पहली 189 पंक्तियाँ।
زيرنويس از مهدي shine021
رویاها و کابوسها دست در دست هم دارند.
آنچه تو تصور میکنی، تو را تصور میکند.
رئال دل مونته، مکزیک، ۱۸۶۶
شاهزاده
مامان، دلم میخواد از دنیای اونا دیدن کنم.
تو همین الان هم اونجایی.
وقتی مینویسی، وقتی نقاشی میکنی.
روح تو مرکبه.
تو به اونها زندگی میبخشی.
اونها هم واقعی میشن درست مثل خودت.
فکر میکنی اونها منو میبینن؟
مادر!
کمک!
مامان، مامان!
کمک! کمک! مادربزرگ، کمکم کن!
مامان! کمک!
فرانکلدا، ولش کن! کمکم کن!
ماریا کونچیتا پاردس دیوسداد مادر و همسر دلبند
خیلی متاسفم، فرانکلدا.
- فرانکلدا! برگرد! - اوه نه!
لطفاً کمکم کنید نوهام را پیدا کنم!
فرانکلدا!
- اوباش، کجا قایم شدی؟ - فرانکلدا، کجایی؟
شاهزاده...
من هر کاری که ممکن بود میکردم، تا والدینم را نجات دهم...
و هر کسی که او دوست داشت.
و این هم دختر، خانم.
اوه، فرانکلدا!
چطور جرات کردی این کار رو با ما بکنی؟
فرانکلدا؟ خورشید به زودی طلوع میکنه.
تاپوس ترنتوس پادشاهی وحشت
- همه چیز در بال غربی آزاده. - متوجه شدم.
فابولادورا، ترسوندیم!
با من بیا.
همه چیز خوبه، قربان.
شاهزاده اشتیاقی غیرقابل توضیح برای دانستن بیشتر پیدا کرد.
او تصمیم گرفت به غرایزش گوش دهد.
پیروی از شهود خود
و صدای عجیبی که او را صدا میزد.
او نگران بود، اما نمیترسید.
او هیجان عجیبی احساس میکرد، چون باور داشت که به سرنوشتش میرسد.
بالاتر و بالاتر رفت تا راهی برای خروج از آن دنیای هیولایی پیدا کند.
چون صدایی که او را میخواند با گذشت هر لحظه، واقعیتر و واقعیتر میشد.
او شگفتزده شد وقتی فهمید،
که من در جای بسیار عجیبی هستم.
جایی که قبلاً هرگز در آن نبوده.
هوشیاری او مشوش شده بود.
او دلدرد داشت.
او در جایی بود پر از غریبهها.
دنیای جدید.
دنیای جدید!
یه کم دیوونهست، مگه نه، دوست من؟
چی؟ یه کم؟
اون منو میترسونه، دوست من.
فقط میخواد جلب توجه کنه.
اوه، واقعاً؟ بیچاره.
نه!
من واقعاً دوستش داشتم.
پدرم در کار انتشارات کتابهای مهم است.
شاید یه روزی از داستانهای تو خوشش بیاد.
- اسم من هست... - چقدر تو بامزهای!
چرا این کار رو با من میکنن؟
فرانکلدا! چه اوباشی!
مادربزرگ، اونجا یه هیولا هست.
عزیزم، تو اینجا چیکار میکنی؟
پدر کوسماس قبلاً بهم گفت، که بعد از زنگ تفریح برنگشتی
و اینکه تو همیشه مردم رو میترسونی.
مادربزرگ، کسی توی گیاه آگاوه هست!
متاسفم.
هیچی نیست.
چرا اینطوری هستی؟ واقعاً نمیخوای مثل همکلاسیهات باشی؟
ببین، شاید یه دوست پیدا بشه!
تو یه جادوگری!
چی صدام کردی؟
اوباش!
ببخشید، فقط باور نکن، اون چیزی که برام اتفاق افتاد.
خیلی خوابم میاومد و...
- خوبی پسرم؟ - بله مامان، خوبم.
وریتنا...
- عشق من. - مادر!
وقتی اونطوری بغلش میکنی،
اون فکر میکنه کار درستی کرده.
بغلش میکنم، اما آماده میشم که تا آخر عمر تنبیهش کنم.
چی؟
- فیکتورو! - پدر!
خوبی؟
این پادشاه و خانوادهاش ما را به نابودی میکشانند.
ما باید در مورد عواقب کارهایی که میکنی فکر کنیم.
ما همیشه نخواهیم بود، که از تو محافظت کنیم.
ولی هیچ اتفاقی برام نیفتاد.
مگر اینکه چیزی باورنکردنی کشف کرده باشم.
به نظر میرسه که میشه از آراپارانا برای جابجایی در فضا استفاده کرد!
- باید بهت بگم که... - نه، ارنوال!
تو باید درک کنی، که او خیلی پرخطر عمل کرد.
باید بیشتر مراقب باشی.
تعادلی بین این دو دنیا وجود داره و وظیفه ماست که ازش محافظت کنیم.
خیلی وقته که کسی این گذار رو انجام نداده، و این به صلاحمونه.
قول بده که هیچکس نفهمه، چی کشف کردی؟
بله، منو ببخشید.
علاوه بر این، تو به اون وسیله آسیب زدی، مهمترین چیز برای گونه ما:
آراپارانا.
باید مراقبش باشی، چون یه روزی
تو با اون مینوازی و به کمکش ضمیر ناخودآگاه مردم رو تحت تأثیر قرار میدی.
این هدیه ماست.
فقط در دسترس اعضای خانواده سلطنتی.
فیکتورو،
وقتشه که براش توضیح بدی.
چی؟ عقلتو از دست دادی،وریتنا؟
- اون برای درک کردن خیلی کوچیکه. - چی؟
من دیگه بچه نیستم!
میخوام بدونم اون طرف چه خبره!
یه دختر بود که دورش رو نور گرفته بود!
نمیفهمم. اون صدا با من حرف زد، یا داشتین درباره من حرف میزدین؟
چرا اون منو میشناسه؟
گفت من یه شاهزادهام! چطور فهمید؟
نمیفهمم!
چرا اون اینقدر درباره من میدونه؟
صدا به نظرم آشنا میاد، اما نمیدونم کیه.
میدونی این یعنی چی؟
در این دنیا ما با ترسهای مردم زندگی میکنیم.
ما اون ایدههایی هستیم که اونها رو میترسونه.
یعنی ما ایده هستیم؟
پس...
ما وجود نداریم؟
چطور فهمیدی؟ که وجود نداری؟
فیکتورو!
من اینجام.
— اون چی بود؟ — آروم باش.
به سمت اتاق تخت!
قربان، کمکی از دستم برمیاد؟
ممنون، کاپیتان میتلیتاس.
متأسفانه، دیگه نمیشه به پادشاه کمک کرد.
ببخشید مزاحم شدم، اما...
کابوس دربار...
فورا تقاضای دیدار با شما رو داره.
پدر!
بذارم بیاد داخل؟
وقتی برای چنین...
تشریفات توهینآمیزی نیست!
دیگه بسه!
بس کن.
قربان!
اتفاق وحشتناکی افتاده، خطرناک و شرمآور
نوسان بین دنیاها.
کاپیتان.
اوه، تاریکی مقدس!
خیلی وحشتناک به نظر میرسی!
شاید وقتش رسیده در اون پیشنهاد تجدیدنظر کنید.
- من... - پروکروستس.
الان وقتش نیست.
- ارنوال رو ببر به اتاقش. - چی؟
شاهزاده، با من میای؟
بفرمایید، پدر.
- گوش کن... - از من اطاعت کن، پسرم.
صبر کن. پروکروستس...
بله، عالیجناب؟
چه اتفاقی برای والدینم افتاده؟
خب، میدونی...
پادشاهان بارهای سنگینی رو روی دوششون حمل میکنن.
گونه ما داره قدرت، انرژی و نفوذش رو از دست میده.
به خاطر این نژاد پست انسانی.
والدین تو اولین کسانی هستن که این رو حس میکنن.
من اجازه نمیدم این اتفاق بیفته! من بهشون کمک میکنم.
خیلی دوست دارم باور کنم، اما میترسم از قدرت تو خارج باشه.
وقتی اونها برن، ما با هم کار میکنیم.
من شاهکارهام رو با تو در میون میذارم،
تا تو بتونی اونها رو در قالب کابوس به سراغ آدمها بفرستی.
متأسفانه، ما وابسته هستیم
به این موجودات ساده و بدوی.
نه! من نمیخوام به آدمها وابسته باشم!
کاش میتونستیم به قلمرو واقعیت بریم،
همه چیز متفاوت میشد.
آیا تا به حال کسی تونسته این گذار رو انجام بده؟
در آغاز زمان، خیلی وقت پیش،
ترس از خودِ ترس، شکل گرفت،
و یک عنکبوت بزرگ پَردار متولد شد.
انکارای باشکوه.
انکارا کشف کرد، که زندگیاش با ترسی گره خورده،
که مردم نسبت به او داشتند.
او از آراپارانا استفاده کرد، تا گذرگاه ایجاد کند و مردم را به سلطه بکشد.
زیموتِ مزاحم از مردم محافظت میکرد.
انکارا را به مبارزه طلبید.
اما انکارا زیموت را گرفت و او را بلعید.
با استفاده از نیشها و خارها،
زیموت گلوی انکارا را درید و فرار کرد.
انکارا مُرد،
و از بقایای او دو گونه جدید متولد شدند.
از پَرهای او...
No comments yet. Be the first to leave one.