Az első 200 sor.
خیلی خب، ممنون
خیلی ممنون. چطورتون هست؟
اوضاع چطوره؟
مرسی، مرسی، ممنون
خوشحالم که اینجام
خوشحالم که اینجام. ممنون
لطف دارید. بذارید اول ببینم خندهدار هستم یا نه
بذارید ببینم خندهدارم اصلاً
خوشحالم که اینجا در نشویلم
نگام کنید. رفتم واسه خودم یه پیرهن گاوچرونی خریدم
مگه نه؟
که به شماها بیام
که از مزرعههاتون اومدین
ها؟
اونجا تو طویلهها زندگی میکنید
کارتون همینه دیگه؟
میگید: «دارم روی یه اپلیکیشن کار میکنم، باشه؟»
«که این وبسایت رو راه بندازم.»
اممم
اوه گندش بزنن. عجب دوره زمونهی داغونیه، نه؟
خیلی عجیبه که دقیقاً قبل از انتخابات ریاستجمهوری داری استندآپ ضبط میکنی
مخصوصاً یه همچین انتخاباتی
واقعاً آدم با خودش میگه: «قراره چه اتفاقی بیفته؟»
میدونی؟ آخه چطور شد که تهش به این دوتا رسیدیم؟ یا عیسی مسیح
انگار هفتهی اولِ مسابقهی «امریکن آیدل»ئه
میدونی؟ انگار که: «جدی؟ اینا گیرم اومده؟»
«کتش رو بگیرید! کتش رو ازش بگیرید!»
هر کوفتی که اون زنه داره انجام میده. میدونی که؟
باورت نمیشه. یا یه احمقِ نژادپرست گیرت میاد یا خودِ شیطان
انتخابها کلاً همیناست
«من فقط میرم جلو و میگیرمش! همونطوری میگیرمش!»
خیلی خب
کارتون همینه؟
روانیِ لعنتی. «من میخوام یه دیوار بسازم
میخوام یه دیوار بسازم.»
عاشقِ اوناییم که فکر میکنن واقعاً قراره این کار رو بکنه. جدی؟ واقعاً میخوای این کار رو بکنی؟
میخوای از کالیفرنیای لعنتی تا تگزاس دیوار بکشی؟
واقعاً میخوای این کار رو بکنی؟
اصلاً تا حالا اون مسیر رو رانندگی کردی؟
چون من اون مسیر رو رفتم
از اتوبان ۱۰ شرق از لوسآنجلس زدم بیرون
اون مسیر دو روز رانندگیه، اونم با سرعت ۱۳۰ کیلومتر در ساعت
فقط دیوار، دیوار، دیوار
انگار «جان گودمن» شدی
تو فیلم «بزرگ کردن آریزونا»
فقط داری میرونی
مثلاً چند بار
قراره بری ابزارفروشی «هوم دیپو»
تا این کوفتی رو بسازی؟
واقعاً فکر میکنی از پسش برمیای؟
به «برج آزادی» نگاه کن
ما واقعاً اون کوفتی رو میخواستیم
ولی ۱۵ سال طول کشید تا تموم بشه
تازه نصف مردم اصلاً این دیوار لعنتی رو نمیخوان
بهت بگم، تا اونا بیان این رو تموم کنن
این مملکت انقدر داغون میشه که خودِ ما میشیم اونایی که دارن از روی دیوار میپرن
«پسر، اینا... اینا شکرِ واقعی دارن!»
«توی کوکاکولاشون شکرِ واقعی دارن!»
«شنیدم اونورِ دیوار
مزه «اورنج کراش» مثل سال ۱۹۷۸ئه.»
اون دورهی دو ساله رو یادتونه که واقعاً خوشمزه بود؟
آره. خلاصه این از اون، اونور هم «هیلاری» رو داری
هیلاری هم که انگار از خودِ مهرههای اصلی مافیاست
یه مهرهی اصلیِ لعنتی
همه فکر میکنن مثلاً، میدونی، چون مثل یه مشاور املاک لباس میپوشه
آره دیگه، جای نگرانی نیست
اون یه مهرهی کلهگندهی مافیاست
اون قراره جنگها رو راه بندازه
اون قراره تو بدن بچهها میکروچیپ بذاره
پولِ نقد رو جمع کنه
خودش این کار رو نمیکنه، ولی فرمان رو به اون سمت نگه میداره
خصوصیسازیِ آب. آب که جزو حقوق اولیهی بشر نیست
اون قراره
تا تهِ اون ماجرای لعنتی بره
اون کارِ روانیواری که انجام میدی
وقتی دنبال یه همچین قدرتی هستی
مجبوری همهی پلیدیهات رو بریزی تو یه جعبهی کوچیک و بذاریش کنار
در حالی که اونجا نشستی و لبخندِ لعنتی میزنی
و میدونی واقعاً چه خبره
وقتی داری با یه آدم معمولی کوچه بازار حرف میزنی
انگار اونم مثل بقیه شلوارش رو پاش میکنه
نه، خیلی لعنتیه، میدونی
اصلاً یه وضعیه. نمیدونم
اینا بدترین انتخابهای ممکن تو کل تاریخن
ترامپ، اگه انقدر... اگه انقدر نژادپرستِ لعنتی نبود
اگه انقدر نژادپرست نبود... من با اون قضیهی دستمالی کردنِ زنها کنار میام
اون تو دنیای من نیست
منم مثل هر رأیدهندهی دیگهای خودخواهم، باشه؟
اگه انقدر نژادپرستِ لعنتی نبود
واقعاً کمتر من رو میترسوند
چون خیلی تابلئه که یه آدمِ هالوئه
انقدر احمقه که فکر نمیکنم بتونه قسر در بره
میدونی من رو یاد چی میندازه؟
تا حالا سریال «نظم و قانون» رو دیدی؟
که تو ۱۵ دقیقهی اول یه نفر رو دستگیر میکنن، میدونی
و سعی میکنن بهت بقبولانن که «گرفتیمش!»
تو هم فقط به ساعتت نگاه میکنی. «امکان نداره این یارو این کاره باشه.»
«هنوز ۴۵ دقیقه از سریال مونده.»
«این نمیتونه طرف باشه
آدم اصلیه کیه؟»
و اینجاست که هیلاریِ لعنتی وارد صحنه میشه
آره، اون میره تو اون جلساتِ مخفیانهی کلهگندهها
که لباسِ قرقاول میپوشن و با هم حال میکنن
مگه نه؟
یکی از کارمندای بدبختِ «بست بای» رو قربانی میکنن
و سرِ کارتِ شناساییش مثل یه کاپِ قهرمانی دعوا میکنن
مگه نه؟
کدوم رو انتخاب میکنی؟ من که هیچ ایدهای ندارم
واسه همین من فقط دارم پسرفت میکنم. نمیتونم با این اراجیف کنار بیام
فقط میخوام دکمهی توقف رو بزنم
نمیخوام این انتخاباتِ لعنتی اتفاق بیفته، واسه همین فقط دارم پسرفت میکنم
و فقط احمقانهترین چیزهای ممکن رو تماشا میکنم
میدونی، سرِ صبح
اون برنامههای گفتگومحورِ احمقانه که واسه سرگرم کردنِ زنهای خانهدار ساخته شده
میدونی، همهی اون داستانهای بیمحتوا رو دارن
«شما عاشقشید. اون بهترین دوستتونه
اما تا حالا براتون سوال شده
که سگتون وقتی خونه نیستید چیکار میکنه؟»
«ویدیوی بعدی ممکنه غافلگیرتون کنه.»
و منم فقط... «پرش کن! مغزم رو با این آشغالهای احمقانه پر کن
نمیخوام با چیزی که واقعاً داره اتفاق میافته روبرو بشم.»
«اپیدمیِ هروئین در سراسر کشور؟ ولش کن بابا!»
«امروز روزِ ملیِ تاکوئه
ما تونی رو از رستورانِ "تاکوی تونی" داریم
تونی، چی باعث میشه یه تاکو عالی بشه؟»
«خب، همهچیز از نونِ تورتیلا شروع میشه.»
مثلاً تماشای پنکیک درست کردنشون و اینجور مزخرفات
حرف زدن با خانمها دربارهی مشکلاتِ هیکلی
همیشه دارن دربارهی مشکلاتِ هیکلی حرف میزنن
این دیگه احمقانهترین موردِ ممکنه وقتی دربارهی هالیوود حرف میزنن
«هالیوود، اونا این تصوراتِ غیرممکن از بدن رو ایجاد میکنن. فلان و فلان.»
میدونی، کلِ اون داستان. بازیگرِ سایز بزرگ
مگه نه؟
چاقالوها
میدونی؟ این الان یه چیزِ خیلی مهم شده
خسته شدن از اینکه باهاشون مثل آدمای چاق رفتار بشه
نمیدونم داستان چیه
الان میرن روی جلدِ مجلهها، فقط واسه اینکه نشون بدن چقدر چاقن
با کمترین لباسِ ممکن و همه هم دارن الکی هندونه میذارن زیر بغلشون
انگار که: «اوه خدای من. چقدر شجاعانه است
چقدر با شهامت!»
نمیگم دل و جرات نمیخواد
ولی یه جورایی دارید گندِ کلمهی «شجاع» رو درمیارید، نه؟
با کلمهی «شجاع»، مگه نه؟
مثلاً اگه یه آتشنشان رو ببینم که داره از یه ساختمون میدوه بیرون
و یه بچه و یه پیرزن رو بغل کرده، باید چیکار کنم؟
باید اونجا بشینم و بگم: «اوه خدای من
تو دقیقاً مثل اون بازیگرِ چاقی هستی
که لباسش رو درمیاره
تا عکسِ مجله بگیره
واسه تبلیغِ فیلمی که توش بازی کرده»؟
حالا ببینید، میدونم که نباید آدمای چاق رو مسخره کرد
درک میکنم، باشه؟
ولی نمیدونم چرا واقعاً
چرا؟ اونا که نژاد نیستن، مذهب هم نیستن
کاملاً هم قابلِ درمانه
یه سیب کوفت کن و برو یه قدمی بزن، میدونی؟
چرا داری سرِ بقیه داد میزنی؟
چرا به من گیر میدی آخه؟
باشه؟ تو خودت اون کلوچهها رو خوردی
من که نخوردم
این کجاش مشکلِ منه؟
یا عیسی مسیح! با خوردن خودت رو به این روز انداختی، با راه رفتن هم میتونی بیای بیرون
باشه؟ و فقط آرومآرام شروع کن به کم کردنِ وزن
یه ذره کاهوی لعنتی بذار دهنت
به جای یه مشت کیک و کلوچه
و وزنت میاد پایین
اونوقت میای اینورِ حصار پیشِ من، مگه نه؟
بیا پیشِ من. بیا، با من تکرار کن
خجالت بکش! خجالت بکش
مگه نه؟
میدونم که نباید کسی رو شرمنده کرد
نباید کسی رو بابتِ چاقی شرمنده کرد
نباید کسی رو بابتِ هرزگی شرمنده کرد
کلاً با شرمندگی مشکل دارن
قرار نیست مردم با هیچ حسی از شرمندگی راه برن
این یه احساسِ انسانیِ واقعیه ولی قرار نیست اصلاً حسش کنی
قراره فقط مثل یه دیکتاتور راه بری
نمیخوای هیچ شرمی حس کنی؟ تو هیچوقت حسِ شرم نکردی؟
هیچوقت یه شبِ لعنتیِ انقدر بد نداشتی که فردا صبحش که بیدار شدی
حتی نتونی تو آینه نگاه کنی؟
وقتی داشتی مسواک میزدی، چشمت به خودت افتاد
و با خودت گفتی: «اوه تو تیکهی آشغالِ لعنتی
واو! واو
حتی واسه تو هم، این دیگه خیلی بد بود
چراغها خاموش، پردهها کشیده
حداقل تا ساعت دوِ بعدازظهر
قبل از اینکه حتی بتونم بهت نگاه کنم
تو تیکهی آشغالِ لعنتی!»
آره، قراره هیچ شرمی نداشته باشی؟
دنیای جدید این شکلیه؟
فقط راه میری و هر غلطی میخوای میکنی
میدونی، کلوچه میخوری
و فقط میای و هیچکس هم نباید چیزی بگه؟
هیچکس نباید نظری داشته باشه؟
«خب، این داستان به زودی از کنترل خارج میشه.»
میدونم، لابد انجامِ این کارها بدجنسانه است
اما خب، آدم فقط تا یه حدی میتونه دلسوزی داشته باشه
فقط برای تعدادِ محدودی از چیزها میتونی اهمیت قائل بشی
میدونید چی تو زندگیِ من اتفاق افتاد که زندگیم رو عوض کرد؟ تو هند اجرا داشتم. خب؟
No comments yet. Be the first to leave one.