पहली 200 पंक्तियाँ।
الو؟ صدای من میاد؟
هستی.
الو؟
-الو؟ -الـ... الو؟
الو؟
«الو؟» باشه، یه لحظه صبر کن.
فقط یه ثانیه. وایسا. ببخشید. ببخشید. یه لحظه.
خب، حال مادرت چطوره؟
اووه، همونه که بود.
آره. دو روزه لب به غذا نزده و...
-متاسفم، اِوی. -آره.
خودت چطوری داری با این قضیه کنار میای؟
ام...
نمیدونم. یه جورایی فقط...
میخوام دیگه تموم بشه.
خیلی بده که اینو میگم؟
نه، اصلاً.
این...
آره، درکت میکنم. آره.
راستش رو بخوای، خودمم دیگه دلم میخواد از اینجا بزنم بیرون.
درن چی؟
کجاست؟ چیکار میکنه؟
اصلاً کمک میکنه؟
- اوه، نه. زیاد نه. - اوکی.
شمارهاش چنده؟ میتونی برام بفرستیش؟
چون باید با این یارو حرف بزنم.
باید خودش رو جمع و جور کنه.
اون حتی نمیتونه از پس خودش بربیاد. اصلاً...
خب، لااقل یه ذره غذا براش ببره، میدونی که؟
اگه جواب تلفنش رو بده.
باید یه سال پیش به حرفت گوش میکردم. میدونم.
میدونی، اصلاً دوست ندارم بگم «بهت گفته بودم»،
ولی... بهت گفته بودم.
رابطهت با دِب چطوره؟
اوه، خوبه. آره.
اوضاع خوبه. اتفاقاً داریم به این فکر میکنیم که
-یه گربه بگیریم. -واو.
- ببین تو رو خدا. - آره.
وایسا، میدونم چی لازم داری.
یه عمل جراحی مغز.
نه.
یه ساندویچ
-کوفتهی واترلو. -وای خدا.
این هفتمین باره که...
فکر کنم هر روزِ این هفته اینو گفتی.
فکر کنم دلم براش تنگ شده.
خب بیا دیدن.
چند سال شده؟ ده سال؟
اولاً که پنج ساله،
و ثانیاً خودت که نیستی، یادت رفته؟
داری میری تو «پونتا کانا» حسابی بترکونی.
یه عروسیه. همه تو عروسی مشروب میخورن.
بهت که گفته بودم.
اوکی، خب، تو هم میتونی بیای دیدن، میدونی که.
رفت و برگشته دیگه.
نمیدونم.
راستش هیچ علاقهای به لندن ندارم.
اگه بیام، فقط برای دیدنِ تو میام.
آره.
میدونی، میتونم مرخصی بگیرم.
بیام یه هفته کمکت کنم.
نه. نه، نه، نه. ممنون.
واقعاً؟
-مطمئنی؟ -نه، خوبم. من...
مشکلی ندارم، چون میتونستم...
- آره، نه، کاملاً. - اوکی.
- خوبم. واقعاً خوبم. - اوکی.
اگه بخوای میتونیم این هفته رو هم بیخیال پادکست بشیم.
شوخی میکنی؟
این تنها چیزیه که فعلاً عقل رو تو کلم نگه داشته.
اوکی، چون این خیلی خندهداره.
من دقیقاً فکر میکردم که برای خودم برعکسه.
یعنی،
بعضی از این داستانها، لعنتی،
خیلی دیوونهکنندهن.
اگه واقعی باشن.
بعضیاشون رو باور کردی. از صدات معلوم بود، باشه؟
-مثل اون تماسگیرندهای که... -این هفته...
وایسا. اون تماسگیرندهای که معتاد به
بازی «ویجا» به صورت تنهایی بود.
خب چون اون یکی واقعاً اتفاق افتاد. کلیپش رو تو اخبار دیدی.
یه روح اون رو ننداخت توی مخزن آب.
اون دختر بیچاره افسرده بود.
کی میدونه؟
خیلی خب؟ کی میدونه؟
خب، قراره تو این اپیزود راجع به چی حرف بزنیم؟
از این خوشت میاد. یه چیز خیلی داغ برات دارم.
اوه، تعریف کن ببینم.
اوه، بذار تا وقتی ضبط رو شروع نکردیم صبر کنیم.
چون میخوام واکنش واقعیت رو بهش ببینم.
- بیصبرانه منتظرم. - اوکی.
راستی، یه موزیک جدید برای شروع و پایان هم دارم.
میخوام برای این اپیزود استفادهاش کنم.
خوبه؟ میخوای بشنویش؟
- نه، موقع ادیت میشنومش. - به هر حال پخشِش میکنم.
اوکی. خب، من آمادهام هر وقت تو گفتی ضبط رو شروع کنیم.
به یه اپیزود دیگه از پادکست «اندرتون» خوش اومدید،
جایی که راجع به همه چیزهای ترسناک حرف میزنیم.
من شکگرایِ رسمیِ این برنامه، اِوی بابیک هستم،
و در کنارم هممیزبانم،
جاستین مانوئل که به بابا نوئل اعتقاد داره، حضور داره.
اپیزودهای جدید هر جمعه،
از هر جایی که پادکستهاتون رو گوش میدید.
خب، بدون معطلی،
جاستین میگه امروز یه چیزِ خیلی خاص برامون داره.
بگو چیه، بچه.
اوه، آره حتماً، «بچه».
و برای سابقه بگم که،
من هیچوقت به بابا نوئل اعتقاد نداشتم.
حتی وقتی شش سالم بود، باشه؟
رو همهی کادوهای من نوشته بود «ساخت چین».
همه برونسپاری میکنن، حتی بابا نوئل.
اوکی، خب خونهی ما حتی دودکش هم نداشت.
پس اینو چطوری توجیه میکنی؟
اوه، اون که راحته.
اون، ام... از پنجرهی اتاق مادرت میاومد تو.
وایسا یه لحظه.
پس برای همینه که هیچوقت بابام و بابا نوئل رو با هم
تو اون مهمونیهای کریسمس ندیدم.
خیلی خب. تو اپیزود قبلیمون،
در مورد ویدئوی مرموز وبلاگ «آی فیل واندر فول» حرف زدیم
که گفته میشه باعث شد
۹۲ تا از بینندههاش خودکشی کنن
بعد از دیدنش،
ولی نه قبل از اینکه گوشهاشون رو ببرن
و براشون پست کنن به دفتر مرکزیِ
سایت وبلاگ در پالو آلتو.
وایسا، بس کن.
وای خدای من. اِوی.
- چی؟ همهاش چرنده. اصلاً... - بس کن.
میشه لطفاً فقط تمومش کنی، لطفاً؟
نه جاستین، این قضیه رو رد کردن.
- لطفاً. - اوکی، باشه.
اصلاً جنبه نداری.
بسش کردی؟ دارم گوشهام رو میگیرم.
- نه، متوقف شد. متوقف شد. - اوکی، خوبه.
به هر حال، همونطور که داشتم میگفتم، بعد از اپیزود قبلی،
داشتم ایمیلهای پادکست رو چک میکردم
و یه ایمیل عجیب از یه آدرسی که نمیشناختم گرفتم.
ایمیلشون فقط یه مشت حروف بیمعنی بود.
موضوع ایمیل فقط «LOL» با حروف بزرگ بود،
و این رو داشته باش، ده تا فایل صوتی هم ضمیمه شده بود.
تو پیام چی نوشته بود؟
اوکی، فقط یه سری حروفِ نزولی بود
و یه شکلکِ خندانِ وارونه.
- برام بفرستش. - اوه، لطفاً؟
- لطفاً. - اوکی.
مرسی. بسیار خب، بفرما.
ارسال شد.
«کفاره در ده اصول»؟
یعنی چی؟
آره، اون... هیچ ایدهای ندارم.
هوم، عجیبه. به نظر میاد یه بچه اینو فرستاده.
میدونم، مگه نه؟
شرط میبندم ویروسه.
اوکی، منم همین فکر رو کردم،
ولی بعد با خودم گفتم «گور باباش»،
و واقعاً روی فایل اول کلیک کردم.
شجاعی.
چی شد؟
این یه ضبط تلفنی از یه زوج جوون بود،
و یه کمی گوش دادم.
بعد تصمیم گرفتم که خب، بذارمش برای پادکست،
و میتونیم هر ده تاش رو با هم
-پخش کنیم و زنده گوش بدیم. -اوکی.
آره، بذارش واسه پادکست.
ولی قبلش، بذار کلاهِ «منطق و عقل» رو سرم بذارم.
اوه، درسته. همونی که برات گرفتم؟
خیلی خب.
خب، طبق چیزی که فهمیدم،
اسم دختره «جسا» هست،
و هنوز اسم پسره رو نشنیدم.
ولی بیا به کل فایل گوش بدیم.
اوکی؟ آمادهای؟
- آمادهام. - فایل شماره یک.
بریم.
ام... خب، جسا
تقریباً هر شب تو خواب حرف میزنه...
ولی باور نمیکنه.
برای همین میخوام صداش رو ضبط کنم.
من تو خواب حرف نمیزنم.
داری همین الان حرف میزنی...
...وقتی که باید
بخوابی.
من... من نمیتونم با اون دستگاهِ روشن بخوابم.
بفرما.
بذار ببینم.
- هنوز داره ضبط میکنه! - نه، نمیکنه.
خیلی دروغگویی.
عزیزم، بیخیال. صبح باید زود بیدار بشم.
بیا...
بیا یه کم بخوابیم.
- شب بخیر بابا. - شب بخیر عزیزم.
میشه فقط...
میشه یه کم سرم رو قلقلک بدی؟
حتماً.
میدونی، یه اوجِ صوتیِ کوچیک
حدوداً چهار ساعت بعد میبینم.
بیا بزنیم جلو.
خب، فکر کنم این قضیه رو ثابت میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.