Az első 97 sor.
اوه
مادر روحانی. خواهر برنیس
اصلاً نمیتونم پیداش کنم. ماریا؟
باز هم در صومعه نیست
شاید باید یه زنگوله به گردنش میبستیم
انبار رو چک کردی؟
میدونی چقدر حیوونا رو دوست داره
همهی جاهای همیشگی رو گشتم
خواهر برنیس، با توجه به اینکه بحث ماریاست
پیشنهاد میکنم جاهای غیرعادی رو بگردی
خب، مادر روحانی، امیدوارم این نافرمانی جدید
به تردیدهایی که ممکنه هنوز درباره آینده ماریا در اینجا داشته باشید پایان بده
من همیشه سعی میکنم به تردیدهام ایمان داشته باشم، خواهر برت
هر چی نباشه، پشم گوسفند سیاه هم همونقدر گرمه
ما دربارهی گوسفند سیاه یا سفید حرف نمیزنیم، خواهر مارگارتا
از بین تمام داوطلبهای دورهی آزمایشی
به نظرم ماریا از همه بعیدتره. بچهها، بچهها
داشتیم دربارهی صلاحیتهای بعضی از کارآموزهامون حدس میزدیم
سرپرست داوطلبها و سرپرست کارآموزها
داشتن با بیان دیدگاههای مخالفشون به من کمک میکردن
بهم بگو، خواهر کاترین، نظرت درباره... ماریا چیه؟
بعضی وقتا دختر خیلی خوبیه
خواهر آگاتا؟ دوست داشتن ماریا خیلی راحته
مگه اینکه، خب، سخت بشه
و شما، خواهر سوفیا؟
من خیلی دوسش دارم
ولی انگار همیشه تو دردسره، اینطور نیست؟
دقیقاً همون چیزی که من میگم
پس بگو، خواهر مارگارتا
الان میتونی بری تو، ماریا
بیا اینجا فرزندم
حالا بشین. اوه
اوه، مادر روحانی، واقعاً معذرت میخوام
اصلاً دست خودم نبود
دروازهها باز بودن و تپهها صدام میزدن، و قبل از اینکه من
ماریا، من برای عذرخواهی صدات نکردم
اوه، خواهش میکنم مادر، بذارید طلب بخشش کنم
اگه اینطوری حالت بهتر میشه
بله. خب، ببینید، آسمون امروز خیلی آبی بود
و همهجا سبز و خوشبو بود
فقط دلم میخواست بخشی از اون باشم
و کوه اونترزبرگ مدام منو بالاتر و بالاتر میبرد
انگار میخواست با خودش منو از وسط ابرها رد کنه
اما فرزندم، فرض کن هوا تاریک میشد و تو گم میشدی؟
اوه مادر، من اون بالا هیچوقت گم نمیشم
اون کوه منه. من اونجا بزرگ شدم
همون کوه بود که منو به سمت شما آورد. اوه؟
وقتی بچه بودم از کوه پایین میاومدم
و از یه درخت بالا میرفتم و به باغ شما نگاه میکردم
خواهرها رو موقع کار میدیدم و صدای آوازشون رو موقع دعای مغرب میشنیدم
که منو یاد یه خطای دیگه میندازه، مادر روحانی
من امروز اون بیرون بدون اجازه داشتم آواز میخوندم
ماریا، فقط اینجاست که در صومعه برای آواز خوندنِ کارآموزها قانون داریم
انگار هر جا که هستم نمیتونم جلوی آواز خوندنم رو بگیرم
و بدتر از اون
انگار نمیتونم جلوی حرف زدنم رو بگیرم، دربارهی هر چیزی که فکر و حس میکنم
بعضیها به این میگن صداقت
اوه، اما این وحشتناکه، مادر روحانی
میدونید که خواهر برت همیشه مجبورم میکنه زمین رو ببوسم
اونم بعد از اینکه با هم اختلاف نظر پیدا میکنیم؟
خب، تازگیها وقتی میبینم داره میآد
خودم زمین رو میبوسم که فقط در وقت صرفهجویی کرده باشم
ماریا، وقتی ما رو از بالای دیوار صومعه دیدی
و آرزو کردی یکی از ما باشی، این لزوماً به این معنی نبود
که برای سبک زندگی ما در اینجا آمادگی داری، داشت؟
نه مادر، اما من دعا میکنم و تلاشم رو میکنم
و دارم یاد میگیرم، واقعاً دارم یاد میگیرم
و مهمترین درسی که اینجا یاد گرفتی چیه، فرزندم؟
اینکه بفهمم ارادهی خدا چیه و با تمام وجود انجامش بدم
ماریا
به نظر میرسه ارادهی خدا بر اینه که ما رو ترک کنی
ترکتون کنم؟ فقط برای مدتی، ماریا
اوه نه مادر، خواهش میکنم این کار رو نکنید. منو نفرستید برم
جای من همینجاست. اینجا خونهی منه، خانوادهی منه
اینجا زندگی منه. اما آیا واقعاً براش آمادهای؟
بله، هستم
شاید اگه برای مدتی به دنیای بیرون بری
در حالی که میدونی ما چه انتظاری ازت داریم
فرصتی پیدا کنی تا بفهمی آیا میتونی این انتظار رو از خودت هم داشته باشی یا نه
من میدونم شما چه انتظاری دارید مادر، و میتونم انجامش بدم
قول میدم که میتونم. ماریا
بله، مادر
اگه ارادهی خدا این باشه
خانوادهای نزدیک زالتسبورگ هستن
که تا ماه سپتامبر به یه معلم سرخانه نیاز دارن
تا سپتامبر؟ برای مراقبت از هفت تا بچه
هفت تا بچه! بچهها رو دوست داری ماریا؟
خب، بله، ولی هفت تا
به کاپیتان فون تراپ میگم که فردا منتظرت باشه
اِم، کاپیتان؟
یه افسر بازنشستهی نیروی دریایی امپراتوری
مردی شریف و شجاع
همسرش چند سال پیش فوت کرده و اون رو با بچهها تنها گذاشته
شنیدم که برای نگه داشتن یه معلم سرخانه اونجا خیلی به مشکل خورده
اِم، چرا به مشکل، مادر روحانی؟
خداوند در زمان مناسب بهت نشون میده
وقتی خداوند دری رو میبنده، پنجرهای رو باز میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.