Les 173 premières lignes.
نینا، زود باش. اونها هر لحظه ممکنه برسن.
باشه. الان میایم پایین.
پدرِ عروس.
فکر نمیکردم روزی این رو بگم، ولی کلِ اون ماجرا مثل آب خوردن بود،
در مقایسه با این بالا و پایینهایی که سال گذشته تجربه کردم.
اعتراف میکنم که یه مدت طول کشید تا از فشارِ اون عروسی خلاص بشم،
ولی در نهایت زندگی به روال عادی برگشت،
که دقیقاً همون شکلیه که من ترجیح میدم زندگی باشه.
بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد،
تازه فهمیدم که چقدر آدمِ خوششانسی بودم.
من یه خونهی عالی داشتم که پر از خاطره بود،
و کاملاً هم قسطهاش پرداخت شده بود،
همسری که به اندازهی همون روزی که باهاش ازدواج کردم دوستش داشتم،
یه دخترِ مستقل و روی پای خودش،
متاهل، شاغل و خوشبخت.
یه پسر که وسطِ دورانِ راهنمایی داشت شکوفا میشد،
و یه داماد که شغلِ خوبی داشت،
و خیلی وقتها هم برای کارهای تجاری خارج از شهر بود.
زندگی شیرین بود.
برای اولین بار احساس میکردم که از زندگی جلو هستم.
اونموقع بود که یه چیزی یادم اومد.
فقط پنج سال تا رسیدن به آزادیِ کامل فاصله داشتم.
بهزودی پدری میشدم که یکی از بچههاش ازدواج کرده
و اون یکی هم رفته دانشگاه.
و همین باعث شد به این فکر بیفتم:
قراره با اینهمه وقتِ آزاد چیکار کنم؟
هر کاری که دلم بخواد.
شاید ماهیگیری با پشه رو یاد بگیرم،
به جاهای عجیبوغریب سفر کنم، از کوه اورست بالا برم.
احساس میکردم دنیا زیر پامه.
و دقیقاً همونموقع بود که بدشانسیها شروع شد.
مثل اون جوکِ قدیمی بود که میگه:
«هر کی فکر میکنه بارش رو بسته، یه قدم بیاد جلو.
نه به این تندی، جرج بنکس!»
همه چیز از حدودِ یه سال پیش شروع شد.
خب،
اگه دقیقتر بگم، نُه ماه پیش.
جرج: داشتم در یک روزِ پاییزیِ عالی از سرِ کار به خونه برمیگشتم.
برگها طلایی بودن. هوا خنک و دلپذیر بود.
و نمیتونستم جلوی فکر کردنم رو بگیرم که چه زندگیِ رویایی و جذابی دارم.
بله، من مردِ خوشبختی بودم.
هی، هی!
- هی بابا، خبر رو شنیدی؟ - چه خبری؟
- نمیدونم. اون به من چیزی نگفت. - نینا: متی، تلفن!
- جواب میدم. - کی بهت چیزی نگفت؟
هی.
سلام جرج. فکر میکنی همونی باشه که ما فکر میکنیم؟
چی؟ اون چیه؟ یکی به من بگه اینجا چه خبره.
برایان زنگ زد و گفت ساعت ۶ اینجا باشیم،
چون اون و آنی یه خبرِ خیلی مهم دارن که بهمون بدن.
جرج، این از اون لحظاتِ خاصه. میتونم حسش کنم.
اوه، خدای من.
سلام عزیزم. اوه، نگران نباش، باشه؟ مطمئنم هیچ اتفاقِ بدی نیفتاده.
- تو از کجا میدونی؟ - خب، من... من میدونم دیگه.
اوه، تو میدونی؟
نه، در واقع دقیق نمیدونم. فقط میدونم که مشکلی نیست.
حالا بیا دیگه. بیا بریم تو.
- میخوای برات نوشیدنی بریزم، جرج؟ - نه ممنون.
نینا، فکر نمیکنی آنی رو دوباره به شرق منتقل کردن، نه؟
نه عزیزم. یه چیزی بهم میگه این موضوع هیچ ربطی به کار نداره.
جرج. جرج. مطمئنی یه لیوان شراب نمیخوای؟
آخه اون همیشه میگفت که احتمالِ انتقالی وجود داره.
اگه از اینجا برن، واقعاً حالم گرفته میشه.
واقعاً جرج؟ تو؟ (خندهی هر دو)
خب همین الانشم به اندازهی کافی از ما دور زندگی میکنن.
اونا کلاً یه مایل با اینجا فاصله دارن.
خب، میدونی که با این ترافیک و بقیه چیزها...
اوه، اومدن. فقط نمیخوام کلمهی «بوستون» رو بشنوم، همین.
میدونی چی میشه؟
اولش قول میدن که برای تعطیلاتِ آخر هفته بیان خونه.
بعدش میشه یه هفته در میون توی تابستون. بعد به خودت میای و میبینی با هم غریبه شدیم.
ما فقط میشیم یه اسم توی لیستِ کارتهای تبریکِ کریسمسشون.
ما میشیم «اون فامیلهایی که اونور توی کالیفرنیا هستن».
- «مردِ بدبین» وارد میشود. - (صدای باز شدن در)
- سلام؟ - ما اومدیم.
اوه، سلام!
- از دیدنت خوشحالم. - منم همینطور.
جرج: اونجا بود، آنیِ من.
هر وقت میدیدمش باید به خودم یادآوری میکردم که اون الان یه زنِ متاهله.
برای من، اون هنوز مثلِ بچهای بود که داره خاله بازی میکنه.
- سلام مامان. - سلام عزیزم. چطوری؟
- خوبم. - حالت کاملاً خوبه؟
حالش خوبه. نگاه کن، هیچوقت به این خوبی نبوده.
- (خنده) - سلام بابا.
خوبی؟
خب، خبرِ جدیدی از کار هست؟ خبری؟ چیزی؟
نه، همه چیز عالیه. مثل همیشه، ولی خوب. شلوغیم.
مثل همیشه. شلوغ. هوم.
دیدی؟
هی بابا. اِم، جرج. ببخشید، جرج.
جرج: تا زمانی که اون خبرِ مهم این نبود که دخترم قراره
۳۰۰۰ مایل اونطرفتر نقل مکان کنه،
شوهرش میتونست من رو هر چی که دلش میخواد صدا کنه.
علیرغمِ میلِ باطنیام، واقعاً داشتم کمکم نسبت به
«برایان مکنزی» محبت پیدا میکردم.
(آه میکشد)
این پیشغذاها خیلی عالی به نظر میرسن. دارم از گرسنگی میمیرم.
اوهوم.
خب قضیه چیه، آنی؟ خبر چیه؟
- خب، نمیخوای اول غذا بخوری؟ - زود باش بگو. قضیه چیه؟
من میدونم چیه! فهمیدم. مطمئنم.
یه خونه خریدید، درسته؟
یه جایی که بتونید بازسازیش کنید، یه کم نزدیکتر به اینجا؟
- یه خونه؟ همینه؟ - خب
خب، نه، نه، خونه هم خوبه.
آره، معلومه که خونه قطعاً چیزِ خوبیه.
خبرِ مهم همینه؟ یه خونه؟
پسر، من فکر کردم قراره بچهدار بشید.
بیخیال بابا.
ما هم همینطور.
میدونم. منم همینطور. منم فکرم رفت همونجا.
جوانا: این همون چیزی بود که ما بهش امید داشتیم.
- خب... - بهشون بگو.
آرزوتون برآورده شد. من دارم بچهدار میشم!
- برایان: ما داریم بچهدار میشیم! - اوه!
تبریک میگم. (ادامهی گفتگوها)
جرج: من هیچوقت از اون «برایان مکنزی» خوشم نیومد.
درست از همون لحظهای که چشمم بهش افتاد.
اینجا دخترِ کوچولوی من داشت خاله بازی میکرد، و اون این جرأت رو داشت که
نینا: جرج.
چی میگی بابا؟
تبریک میگم.
به تو هم.
تبریک میگم.
پدربزرگ! (خنده)
جرج: پدربزرگ؟
اول اون الفبچه دخترم رو میدزده، و حالا من رو پدربزرگ میکنه.
نینا: بچه ۲۶ جولای به دنیا میاد،
و من از این خوشم میاد چون اون یه عددِ زوجِ خوبه.
البته... (آه میکشد) قراره خیلی گرم باشه.
ولی مطمئنم اون براش مهم نیست. اوه، خدای من.
اوه جرج، باورت میشه همون دکتری که آنی رو به دنیا آورد
قراره بچهی اون رو هم به دنیا بیاره؟
- اوه عزیزم، واقعاً شگفتانگیزه! - آره.
اوه! جرج، یه ایدهی عالی دارم.
چی میشه اگه فرانک جشن سیسمونی رو برامون ردیف کنه؟
- فرانک؟ - به عنوان یه لطف، عزیزم. جرج.
چی؟ من فکر کردم دیگه از فرانک خوشت میاد.
- من هیچوقت واقعاً نگفتم ازش خوشم میاد. - چرا، گفتی.
وقتی توی اون مهمونی با اون آدمهای فلانجا بودیم،
داشتی ازش تعریف و تمجید میکردی.
شاید از دهنم پریده باشه، ولی منظورم اون نبود.
نینا، منطقی باش.
من قرار نیست زیرِ بارِ قرض برم تا برای آنی جشن سیسمونی بگیرم.
تازه قسطهای عروسی رو تموم کردم.
الانم معدهم درد میکنه. قرصهای ضداسیدم رو کجا گذاشتی؟
خیلی خب عزیزم، باشه. باشه. فقط یه فکر بود. آروم باش.
اصلاً چت شده؟ توی تمامِ طولِ شام یه کلمه هم حرف نزدی.
طوری رفتار میکنی که انگار از این موضوع خوشحال نیستی.
کی داره رفتار میکنه؟
اوه، فهمیدم. خوشحال نیستی که دخترت قراره بچهدار بشه؟
دقیقاً همینطوره، مامانبزرگ. خوشحال نیستم.
چرا؟
خب، برای شروع، اونا از پسِ هزینههای بچه برنمیان.
- اوه. - بچهها خرج دارن.
هر چی بزرگتر بشن، خرجشون هم بیشتر میشه.
اونا برای این برنامه نریخته بودن. پساندازی ندارن.
اونا حتی یه جای درستوحسابی ندارن!
چطوری میخوان یه بچه رو توی اون قوطی کبریتی که زندگی میکنند جا بدن؟
واقعاً که جرج. اونا الان پولشون از پولِ اونموقعِ ما بیشتره.
بعدشم، اونا از بزرگ کردنِ یه بچه چی میدونن؟
آنی خودش هنوز یه بچهست.
از دانشگاه فارغالتحصیل میشه و با اولین پسری که میبینه ازدواج میکنه.
و حالا، قبل از اینکه کارش راه بیفته، گیرِ یه بچه افتاده.
چرا من باید همیشه تنها حامیِ حقوقِ زنان توی این خانواده باشم؟
میدونی، تازه یه چیزی رو فهمیدم.
من قدّم کوتاهه، صورتم رو اصلاح نمیکنم،
شغل هم ندارم و حالا دارم دایی میشم.
این یه کم عجیب نیست؟
بالاخره، یکی پیدا شد که مثلِ من فکر کنه.
آره دیگه، یه بچهی ۱۲ ساله.
خدا.
الو؟ اوه، سالی! اوه سالی، سلام.
No comments yet. Be the first to leave one.