Az első 200 sor.
خب، دیگه کاملاً واضحه
که تیم بازاریابیِ باهوشمون
و بخش مالیِ
بینهایت پرشورمون اینجا تو «اندرسون گلوبال»
به بنبست خوردن
و رئیستون رو این وسط لنگ در هوا گذاشتن
واسه همین من اینجام
تا این فاصله رو پر کنم
و یه راه حل خلاقانه براش پیدا کنم
کلی، بخش بازاریابی
فکر میکنه به آزادی عمل نیاز داره
تا بتونه ریسکهای بزرگتر و خلاقانهتری بکنه
تا از بقیه رقبا متمایز بشه. درسته؟
شرکت نیاز به پیشرفت داره
و تام، تو نگرانی که این پیشرفت
به قیمت از دست دادن مشتریهای ارزشمند فعلیتون تموم بشه
ما باید به تعهداتمون پایبند باشیم
هر دوتون نکات خوبی رو گفتید
اما فکر میکنم نقاط مشترک بیشتری اینجا وجود داره
تا اون چیزی که فکرش رو میکنید
حتی با اینکه حس میکنید
درجه با هم فرق دارید ۱۸۰
کلی
تیم تو یه جورایی مثل
قطب شماله
خونهی بابا نوئل
کوتولهها
و کلی جادو و مهربونی
تام، تیم تو هم مثل قطب جنوبه
که فکر کنم خونهی پنگوئنهاست، یعنی تقریباً مطمئنم
بگذریم، در نگاه اول
شاید اینطور به نظر بیاد که
اونا دارن تو جهتهای مخالف هم حرکت میکنن
اما
اگه یه کم عقبتر بایستید
میبینید که
اونا به هم وصلن
و همین نیروئه که
باعث چرخش دنیا میشه
چیزی که امروز ازتون میخوام
اینه که مثبتتر حرف بزنیم
چیکار میتونیم بکنیم
اگه از این پتانسیل استفاده کنیم
و با هم همکاری کنیم؟
بیاید سازنده باشیم
و در عین حال بخشنده
دستودلباز باشید
هر چی نباشه
دیگه نزدیک کریسمسه
خب
فکر کنم دارن راه میافتن
خب، داشتم فکر میکردم اول آدمبرفی درست کنیم
بعد پانتومیم بازی کنیم
و بعدش خونهی زنجبیلی رو تزئین کنیم
عالیه لینا
خیلی خوشحالم که یه کم مرخصی گرفتی
منوی تعطیلات هم که از الان به راهه
این بوی چیه؟
کیک میوهای و بیسکویت کرهای
همهاش تقصیر این ویارهاست
خب، سمی، حالت چطوره؟
خوبم، تا وقتی که نذارم استرسم بالا بره
حال بچه خوبه! عالیه
نوشیدنیمون تموم شده
گرگ داره میاره
اوه، صبر کن. گرگ؟
گرگ داره میاد؟ منظورت گرگ هوپره؟
البته. مگه شما دوتا با هم نبودید؟
نه مامان. ما با هم نبودیم
فقط یه بار با یه اکیپ رفتیم نمایشگاه پاییزه
راست میگه. تو لینا رو مجبور کردی منو ببره
اوه، راست میگی
همونجا که با آدام آشنا شدی
هنوز بهش گفتی؟
چی رو بهم بگه؟
هی جک
تازه رسیدم
دارم یه سری خریدهای لحظه آخری رو انجام میدم. من، خب
دقیقه بهم وقت بده ۱۰
توی رستوران «دارتانیان» میبینمت، باشه؟
منتظر بودیم حضوری ازت بپرسیم
اما
امیدواریم که قبول کنی مادرخوانده بشی
البته که قبول میکنم
اوه سمی، باعث افتخارمه. ممنونم
هورا
از گرگ هم خواستیم
آهان، درسته. البته که خواستید
چون اون صمیمیترین دوستتونه. انتخاب خوبیه
یه چیزی داره میسوزه! آدام، اجاق رو چک کن
اوه نه. عزیزم! ما باید بریم! دوستت دارم
منم دوستت دارم! به زودی میبینمت
سلام
هی! با کلی کادو اومدم
فکر کردم قراره امشب موقع شام کادوها رو رد و بدل کنیم
سایمون کادوی تو رو میاره
اوه، آره
راستش درباره اون... ما قبلاً سفارش دادیم
ویل! ممنون
آخ، من نمیتونم واسه شام بیام
معذرت میخوام
آخه پروازم به دنور خیلی صبح زود و بدوقته
و میخوام وقتی میرسم به «بریج فالز»
حداقل یه کم هوشیار باشم
ما توی اون رستوران تاپاس جدیده رزرو کرده بودیم
همونی که دارین یه ریز ازش تعریف میکنه
حتی سایمون هم گفت فوقالعادهست
خودت هم که میدونی اون چقدر سختپسنده
آره میدونم
ولی در هر صورت، مطمئنم بهتون خیلی خوش میگذره
منم که بیام نفر پنجم میشم و مزاحمتون، پس
لینا، بالاخره یه نفر هم واسه تو پیدا میشه
فقط وقت نمیذاری که بگردی
بگذریم
خیلی هیجان دارم که خانوادهم رو ببینم
شما هم خانوادههاتون رو میبینید
به سلامتیِ تعطیلات
اوم! خب، کادوها رو باز کنید
اوم
هی! سلام
ای وای، زحمت کشیدی
نکشیدم. این واسه مامانمه
خب، حیف شد
چون یاقوت کبود خیلی بهم میاد
آره، تو گفتی و منم باور کردم
خب، بگو ببینم
امسال شامِ بزرگ رو ما میزبانی میکنیم
و کل خانوادهی خانومم دارن میان
مسئولیت پخت ژامبون با منه
من حتی نمیدونم چطوری باید ژامبون بپزم
تو بلدی ژامبون بپزی؟
نه. نه، خانوادهی ما اهل بوقلمون سرخشدهست
اوه
اوه، مامانمه. بعداً بهش زنگ میزنم
نه. جواب بده
باشه. سریع تمومش میکنم
حتماً
سلام مامان
مکس! پروازت کی میشینه؟
برادرت میاد دنبالت
آره، راستش داشتم
فکر میکردم بعد از آخر هفته پرواز کنم
که به شلوغی نخورم، میدونی که؟
فکر کردم بلیطت واسه فردا صبحه؟
مامان
میام. فقط ببین
یه سری اتفاقات خیلی هیجانانگیز افتاده
واسه این اپلیکیشن جدیدی که دارم روش کار میکنم
در واقع، همین الان با همکارم جلسه دارم
خب، اممم
ناهار پدرت بیست و چهارمه
و خیلی خوب میشه اگه تو هم برای کمک اینجا باشی
البته
نگران نباش مامان
یه راهی پیدا میکنم و خودم رو میرسونم
واقعاً؟ اوه! عالی میشه
خب فکر کنم بهتره بذارم به کارت برسی
ممنون
فردا میبینمت
خداحافظ عزیزم
راستش باید برگردم دفتر
و آپدیتهای اپلیکیشن رو تموم کنم
انگار فردا صبح اول وقت
راهیِ «بریج فالز» هستم
میدونی چیه؟ منم باهات میام
آه، ممنون
نه، واقعاً فکر کردم
که وقتی گذاشتی اون به گلهات آب بده
حرکت خیلی خوبی برای اعتمادسازی بود
خب، حتماً
خب، ببین
نه
این بحث یه جنبهی احساسی داره
و یه جنبهی کاری
و ما باید جداگونه بهشون بپردازیم
سلام. خیلی ممنون. عالیه. مرسی
درسته
نه، میدونم
اما باید با هم حرف بزنیم و اون
حتماً. اونطوری خوبه
خب، گوش کن، خیلی ممنون
و واقعاً
فکر میکنم داره خیلی خوب پیش میره
و امیدوارم هر نگرانیای رو برطرف کنه
آره
باید به این پرواز برسم، پس بعداً
بعد از آخر هفته با هم هماهنگ میکنیم و
اونقدرها هم مهم نیست
نه
درسته، خب
ببخشید، گفتم که آخر هفته
الان فرودگاهم و... آره، نه
این حقیقت که شرکت مال شماست
باشه؟ میدونم اولش ایدهی تو بود
اما این یه سرمایهگذاری مشترکه
باشه. حتماً
لینا گوردون؟
مکس کوپر؟
وای خدای من
دبیرستان بریج فالز
No comments yet. Be the first to leave one.