امم،
اسم اون چی بود؟ پنسیلوانیا...
قراره بره سمت... آره، الان تو خیابون پنسیلوانیا هستن.
اونجا یه پیچ هست. آره.
فکر کنم بپیچه سمت راست. اگه بپیچه چپ،
باید حدود یک ساعت و نیم وقتمون رو پر کنیم.
همین الان از اتاق فرمان بهم خبر دادن
که هیلی باربور همین الان یه نفر رو کشته
پشت صحنه، فقط برای اینکه جون دادنش رو ببینه.
هنوز نمیتونیم این رو تأیید کنیم، اما، خب،
ولی راستش، قبل از شروع برنامه، ما دیدیم که...
مردم این رو توی پخش زنده ندیدن...
ولی جری ساینفلد، نانسی پلوسی رو تکل کرد.
آره.
خیلی صحنه دلخراشی بود.
خب، برای اینکه برگردیم به چیزی که داریم میبینیم...
اوه، شروع شد. دارن میان.
اینم از ساختمان کنگرهمون! همونه.
اون ساختمونو میشناسم. بازه.
اونا، اِ، اونا فقط...
همون موزه مومیهاست دیگه، نه؟ هیچوقت تعطیل نمیکنن.
پیچی که... اون پیچی که زدن...
الان دیگه اونجا یه پاپایز هست.
توی زیرزمینش پاپایز زدن.
اونا از کنارِ جدیدِ...
تو از کجا میدونی که...
اونا از کنارِ... ما از کجا باید بدونیم؟
اونا از کنار «نیوزیم» رد شدن که خب، معلومه...
جدیدترین یادبود در واشینگتن که...
برمیگرده به اون دورانی که هنوز اخبار داشتیم. [توضیح: «نیوزیم» موزهای در واشینگتن برای تاریخ روزنامهنگاری بود که تعطیل شد؛ کنایه بیل به زوال و مرگ رسانههای خبری در دنیای امروز.]
اونا... دارن میان.
ایناهاش، دارن میان.
الان تو خیابون پنسیلوانیا هستن،
در واقع دارن به سمت کاخ سفید میرن، که... ما پایین نزدیک
کاخ سفید هستیم و راستی کیت،
این ماه دویستمین سالگرد
به آتیش کشیدن کاخ سفید توسط بریتانیاییهاست.
یه حقیقت کمتر شنیده شده...
اونا از هنگ کاناداییِ
ارتش بریتانیا خواستن که کاخ سفید رو به آتیش بکشن.
کاناداییها هم که خب، همیشه کمدینهای ماهری بودن...
راست میگم... اونا از رودخونه پوتوماک رد شدن و وارد ویرجینیا شدن،
چند تا برده رو آزاد کردن و ازشون پرسیدن که
دوست دارن خودشون افتخار کبریت کشیدن رو داشته باشن،
و دقیقاً هم همین اتفاق افتاد.
و حالا سیگنال رو از دست دادیم... آهان، درست شد.
حالا برگشتیم. دوباره وصل شد.
اوه، اونجاست. بیل اونجاست. کجا؟
کجاست؟ اوه، خب... شاید اون
سوار یکی از موتورسیکلتهاست. اون داره چیکار...
الان دارن از کنار ساختمان افبیآی رد میشن.
جی. ادگار هوور. وای، عزیزم.
یه لحظه صبر کن. اوه نه، یه لحظه صبر کن.
اوه نه! توی خیابون چه خبره؟
یه پیشاهنگ داره کمک میکنه یه پیرزن از خیابون رد بشه!
اوه نه! باید این برنامه رو شروع کنیم!
اونا کاروان رو متوقف کردن!
کاروان ماشینها متوقف شده. پیرزن بهنظر میرسه که خیلی ترسیده.
چرا اون... اون میبینه که دود داره از یه شکاف
توی پنجره صندلی عقب بیرون میاد.
بهش بگو نگران نباشه.
خیلی خب، ما قراره...
نمیدونم باید در مورد این چیکار کنیم. برنامهمون اینجا چیه؟
تا حالا استندآپ کمدی اجرا کردی؟ نه، من... من...
این... ما الان داریم زنده از اچبیاو پخش میشیم.
و این یعنی... صبر کن، صبر کن، صبر کن!
در ماشین داره باز میشه. اوه نه!
بیل داره میدوئه... اون ماشین رو ول کرده!
ماشین رو ول کرده و داره میدوئه سمت تئاتر وارنر!
رو ببینید چه سرعتی داره!
وای خدای من! خدای من!
چه فاجعهای!
ببینید... نگاه کنید! کجا رفت؟
گم و گور شد! مایکل...
ایناهاش! بیل مار زده به سیم آخر.
مجبوریم خودمون برنامه رو اجرا کنیم، کیت.
گمش کردیم... صبر کن ببینم. ایناهاش.
اونجا، اون تهِ سالن. همه میبینینش؟
داره میاد! اوناش، اونجا پیداش شد.
نگاه کنین چطور میاد.
اون قدرت رو توی عضلات پاش ببینید.
به نظرتون وزنش خروسوزنه یا پروزن؟
راستش، یه چیزی بین ایناست، یه جورایی نیمه خروسوزن، نیمه...
به نظرم یه جورایی «شبحوزن» محسوب میشه.
ببین... عجب، این بشر عجب سرعتی داره.
خوب حرکت میکنه. اوه، داره میاد سمت داخل!
داره آماده میشه که بیاد داخل ساختمون.
وای خدای من. خب...
صبر کن ببینم! اگه داعش داره اینو میبینه، ما به دردسر میافتیم؟
[توضیح: بازی با کلمات؛ نام گروه تروریستی داعش به انگلیسی ISIS است که با نام زنانه "آیسیس" شباهت دارد.]
میدونید، در واقع بیل قبلاً با یه خانمی به اسم آیسیس قرار میذاشت، [توضیح: بازی با کلمات؛ نام گروه تروریستی داعش به انگلیسی ISIS است که با نام زنانه "آیسیس" شباهت دارد.]
ولی وارد جزئیاتش نمیشیم. خب، آره.
خیلی خب همگی، داره میاد!
داره میاد، خانمها و آقایان!
وای خدای من! کیت، بقیه کار رو تو بگیر دستت!
کیت: آخرین مرحله پودر زدن.
اضافه کردنِ یه سری
کلماتِ خندهدار که فقط خودش استفاده میکنه، مثلاً «سینه».
مایکل: اینو ببین.
بیل: اون بالا آب هست، مگه نه؟ آره.
کیت: یه کم آب. مایکل: دارن باهاش حرف میزنن.
بیل: باشه. مجبورن چشمش رو عمل کنن.
میکروفون رو میدن بهش.
لحظهی موعود نزدیکه، مایکل.
* زن: به محض شنیدنِ صدای بوق...
مایکل: دیگه شروع شد!
خانمها و آقایان،
از بیل مار استقبال کنید!
*
ممنونم.
ممنونم.
ای، ای، ای.
این دیگه...
خیلی ممنونم.
یه پیرزن بود
و یه پسر پیشاهنگ وسط خیابون.
مجبور شدم سه تا کوچه رو با سرعت سرسامآور بدوم.
اوه، خدا رو شکر که سفیدپوستم.
اوه، ولی ممنونم. هه!
No comments yet. Be the first to leave one.