Les 200 premières lignes.
آنچه گذشت...
به یاد آوردنِ گذشته ناراحتت میکنه؟
برادرم جاش اینجا نیست
- اون باید تو مرکزِ ستل باشه - اون بیماری روانی شدید داره
هرگز به نیازهای من فکر نمیکنی!
پدرخوندم، اون ما رو کتک میزد
آرنجت رو از روی میز بردار
اون هیچوقت دومنیک رو مثلِ من نمیزد
و یه دفعه دستهی یه چاقو رو برداشت...
نمیتونم! نمیتونم!
قطعش کن!
امروز یه چیزی یاد گرفتم
دو مرد جوان تو جنگل گُم شدن
نه یکی... دو تا
گورستانی که کنارِ حاشیهی تری ریورز قرار داره
جای ساده و محقریه
در گوشهی جنوبی،
پشتِ جایی که پدربزرگم دفن شده،
یه مسیر پرتردد به یه رود ختم میشه
اگه صدای آب رو دنبال کنی،
به جایی میرسی که نفست رو میبره
اینجا همه به اونجا میگن آبشارِ فالز
آبشارِ فالز همیشه یه عکس تقویم بوده و هست
و یه محل پردردسر تو تری ریورز
خودکشیهایی اینجا اتفاق افتادن
تصادفها و قتلهایی اتفاق افتادن
سالی که توماس و من کلاس سوم بودیم،
جسد یه همکلاسی،
پنی ان درینکواتر، کنارِ آبشارِ فالز پیدا شد
پنی ان درینکواتر و برادرش رالف،
تنها دوقلوی دیگه تو مدرسه ریور استریت بودن
اون موقع، من و توماس به خواهر و برادر درینکواتر
به چشم سیاهپوست نگاه میکردیم
ولی اونا مخلوط بودن. قسمتی سیاه، قسمتی سفید،
قسمتی سرخ پوست
میشه لطفاً اون کارو نکنی؟
شماها تو خونهتون برای جشن شکرگزاری چی دارید؟
توماس ازش خوشش میومد ولی من خوشم نمیومد
نمیخواستم کنارش هم بشینم
اون بوی شاش میداد، خمیر میخورد
دکمههای یه ژاکتِ پاره پوره رو میکرد تو دهنش
و بیشتر از همه، پنی ان یه دروغگو بود
اون در مورد نمرههاش دروغ میگفت،
در مورد پولی که پدر و مادرش در میاوردن
در مورد همه چی دروغ میگفت
مادرم تو بهار یه اسبچه شتلند برام میخره
اون قراره قهوهای باشه و یه خط سفید رو دماغش داشته باشه
تو چیزی جز یه دروغگوی گُنده نیستی
یه زمانی تو پاییز سالِ کلاس سومم رسید
که دیگه نمیتونستم تحملش کنم
یالا پنی، عجله کن!
واسه همین تصمیم گرفتم خودم یه دروغ سر هم کنم
یه قصه در مورد این سر هم کردم
که پنی ان رو دیدم که از یه بچه تو راهرو بیسکوئیت میدزده
- کجاست؟ - تو راهروئه
اینجا بمون
پنی ان
خانم هنکو یه یادداشت
- برای مدیر خانم هاس نوشت... - بیا اینجا
و هردومون رو فرستاد به اتاقش
خانم هاس حرفِ من رو باور کرد، نه پنی ان،
که انکارهای مداومش تبدیل به ترکیبی
از گریه و سرفه کردن شد که به طرز عجیبی
شبیه صدای پارسِ سگ بود
« دومنیک بردزی شهروندِ خوبیه »
احساس رضایت میکردم که درسی بهش دادم
خیلی خب، برو بشین
ولی بعدش، نگاهی که برادرم بهم کرد
باعث شد یادم بیاد که دزدی به طور کامل
حاصلِ دروغ پردازی من بود
اون همیشه این کارو میکنه
کارهای اشتباهم رو بهم یادآوری میکنه
پنی ان سه روز از مدرسه اخراج شد
ولی ناپدید شد و هرگز به مدرسه برنگشت
دومنیک. یالا
شخصیتتون آدمِ بدیه؟
آدمِ خوبیه. کسی که از مردم دزدی میکنه؟
با گذشتِ هفتهها، نشستن کنارِ نیمکتش
برام سختتر و سختتر شد
در پی قتلِ حل نشدهی اون،
اون تو کابوسهام سراغم میومد
مدرسه یه درختِ بید کوچیک خرید
و به احترامش یه مراسم درختکاری برگزار کرد
از تمام کلاس سومیها خواسته شد انشاهایی
در مورد این بنویسیم که چطور دوستِ عزیزمون رو به یاد میاریم
اون دوستِ خوبی بود و بازی کردن باهاش...
معمولاً میدونستم معلمها دنبال چی هستن
و به قدری پر احساس نوشته بودم،
که انتخاب شدم نامهی قدردانیم رو بلند بخونم
اون میتونست هرکسی، حتی معلمهاش رو بخندونه
اون مهربون بود و ای کاش هنوز اینجا بود
ممنون
بعد از سخنرانی، نمیتونستم به هیچکس نگاه کنم
مخصوصاً برادرم و رالف
برای همین زیرِ سایه خانم هاس مخفی شدم
ما یه تیم بودیم
من و اون همین چند هفته قبل
همکاری کرده بودیم تا زندگیِ پنی ان رو تیره و تار کنیم
« زیرنویس از سینا صداقت » .: SinCities :.
دومنیکو، بفرما بشین
یه سری خبر خوب برات دارم. قاضیِ رفتارسنجی
تصمیم گرفت اتهامات مجرمانه علیه برادرت رو رد کنه
میدونی، همون قضیهی نمایشِ سلاح
- عالیه - این محشره
حالا چندتا خبر بد دارم
برادرت تحتِ اختیار هیئت تجدید نظر سلامت روانی قراره گرفته
و اونا تو صدورِ احکام خودشون
خیلی سختگیرن،
و افراد خبرسازی مثلِ برادرت،
وقتی به این مرحله میرسه شرایط به ضررشونه
چیز دیگه که بیشتر از این من رو میترسونه،
اونا قبلاً جلسهی رسیدگیش رو برنامه ریزی کردن
- برای کِی؟ - چهارشنه، سی و یکم ماه
- این... این چهارشنه؟ - بله همینطوره
- هالووین مبارک - پس این،
منتها این میتونه خوب باشه، آره؟
- یعنی، شاید از اینجا آزاد شه - خب، نمیدونم والا
اغلب در مورد ناکارآمدیِ همه چی فریاد میزنم،
و حالا، کارآمدیِ اوناست که واقعاً باعث میشه بپرسم
اینجا چه خبره؟
اگه این یه جور عملیاتِ مخفیه
که سعی دارن این اتهامات رو بهش تحمیل کنن
تا زندانیش کنن و کلید سلولش رو بندازن دور،
من جهنم به پا میکنم
من ازت میخوام از برادرت حمایت کنی ولی از کوره در نری، باشه؟
این چیزیه که میخوام باهات روش کار کنم
این که قراره هردو تو جلسه چطور باشیم
تا بهترین شواهد رو ارائه بدیم، از برادرت حمایت کنیم،
تا از اینجا ببریمش بیرون
نمیخوام به همه بگی من این رو گفتم،
ولی بین خودمون باشه، فکر میکنم اون باید از اینجا بره بیرون
چه اتفاقی افتاد؟ آخه هفتهی پیش،
فکر میکردی اینجا برای اون بهترین جای دنیاست،
و حالا فکر میکنی باید از اینجا بره بیرون
- آره - چرا؟
چون دیدمش. دیدمش، دومنیک
اون... اینجا خیلی بهش سخت میگذره
خیلی خب
همه میتونن ببیننش. اون به قدری رامه
که همش بهش پیله میکنن
و یه سری جنایتکارِ واقعی اینجاست
میدونی، برادرت یکی از اونا نیست. اون روحِ لطیفی داره.
آره، میخوای بدونی این جواز صلاحیت امنیتی کُسشعر کجاش ناجوره؟
- کجاش؟ - این که من اجازه ندارم برادر خودم رو ببینم
جواز صلاحیتت همین روزها میرسه
و بعدش میتونی اون رو ببینی
اینجا میتونه محیط خیلی چالش انگیزی
برای بیماران دچار اسکیزوفرنی و پارانویا باشه
واقعاً میتونه سخت باشه، یه عده تمام وقت زیر نظرت دارن
به نظرم محیطی با تمرکزِ امنیتی کمتر
خیلی براش بهتر باشه
که دقیقاً همون چیزیه که من سعی داشتم
از همون اول بهتون بگم
- میدونم - و نمیخواستید به حرفم گوش بدید!
- دومنیک، دومنیک - تو به حرفم گوش نکردی
الان دارم گوش میکنم و میدونی چیه؟
تو زرنگترین پسرِ کلاسی
آره، وقتی داری میری بیرون یه ستارهی طلایی میگیری
- باشه؟ - بینمک!
من الان طرفِ تو هستم. این حساب نیست؟
قطعاً حسابه
باید یه برنامه واست بریزیم
چیزی که بتونیم مثلِ یه نقشه ازش پیروی کنیم
چون این زود جوش آوردنت، هیچ کمکی بهمون نمیکنه
باید تو جلسهی رسیدگی، آروم، خونسرد و حواس جمع باشی
با تمرکزِ کامل وارد میشیم، بوم، بوم، بوم
اون رو از اینجا میبریم بیرون، باشه؟
و میدونی چطور قراره این کارو بکنیم؟
قراره یه سناریو بنویسیم. تو قراره یه سناریو بنویسی.
- یه سناریو - یه سناریو از
حرفهایی که قراره تو جلسه بزنیم
احساسی که در مورد برادرت داری
این که از کجا میدونی اینجا جای مناسبی براش نیست
بدون بیاعتبار کردنِ اینجا
میتونم بهت اعتماد کنم؟
میتونی، دومنیک
میتونی
بنویسش
چی بنویسم؟
با احساساتت در مورد برادرت شروع کن
شناختی که ازش داری
این که چطور اون یه حادثه شخصیتش رو تعریف نمیکنه
خودت میدونی. حرفِ دلت رو بنویس
هی، رالف. حالت چطوره، رفیق؟
پارسال دوست امسال آشنا
هی...
برادرم رو اینجا میبینی؟
آره
میبینمش
باهاش خوب تا میکنن، رفیق؟
بعد از اون شبِ اول نتونستم ببینمش
میدونی، و نمیذارن ببینمش
تا وقتی که این جوازِ صلاحیتِ کوفتی رو بگیرم، واسه همین...
خب
فکر نکنم مشکلی برات ایجاد کنه، نه؟
سابقهت باید مثل رنگِ پوستت سفید باشه
پسر، فقط میخواستم بدونم حالش خوبه یا نه
دیدی کاری بکنن یا باهاش بدرفتاری کنن
No comments yet. Be the first to leave one.