Les 197 premières lignes.
«مجموعـه ماجــراهای ناگــوار»
:سیرک مرگبار بخش اول
،به بئاتریس ،عشق ما قلب مرا شکست
.و قلب تو را از کار انداخت
"V.F.D مقر" "گذشته"
،واژهای که اینجا یعنی" ".قبل از بدنیا آمدن بودلرها
"اولاف خبر داره"
.سلام، من لری، پیشخدمت شما هستم تخم مرغ پخته؟
!سلام، سلام، سلام .حتما برمیدارم، حتما برمیدارم
،همونجور که داشتم میگفتم ،مامبادومال"، از کشندهترین مارهای دنیاست"
برای همین دارم بهشون یاد میدم .تا پیامهای سِری رو با خودشون حمل کنن
.یه چیزی به سمت دوربین بگو، دکتر مونتگومری
به قول یک مارِ تبتی-راهب خیلی دانا ،و به طرز عجیبی پرحرف
".زندگی معمایی از مسائل مستور ـه"
.جورجینا! چقدر خوشگل شدی چجوری تونستی خوشتیپترین مرد رو جور کنی؟
.قطعا با هیپنوتیزم کردن اینکارو نکردم
چونکه هیپنوتیزم کردن مردم .کار اشتباهیه و من هرگز انجامش نمیدم
گوستاو، لطف کن و .یه نوشیدنی برام بیار
.بله، عزیزم
آه آیک، فوق العاده نیست؟
بالاخره برای سازمان مخفیمون .یک مقر داریم
.احساس شجاعت و توانمندی میکنم
،بیا لبهی یک دره، یه خونه بسازیم
و بیا... بیا با بیدقتی از ویرگول و .نقطهویرگول استفاده کنیم
.بیا بچهدار بشیم - ماروین گای» چی میگه؟» -
".بیا شروعش کنیم"
.دلآشوبهی وحشتناکی دارم
.البته که داری
،همه یه آبجو دستشونه و دارن میرقصن .ولی برادر من بهخاطر یه دختر، زانوی غم بغل کرده
.باید تا الان میرسیده - .بئاتریس از پس خودش برمیاد -
،ما با یه آدامس و چنگال دِسرخوری .از کوه فرات بالا رفتیم
.اون نمیترسید
...حتی وقتی اون عقاب بزرگ - یه دور دیگه؟ -
.کمکی نمیکنه اگه اشتباه کنیم، چی؟
.باید اصرار کنم که... نوشیدنیتونو تموم کنین - ...هیچ دستهای از مردم -
...هرچقدر شریف یا تحصیل کرده
...چقدر مقر مخفیشون - ...هیچوقت نمیدونی که یه آبجو -
.میتونه آتیشهای دنیا رو خاموش کنه - .میتونه مشکلاتتونو حل کنه -
یه زن زیبا ندیدی که لباس یه سنجاقک پوشیده باشه؟
.درست اون پایینه - !بئاتریس -
...بئاتریس! کنت اولاف
.تنها! مستاصل. شکست خورده
هیچوقت فکر نمیکردم از این واژهها .برای خودم به جای بقیه استفاده کنم
!عزیزم !فکر نمیکنی باید یکم آرومتر بری؟
،اول یتیمهای بودلر از چنگ من فرار کردن
.و حالا فهمیدم شاید یکی از والدینشون زنده باشه
،میتونین تصور کنین چه حسی داره ...که زندگیت یهو توسط یک مرد دیوانهی
،غیرقابل پیشبینی با هوی و هوسهای وحشیانهاش !از کنترل خارج بشه؟
!اصلا نمیتونم تصور کنم
شاید اینقدر خوش شانس بوده باشین که
تا حالا توی صندوق عقبِ یک .تبهکارِ شیطانی گیر نیوفتاده باشین
،اسم من لمونی اسنکیتـه
،و مدتها پیش شب وحشتناکی رو در یک مراسم رقص تجربه کردم
وقتی که یک پیام مخفیانه دیر رسید .و نتونستم به زنی که عاشقش بودم کمک کنم
پس میدونم چه حسی داره که ...زندگیت یهو توسط یک مرد دیوانهی
،غیرقابل پیشبینی با هوی و هوسهای وحشیانهاش .از کنترل خارج بشه
...درست مثل بودلرها
،در صندوق عقب ماشین کنت اولاف ...که نمیدونستن دارن کجا میرن
کجا داریم میریم؟
.میریم به سیرک کالیگاری
،و نمیدونستن وقتی کنت اولاف صندوقش رو باز کنه .باید چیکار کنن
فکر کردی تو مشکل داری؟
من هیچوقت قرار نیست .ظرف شکر رو توی پسکرانهها پیدا کنم
من مثل اون دسته شیری که .الان ردشون کردیم و از گرسنگی داشتن میمردن، بدبختم
،بیا امیدوار باشیم که مادام لولو بتونه ورق رو برگردونه
.وگرنه شاید با این ماشین برم ته دره
.شاید یکم شراب کمک کنه همه آروم بشیم
.بله، بله اولاف، شراب - .میتونیم اون مِرلات میوهای رو از صندوق عقب برداریم -
مستی در حال رانندگی؟! دیوونه شدین؟ !این کار خیلی بیاحتیاطیه
.هرچند دهنم خشک شده .ولی بمونه برای بعد
،اگه این مادام لولو واقعی باشه .میتونیم همه بودلرهای زنده رو پیدا کنیم
.و میتونیم با هرچندتا شرابِ توی صندوق جشن بگیریم
.همین الانشم روحم داره به پرواز درمیاد
شانس آوردیم که کنت اولاف .نخواست مست کنه و رانندگی کنه
و خوش شانسیم که این صندوق عقب .سوراخ داره تا بتونیم نفس بکشیم
خوش شانسیم که تونستیم بیایم توی ماشینش .تا از آتیشسوزی نجات پیدا کنیم
.و اینکه کنت اولاف سرت رو قطع نکرد
.تا الان خیلی خوش شانس بودیم
.این ماشین به زودی میرسه به سیرک کالیگاری ،اگه نمیخوایم شانسمون ته بکشه
.باید بفهمیم وقتی رسیدیم میخوایم چیکار کنیم
.رسیدیم
.این سیرک به نظر خیلی «تو» نمیاد
یه ترنهوایی زنگزده .و چندتا چادر
مطمئنی اینجا جامون امنه، رییس؟
،اگه پلیس بیاد دنبالمون .جایی نداریم که قایم بشیم
چرا باید قایم بشیم؟
.کسی دنبال یه مَرد مُرده نمیاد
و پانکتیلیوی روز .آگهی فوت منو گذاشته صفحه اول
"...عاقبت خیلی پست برای"
فقط باید تا وقتی اینجا بمونیم که .مادام لولو جواب همه سوالاتمونو بده
.اینکه اون نُنُرهای بودلر کجا قایم شدن آیا یکی از والدینشون هنوز زنده هست؟
.میتونیم جای ظرف شکر رو بپرسیم
نمیدونم چرا باید به زنی که .توی چادر زندگی میکنه، اعتماد کنیم
.یه چادر معمولی نیست .ببینین
.نشونی که میفهمیم در مسیر درستی هستیم .بریم
...نمیتونه نشون این باشه که در مسیر اشتباهی - .الان وقتش نیست -
.خوش اومدین. به سیرک کالیگاری خوش اومدین
.مادام لولو منتظرتون بوده
تو منتظر ما بودی؟ واقعا؟
،بینشی داشتم که در اون .یک غریبهی خوشتیپ به دیدنم میومد
و دوست دخترش؟ - .نه اون توی بینش من نبود-
.امنه
.اون حتما کوهستان مورتمِینـه
مامان و بابا بهمون قول داده بودن .یه روز ما رو میبرن اونجا
اگه اسنیکت راست بگه و یکی از والدینمون نجات پیدا کرده باشه، چی؟
کنت اولاف اینقدر باورش کرده .که اومده پیش یه پیشگو
.هیچوقت مدرکی مبنی بر واقعی بودن پیشگویی نخوندم
.ممکنه یه پیشگوی عادی نباشه
نشونهی خوبیه یا بد؟ ،V.F.D
.باید بفهمیم چی بهش میگه
حالا، که از یه پیشگو، پیشگویی میخواد؟
!من! من - .من اول باید برم! من بزرگتر از همه هستم -
.من از تو بزرگترم - .من جوونترم، ولی تجربه بیشتری دارم -
،به نظر اول بودن ،روی محور پدرسالاری
.به مشکل برخورده
.دعوا احتیاجی نیست
،من با یک نرخ کاملا معقول .برای همتون پیشگویی میکنم
.تو فقدان بزرگی رو تجربه کردی
.درسته، موهامو از دست دادم - .خواهرت، به تو وابسته هست -
از کجا فهمید؟
.تو، نمیدونم .خیلی چیزای زیادی هست
.راست میگه
.خواهرت، به تو وابسته هست
خواهرم؟
.رنگ موهات واقعا بلاند نیست - .نمیتونی اثباتش کنی -
.چه حقهی سرگرمکنندهای، لولو
مطمئنم هر کارمند سیرکی .هم میتونست اینارو حدس بزنه
یه چیزی بگو که فقط یه .پیشگوی واقعی میتونه ازش باخبر باشه
،میدونم که مجموعه ماجراهای ناگواری .تو رو به اینجا کشونده
.ادامه بده
،سرپرستی سهتا یتیم رو گرفتی ،خواستی با یکیشون ازدواج کنی
.تا اینکه مَجازا و واقعا از دستت در رفت
تا خونهی یک خزندهشناس دنبالشون کردی
که تقریبا فریبش دادی .و درنهایت کشتیش
...چطور - رفتی به دیدن یک دریاچهی بزرگ -
در فصل خلوتیش بود که یک رابطه احساسی دروغین داشتی
.که به خیانت و زالو ختم شد
،یک شعله قدیمی در یک چوببُری قدیمی به راه انداختی
،و به عنوان یک معلم به مدرسه برگشتی .که به خاطر شبکاریهات حقوق کمی میگرفتی
!همینو بگو - ،در یک پنتهاوس، به یه همکار برخوردی -
.و یک دشمن قدیمی رو در میان یک دسته کلاغ کشتی
.یه مرد خوب. یک مرد شریف
،حرفهای اون، حتی بعد از مرگش هم تو رو رها نمیکنه
و حتی بیمارستان رفتنت هم .در حال تو تاثیری نداشته
،تو پشتِهم آتیشسوزی به راه انداختی ،ولی هیچوقت کافی نیست
،چون زمان مثل یک دارت آغشته به سم پرواز میکنه .و نیرویِ سرنوشت همه ما رو به قفس میکشه
.مادام لولو میبینم که آوازهی تو حقیقت داشته .باید زودتر پیشت میومدیم
.این فقط یه تیکه کوچیک از قدرت مادام لولو بود
...میتونم ببینم که تو مَردی با
.سوالهای بزرگی هستی
،و برای پاسخهای بزرگ .باید سوالتو از گوی کریستالی بپرسی
،همیشه فکر میکردم گویهای کریستالی .مثل اون مژههات، مصنوعی هستن
نه، نه، نه. به اندازهی اون حلقه نامزدی .خیلی کوچولو موچولوت واقعی هستن
چجوری کار میکنه؟
.توضیحش خیلی سخته، خواهش میکنم
.امتحان کن - .باشه -
،روزی یکبار، وقتی ارواح منو فرا میخونن میتونی یک سوال از گوی بپرسی
و بعد ارواح به شکل دود و آتش میان ...تا پاسخِ تو و
.خواستهی قلبیت رو بدن
.به نظر محتمل میاد
.اصلا! کاملا باورکردنیه
.بگو ببینم، اولافِ من
خواستهی قلبیت چیه؟
.بپرس کجا میتونیم بودلرها رو پیدا کنیم - .بپرس کجا میتونیم ظرف شکر رو پیدا کنیم -
.خب، اینکه آسونه .گوشت رو بهم قرض بده، مادام لولو
.این فقط یه گوشواره حلقویه، ولی باشه
یکی از والدین بودلرها، از آتیشسوزی نجات پیدا کرد یا نه؟
.صبح به پاسخت میرسی
صبح؟
.گوی کریستال اینجوری کار میکنه .شیفت روز و شیفت شب داره، مقل یه قناری
امشب رو باید چیکار کنیم؟
.نوشیدنی میزنیم .به سلامتی گرفتن پاسخ سوالاتمون
.با یه نرخ کاملا معقول
!شراب صندوق عقب رو بیارین
چیکار کنم؟
باید بهش زنگ بزنم؟ اگه ناپدریم برداره چی؟
.موندم هنوزم ازم عصبانیه یا نه
.غیرطبیعیه .مادام لولو همهچیز رو درباره ما میدونه
.و از اون گوی کریستالی هم نیست
،شاید پیشگویی واقعی نباشه .ولی قطعا از یه جایی اطلاعاتشو آورده
.شاید بدونه یکی از والدینمون زنده هست یا نه
"تا صبح صبر کنیم؟" - .نمیتونیم تا صبح صبر کنیم، سانی -
.کنت اولاف ممکنه هرلحظه پیدامون کنه
.تازه، یه دسته شیر گرسنه همین اطرافه
«سیرک برای نمایش «خانهی عجیبالخلقهها .نیرو استخدام میکنه
،اگه کار بگیریم .میتونیم بفهمیم مادام لولو چی میدونه و از کجا میدونه
.ما شبیه عجیبالخلقههای سیرک نیستیم
.یه فکری دارم
.رنگ صورت میبینم
.و لباسایی که برامون بزرگن
"صورتمو رنگ کنی؟"
فکر میکردم تا امروز دیگه .هرچقدر شراب توی صندوق که بخوام میتونم داشته باشم
.میدونی، مامان گفته بود من یه ستاره میشم
.هیچوقت درباره مادرت حرف نزدی - .مادرم نبود -
.مامان» اسم کسی بود که صاحب خونهقایقی بود»
،توافق کردیم که من تا 28 سالگی
توی قلعهای که ،از موفقیتام ساخته شده، زندگی کنم
No comments yet. Be the first to leave one.