Clarkson's Farm

Clarkson's Farm

Farsi Persian felirat letöltése

5. évad

Kiadási információk

Clarksons Farm S05E04-shahrefilm
Kommentár shahrefilm

Címkék

other
Közzétéve: 2026-06-04
Letöltések: 77
Hallássérülteknek: No

Farsi Persian felirat előnézete

Az első 188 sor.

جرمی: حالا دیگه اواخر فوریه بود و زمستان داشت کاملاً عقب‌نشینی می‌کرد.

جرمی: به‌زودی، کاشت محصولات بهاری رو

با تجهیزات جدید و پیشرفته‌ام شروع می‌کردیم.

اما تا اون موقع، کارهای زیادی واسه سرگرم نگه داشتن ما وجود داشت.

اول از همه، باید تعدادی از گوسفندامون رو می‌فرستادیم

به سفری که مقصدش آشپزخونه‌ی مسافرخونه بود،

به همراه آخرین دسته از خوک‌ها.

جرمی: اینا همون گوسفندهای نژاد «میول» اولیه‌مون بودن.

اون «نورت کانتری میول‌هایی» که از روز اول داشتیم رو یادتونه؟

اینا همون‌هایی هستن که توی اون اولین دوره زایمانشون...

لیسا: مال چهار سال پیشه؟ جرمی: دوران کووید.

جرمی: یالا گوسفندها، حرکت کنید.

لیسا: یالا دخترها، برید بالا، بالا، بالا. پِشّ! بروید دیگه. پِشّ!

کالب: برات غم‌انگیز نیست که داری این گوسفندها رو می‌فرستی برن؟

جرمی: نه.

گاوها و گوسفندها،

خوشم نمیاد ردشون کنم بره، از سوار کردنشون پشت لوری (کامیون) خوشم نمیاد.

فکر نمی‌کنم هیچ کشاورزی توی دنیا وجود داشته باشه که لذت ببره

از اینکه حیواناتش رو بفرسته تا کشته بشن و با خودش فکر کنه "اونا امشب می‌میرن"،

از این کار خوشم نمیاد، در مورد گاوها هم همین‌طور،

اما در مورد خوک‌ها واقعاً احساساتی میشم.

کالب: چرا؟ جرمی: آخه من عاشق خوک‌ها هستم.

جرمی: می‌دونی، تو عاشق گاوهایی. کالب: آره، آره.

جرمی: خب، منم خوک‌ها رو دوست دارم، دقیقاً مثل همون. من فقط عاشق خوک‌ها هستم.

فقط به خاطر طعمی که دارن.

جرمی: وقتی که رفتنِ حیوانات رو تماشا کردیم...

جرمی: خداحافظ، بچه‌خوک‌ها.

جرمی: راهیِ مسافرخونه‌ی «فارمرز داگ» شدم،

که واسه چند روزی تعطیل شده بود

تا یک‌سری کارهای اساسی و ضروری در اونجا انجام بشه.

حالا چیزی که امیدوارم این‌جا ببینم، جنگلی از ون‌های سفیده

و کارگرهایی که مشغول کارن، و من... بله!

جرمی: داخل ساختمان، آشپزخونه داشت صاحب یک کف‌پوش جدید و ضد لغزش می‌شد.

جرمی: آقایان، سلام. کارگر: سلام جرمی.

جرمی: امروز این‌جا رسماً جشنواره‌ی خطِ باسن به پا شده!

جرمی: و برق‌کارها یک بار دیگه داشتن تلاش می‌کردند

تا مشکلِ سیستم برق‌رسانیِ لجباز و بازیگوش رو حل کنن.

جرمی: قراره یه تابلوی برق جدید داشته باشیم؟ برق‌کار: بله.

جرمی: و دیگه از سوسو زدنِ چراغ‌ها خبری نیست؟ برق‌کار: امم... توکل به خدا (انگشتامون رو واسه شانس برات جفت می‌کنیم).

جرمی: نه، نه، تو رو خدا اینجوری نگو.

جرمی: تمام این کارها زیر نظر آلن مدیریت می‌شد،

کسی که بعد از جراحی بزرگ قلبش، دوباره به میدون برگشته بود.

آلن: خیلی وقت شده بود! آره رفیق، من برگشتم!

جرمی: آلن! تو برگشتی! آلن: این یه جور بغل کردن مردونه بود، مگه نه؟

جرمی: خودت رو ببین، شبیه جون بون جووی شدی. آلن: آره، یکم وزن کم کردم.

جرمی: یا عیسی مسیح. کلی چربی و هیکل آب کردی‌ها.

آلن: می‌دونم. کلی از دست رفت.

جرمی: و چطوره؟ درد داره؟

آلن: خیلی. نمی‌خوام جلوی دوربین نشونت بدم ولی بخیه و برشِ بدی خورده.

جرمی: اون پایین؟ آلن: آره.

جرمی: اون عملِ چهار... عملِ قلبِ بازِ چهارگانه (بای‌پاس چهارگانه) بود؟ آلن: چهارگانه. یکی از رگ‌ها کاملاً بسته شده بود،

و خودش رو مچاله کرده بود،

و اون چهارتای دیگه هم حدود ۸۵ تا ۹۰ درصد گرفتگی داشتن.

جرمی: وحشتناکه.

جرمی: الان حالت خوبه؟

آلن: آره، یکم با ریه‌هام مشکل داشتم.

۳۶ درصد از ریه‌هام رو از دست دادم، همش به خاطر گرد و خاکِ چوبِ MDF و این کثافت‌کاری‌ها بود.

جرمی: این واسه اینه که تو هیچ‌وقت ماسک نمی‌زنی. آلن: هیچ‌کدوممون نمی‌زنیم، مگه نه؟

آلن: مشکل همینه. ما اون زمان توی دهه‌های ۸۰ و ۹۰ چیزی نمی‌دونستیم.

جرمی: نه مثلِ الان که می‌دونیم. آلن: نه.

جرمی: ولی هنوزم ماسک نمی‌زنی! آلن: نه.

آلن: آره، می‌دونم.

جرمی: پس ریه‌هات داغون شده... آلن: ۳۶ درصدش.

جرمی: اما قلبت رو الان درست کردن؟

آلن: آره، کارشون حرف نداشت. جرمی: وقتی من واسه مشکلِ قلبم اومده بودم، تو دو تا اتاق بالاتر بودی.

آلن: آره، اتاق بغلی. می‌دونستم اونجایی.

آلن: من دارم اون داروی "مونجاک" رو مصرف می‌کنم، همون داروی ضد چاقی رو می‌شناسی؟

جرمی: آره، آره. آلن: من رو گذاشتن روی اون دارو.

جرمی: بعد چی، قرصش رو می‌خوری یا تزریقش می‌کنی؟

جرمی: باید هفته‌ای یک‌بار تزریقش کنی. آلن: آره، آره.

آلن: منم همون رو دارم. سوزنش خیلی کوچولواِ، مگه نه؟

جرمی: آره، خیلی ریزه. اصلاً حسش نمی‌کنی.

آلن: آره، خوبه. اشتهات رو کور می‌کنه.

آلن: آره، چون کلسترولِ بالا باعثِ سکته و مشکلِ من شد، واسه همین.

جرمی: آره، آره، همون باعثِ گرفتگی رگ میشه.

جرمی: سلام و به تلویزیونِ مخصوصِ سالمندان خوش آمدید!

جرمی: شما که الان جوونید و دارید این رو تماشا می‌کنید، شاید با خودتون بگید:

"خب، این دو تا پیرمرد رو نگاه کن..." اما یه روزی...

نوبت شما هم می‌رسه و بدجوری غافلگیرتون می‌کنه، مگه نه؟

جرمی: روز بعد، کارهای بیشتری توی مزرعه واسه انجام دادن بود،

چون یک‌سری مهمون‌های جدید و جالب برامون اومده بودن.

جرمی: این رو می‌بریم همون‌جایی که اونا هستن.

لیسا و کالب: آره. جرمی: سعی می‌کنیم هدایتشون کنیم داخلش.

کالب: هوم... واقعاً؟ جرمی: آره.

جرمی: وگرنه چطوری می‌خوای... جابه‌جا کردنشون توی خونه‌ی خودشون راحت‌تره.

کالب: پس بذار نردبون رو برداریم.

جرمی: این کار قراره سخت و دردسرساز بشه.

کالب: قراره این رو گند بزنه توش، مگه نه؟

لیسا: الان دیگه می‌تونه انجامش بده، مگه نه؟ آره. اوه!

جرمی: اوه، لعنتی!

جرمی: ردیفه.

لیسا: من که نمی‌دونم چطوری ردیف شد! جرمی: خدا رو شکر واسه این قضیه.

جرمی: ساکنانِ این خونه‌ی جدید،

هدیه‌ای از طرفِ دخترِ بزرگترم بودن.

ده تا مرغِ شاخدار (مرغ مصری)،

که طویله‌ای که توش نگهشون می‌داشتیم رو جوری بوگندو کرده بودن که...

واقعاً و اصلاً قابل باور نبود.

جرمی: غذا همراهت داری؟

اونا دارن... اَه!

لیسا: بویش خیلی بده.

کالب: لعنتی... بوی تعفن میده. حال‌بهم‌زنه.

جرمی: بسیار خب. اَه، خدا، همین الانش هم دارم بالا میارم.

جرمی: بذار من برم تو. من می‌گیرمشون و می‌دمشون به تو، باشه؟ لیسا: آره، عالیه.

لیسا: بیا اینم از این. بله.

جرمی: شما صاحب یه خونه‌ی جدید شدید!

سلام رفیقِ کوچولو!

لیسا: همین بود.

جرمی: تموم شد؟ لیسا: آره. خسته نباشی.

جرمی: خسته نباشی. کارِت عالی بود.

جرمی: قبل از اینکه پرنده‌ها رو به خونه‌ی جدیدشون توی بیشه‌زارِ نزدیکِ این‌جا منتقل کنیم،

یک جشنِ کوچولویِ مزرعه‌ی «دیدلی اسکوآت» بود که باید بهش می‌رسیدیم.

جرمی: جی-داگ! (جرالد) جرالد: سلام، جرمی!

جرمی: بیا بگیر، پسرِ متولدِ امروز (صاحب تولد).

جرالد: چقدر قشنگه.

جرمی: خب، اگه بتونم روشنش کنم قشنگ‌ترم میشه. یه لحظه وایسا.

شمع‌هایی خریدیم که رسماً و عینا روشن نمیشن.

جرمی: جرالد، واقعاً واسه این قضیه معذرت می‌خوام. جرالد: می‌دونم.

کالب: امروز چند سالت میشه؟ جرالد: ۷۸ سال.

کالب: ما برات، امم، یه رقاصِ استریپر آوردیم. جرالد: اوه!

جرمی: آره، تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسه این‌جا.

لیسا: آماده‌ای؟ یالا فوتش کن بره.

لیسا: بیا اینم از این. عالی شد. جرمی: تولدت مبارک.

چارلی: تولدت مبارک، جرالد.

جرالد: تولد همگی مبارک بچه‌ها. لیسا: تولدت مبارک، جی-داگ.

جرمی: امم... جرالد، تو چیزی در مورد مرغ‌های شاخدار می‌دونی؟

جرالد: خب، اونا غبغب در میارن،

بعد وقتی شب‌ها میری بیرون، اونا فقط...

واسه همین فکر کنم همشون مرغِ نر (خروس) باشن.

اولش خوبن، ولی بعدش دیوونه میشن و می‌افتن به جون همدیگه.

تاجشون هم هست. اما همشون این رو داشتن.

از اون بزرگ و درازها.

خیلی مظلوم به نظر می‌رسید، "آه-آه-آه".

جرمی: به ما گفتن که باید اونا رو به مدت پنج روز توی اون باکس نگه داریم.

جرالد: آره، اون یکی...

اگه همشون رو بگیری، بعدش، یا عیسی مسیح،

صداشون رو راحت تا خودِ روستا خواهی شنید.

جرمی: چیزی که الان داره اتفاق می‌افته اینه که... داره روی سرمون بارون میاد.

جرالد: آره.

جرمی: درِ لونه رو باز بذاریم؟

یا ببندیمش؟

جرالد: خب، به نظرم باید... دارن فرار می‌کنن.

جرمی: نه، اونا الان اون تو نیستن، این تو هستن.

لیسا: خب، اون یکی اونجاست. جرمی: چی؟

لیسا: یکی روی چراغه.

جرمی: اوه لعنتی، همشون رو نگرفتیم.

کالب: یه دونه دیگه هم هست! چارلی: دو تا اون توئه.

جرمی: چی؟ چارلی: دو تا اون تو هست.

جرمی: شما دو تا شمردن بلد نیستید؟ احمق‌ها.

جرمی: وقتی اون دو تای گم‌شده هم بارگیری شدن،

با احتیاطِ تمام به سمت بیشه‌زار حرکت کردم.

جرمی: اوه، لعنت به این وضع.

وای خدا، این‌جا چقدر لیز و لغزنده‌ست.

اَه! نه!

جرمی: و توی راه، یکم شوکه شدم.

اون گوسفنده اونجا چه کار می‌کنه...

بره زا‌ئیده!

نگاه کن!

جفتِ گوسفند از پشتش آویزونه. این همین الان به دنیا اومده.

یه لحظه وایسا.

این...

این خیلی عجیبه چون اینا از گوسفندهای نژاد «ایزی‌کِر» نیستن،

که می‌دونیم حامله هستن،

اینا گوسفندهای «دیفیکالت‌کِر» (پُردردسر) هستن

که قرار بود توی مسافرخونه تبدیل به گوشتِ خوراک بشن.

اینا اصلاً نباید حامله می‌بودن.

منظورم اینه که تو اصلاً چطوری حامله شدی؟

این چطور ممکنه... کالب؟

لیسا: اوه، نگاه کن.

لیسا: آره، اما مسئله‌ی عجیب اینه که، قوچ اصلاً از کجا اومده؟

جرمی: دقیقاً!

جرمی: واسه اینکه سر از ته و توی این ماجرای مرموز دربیارم،

با جرمی، چوپان‌مون، تماس گرفتم.

چوپان پشت تلفن: یکم عجیبه.

تنها چیزی که می‌تونم تصور کنم اینه که قبل از اینکه بره‌ها رو از شیر بگیرن،

اون هنوز بیضه‌هاش رو داشته و کارِش رو با اونا کرده.

لیسا: اوه...

جرمی: پس چیزی که این‌جا داریم یک رابطه با محارمِ تمام‌عیاره.

چوپان پشت تلفن: هم رابطه با محارم داری و هم... آره.

جرمی: یه احتمالِ دیگه هم هست که باید بهش فکر کنیم:

بارداریِ باکره (بدون آمیزش).

ثبت شده که این اتفاق می‌تونه رخ بده.

خیلی بعید می‌دونم.

کالب: اون عیسی هستش.

جرمی: خب، اون دفعه‌ی قبل روی انسان جواب داد.

ما منتظر ظهور دوم بودیم، مگه نه؟

کی گفته که قراره حتماً انسان باشه؟ می‌تونه یه گوسفند باشه.

اون می‌تونه عیسی باشه.

دارم بهت میگم، اسم اون بره عیسی هستش

More Farsi Persian subtitles for Clarkson's Farm

Hozzászólások

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left