पहली 200 पंक्तियाँ।
شرق جاوه، ۱۹۹۷
امیدوارم عمری طولانی و شاد داشته باشی
زندگی خوشی داشته باشی
زندگی خوشی داشته باشی
زحمت کشیدی، نباید زحمت میکشیدی.
شمعها رو فوت کن.
هورا.
- تولدت مبارک سابدو. - ممنونم اینتان.
- تبریک میگم سابدو. - ممنونم ارنا.
- صبر کن، برات نوشیدنی بیارم. - نمیتونم زیاد بمونم.
همینجا منتظر بمون.
هنوز وسایلم رو جمع نکردم.
ساعت چند راه میافتی؟
اتوبوس امشب از مدرسه حرکت میکنه، اینتان.
پس فردا صبح میرسیم جوگیا.
باید خیلی خوش بگذره، اردوی علمی جوگیا.
اگه تو نباشی، خوش نمیگذره.
سابدو هم که اونجا نیست.
این هم کتاب درسی که خواسته بودی برات بگیرم.
- ممنونم ارنا. - خواهش میکنم.
- خیلی خب، بعداً میبینمت. - خدانگهدار.
اینتان، نمیخوای راه مارنی رو ادامه بدی؟
سال دیگه هفدهساله میشی.
اصلاً. میخوام دبیرستان رو تموم کنم.
بعدش میرم دانشگاه.
یه کار خوب پیدا میکنم.
خیالپردازی کن.
خیلی خب، من رفتم.
- باشه. - سابدو.
- تولدت مبارک. - مرسی.
- مواظب خودت باش ارنا. - باشه!
فقط اعتراف کن.
به ارنا بگو که دوستش داری.
داری چی میگی؟
جرئت نکنی چیزی بهش بگیها.
چی؟
بیا اینم کادوت. مال باباست.
تولدت مبارک سابدو.
صبر کن، مگه این خراب نبود؟
کار میکنه.
پولش رو از کجا آوردی؟
پسانداز کردم.
خیلی بهت میاد. عالیه برای...
- خواستگاری؟ - چرا خواستگاری؟
- منظورم برای مصاحبهست. - دقیقاً.
این دیوانهکنندهست.
کی این کارو کرده؟
کی مسئول این کاره؟
هی، بیا بیرون!
کی این کارو کرده؟
این کارِ کی بود؟
بیا بیرون!
کی مسئول این کاره؟
سابدو...
سابدو!
سابدو!
اینتان.
سابدو!
اینتان؟
- سابدو! - اینتان.
- اینتان! - سابدو!
اینتان!
- اینتان! - سابدو!
سابدو!
- ببخشید. - کمکی از دستم برمیاد؟
- اینجا خونهی آقای کوندوتوئه؟ - بله آقا، قبلاً بود.
الان آقای کوندوتو کجاست؟
خیلی وقته که فوت کردن.
ببخشید، شما؟
من آرجو هستم. آرجو کونکورو.
برادر بزرگترِ کوندوتو.
اینا بچههاشن. به تازگی سوگوار شدن.
سابدو.
سابدو، بیا اینجا. کسی اومده که میخواد تو رو ببینه.
این عکسِ من و کوندوتوئه وقتی جوون بودیم.
هرگز فکر نمیکردم کوندوتو رو از دست بدم.
بله، حدود سه ماه پیش بود، آقای آرجو.
عمو صدام کنید.
باشه عمو.
سالها بود که دنبال برادرم میگشتم.
خیلی حرفا داشتم که بهش بگم.
ولی اشکالی نداره. الان خوشحالم.
بالاخره تونستم شما دو تا رو ببینم.
بچههای کوندوتو.
حالا کجا میخواید بمونید؟
نمیدونیم عمو.
چطوره با من بیاید؟
بیاید خونهی ما زندگی کنید.
جا به اندازه کافی داریم.
تازه، وقتشه که این خانواده دوباره دور هم جمع بشه.
یعنی بیایم با شما زندگی کنیم، عمو؟
بله، تو خونهی ما.
خونهی خانوادهی کونکورو.
با من و زنعموتون اونجا زندگی میکنید.
نه عمو. نمیخوایم اسباب زحمت بشیم.
- راست میگه. - مشکلی نیست.
پدرتون هم قبلاً اونجا زندگی میکرد.
برید با هم مشورت کنید.
- خیلی خب. - قبوله؟
نظرتون چیه؟
نمیدونم.
اما چرا بابا هیچوقت نگفت که برادر داشته؟
وقتی بابا مریض بود و پول نداشتیم، چرا فامیلش کمک نکردن؟
نمیدونم.
حتماً بابا دلایل خودش رو داشته.
مهم اینه که اونا الان مراقب ما هستن.
ما هنوز فامیل داریم.
میتونم کمکتون کنم؟
ببخشید، آقا، خانم.
من سوگیکم. برای آقای آرجو کار میکنم.
متوجه شدم.
چیزی هست که بخواین براتون بیارم؟
راستش دیگه چیزی برامون نمونده.
واقعاً متأسفم.
شاید سرنوشت بوده که حالا با آقای آرجو آشنا شدین.
خیلی خب، هر وقت آماده بودین، ماشین اونجاست.
ببخشید.
باشه.
لطفاً بیاید داخل.
- خانم تو خونه هستن؟ - بله آقا.
- لینا، اونا رو ببر پیشش. - چشم آقا.
اونا رو ببر پیش خانم.
اجازه بدین کمکتون کنم آقا.
- لازم نیست. - بذارین کارم رو بکنم آقا.
- آقا، خانم، لطفاً دنبالم بیاید. - باشه.
سابدو.
سابدو، بیا بریم.
بعد از غذا، نوشیدنی آماده کن.
چشم خانم.
اینا بچههای کوندوتو هستن.
سابدو و اینتان.
کوندوتو کجاست؟
سابدو.
اینتان.
دیگه تنها نیستین.
شما عمو و من رو دارین.
این لینا ست.
خدمتکار شماست.
هر چی لازم داشتین، صداش کنین.
حالا برین استراحت کنین.
دوش بگیرین. براتون لباس آماده کردیم.
بعدش غذا میخوریم، باشه؟
چشم خاله.
نمیدونستم اینجایی.
ببخشید خانم. خانم گفتن این لباسها رو براتون بیارم.
گفتن اینا رو بپوشین.
باشه، ممنون.
خواهش میکنم، غذا بخورین.
خب، مدرسه چطوره؟
اینتان، حتماً باید دبیرستانی باشی.
قضیه اینه که عمو جان،
از وقتی مامان و بابا فوت کردن،
من خرج اینتان رو دادم.
ولی چون کارها موقتی و بیثباته،
به جایی نمیرسه.
اشکالی نداره.
دیگه لازم نیست نگران پول و مخارج باشی.
میتونم کمکت کنم بری مدرسه.
واقعاً خاله؟
ممنونم خاله، ممنونم عمو.
این عکس بابای منه؟
این بابات بود وقتی همسن تو بود، سابدو.
خیلی شبیهش هستی.
اینطور نیست، آرجو؟
فقط امشب سابدو، نمیخوام تنها بخوابم.
اتاق...
خیلی بزرگه.
میدونم.
میدونم که حتماً از دیدنِ اینجا شوکه شدی.
خودمم همینطور.
- ولی... - فقط چشمات رو ببند اینتان.
عادت میکنی.
خیلی خب، من میرم بخوابم.
- ولی... - برو به اتاقت.
- سعی کن بخوابی. - در رو نبند.
اون چی بود؟
چی شده اینتان؟
اونجا رو نگاه کن. خودت ببین.
باید دنبال چی بگردم؟
کسی اونجا نیست.
قسم میخورم، چیزی پام رو کشید.
افتادم کف زمین.
احتمالاً خواب دیدی.
خیلی خب، پس میتونی پیش من بخوابی.
سابدو...
هنوز دارم به دیشب فکر میکنم.
انگار مثل خواب بوده.
اینتان، زیاد بهش فکر نکن.
خودت که شنیدی، نه؟
باید به زندگی کردن اینجا عادت کنیم.
فکر نمیکنی این خونه عجیبه؟
- خانم؟ - خاله؟
خانم؟
حالتون خوبه خانم؟
خانم؟
خوبم.
خاله، حالتون خوبه؟
همه چیز روبهراهه؟
خوبم.
جای نگرانی نیست. بیاید، بریم صبحانه بخوریم.
No comments yet. Be the first to leave one.