Az első 200 sor.
آخرین گشتِ امروز
برام عجیبه که چرا هیچکس اینا رو نمیخواد
زدیم به هدف
اَه
سلام پیرمردِ خیلی پیر
موزه؟ دوباره؟
من از این چیزمیزها متنفرم
ای بابا. طوری نیست، توماس
من میبرمشون
اِم... مطمئنی؟
فکر کنم اینا بچههای «تَنبیهی» باشن
نگران نباش. از پسشون برمیام
تو برو یه استراحتی بکن
ممنون
دنبالم بیاین، بچهها
هان؟
هی، خانم! درِ موزه اونوریه
بله، هست، ولی شما با بقیه بچهها فرق دارین
اوه، نه، نه، نه
شما باید یه چیزِ خاص رو ببینید
دقیقاً پشتِ اون در
هان؟
خانم، داری خیالاتی میشی
اینطوره؟
یا شاید هم تو چیزی رو که باید ببینی، نمیبینی؟
وای
بیاین دیگه
خب، امروز دوم نوامبره
کسی اینجا میدونه چرا این تاریخ مهمه؟
سهشنبهی تاکویی
نه
روزِ «تا خرخره شکلات هالووین خوردن»؟
نه. امروز روز مردگانه
صبر کن. یعنی روز ملی زامبیهاست یا یه همچین چیزی؟
نمیتونین از این طرف برین
هر دومون رو به دردسر میاندازی. قوانین باستانیِ، اِم
مدیریت موزه. هان
خب، گمان کنم بتونم نادیده بگیرمش
عزیزم
نگاه کنید بچهها، به زیباییِ باشکوهِ
مکزیک! هان؟
وای
اینجا خیلی معرکهست
چقدر جمجمه
حداقل این بخشش مزخرف نیست
ساشا: وای
این دیگه چه کتابیه؟
اون کتابِ زندگیه
تمامِ دنیا از داستانها ساخته شده
و همهی اون داستانها همینجان
این کتاب حقیقتهای زیادی رو توی خودش داره
بعضیهاشون واقعاً حقیقت دارن
«نبردِ سینکو دِ مایو»؟
مایو! من عاشقِ سُس مایونزم
و بعضیهاشون هم نه چندان
ال چوپاکابرا، بُزِمَکِ افسانهای؟
باید یکی از اونا داشته باشم
خب، با اینکه ممکنه به بعضی از این داستانها شک کنید
یه چیز هست که ازش کاملاً مطمئنیم
مکزیک مرکزِ جهانه
و خیلی سال پیش، در مرکزِ مکزیک
شهرِ کوچک و باصفای سانآنخل قرار داشت
چوروس! چوروس
چوروسهای شکری
خب، طبیعتاً چون سانآنخل
مرکزِ جهان بود
دقیقاً زیرِ اون
سرزمینِ یادشدگان قرار داشت
جایی شاد و جادویی برای کسانی که زنده میمونن
در خاطراتِ عزیزانشون. وای
و زیرِ اونجا
سرزمینِ فراموششدگان قرار داره
ای وای
مقصدی غمانگیز و تنها برای اون روحهای بیچارهای
که دیگه کسی اونها رو به یاد نمیاره
اما قبل از اینکه بتونم درستوحسابی داستانمون رو شروع کنم
باید با دو فرمانروای جادوییِ این قلمروها آشنا بشین
اون کیه؟
اون لا موئِرته است
اون از نبات و آبنباتهای شیرین ساخته شده
چقدر خوشگله
هست، مگه نه؟
اون عاشقِ تمامِ انسانهاست
و باور داره که قلبِ اونها پاک و صادقه
و اون هم شیبالباست
اون شیطونِ جذاب فکر میکنه آدما مثل خودش اصلاً پاک نیستن
به نظر ترسناک میاد
بله، اون از قیر و هر چیزِ چندشآوری در دنیا ساخته شده
اون چقدر... خوشگله
اِم، اون آدمِ عجیبِ ریشو کیه؟
اون «شمعساز»ـه
اون تعادلِ همهچیز رو حفظ میکنه
اون از موم ساخته شده و ریشش پُر از ابره
ابر؟
بسیار خب. بذارین یه چیزِ دیگه رو نشونتون بدم
همهی این مجسمههای چوبی که اینجا میبینین
نمایندهی آدمهای واقعیِ داستانِ ما هستن، درست مثل من و شما
وای
و اینطوری بود که قصهی ما شروع شد
در روزی که مردمِ مکزیک بهش میگن:
روزِ مردگان
عقبنشینی ممنوع
تسلیم نمیشیم
در این روزِ شاد و جادویی
خانوادهها غذا و هدایاشون رو میارن
برای محرابِ عزیزانشون
انگار صد تا جشنِ تولده
بله، همینطوره
و در این روزِ مردگانِ خاص
بعد از قرنها تبعید بودن
کاسهی صبرِ شیبالبا لبریز شده بود
واقعاً، عزیزِ من
اصلاً نمیدونی چقدر سرد و کریه شده
این سرزمینِ فراموششدگان
درست مثلِ قلبت، شیبالبا
درست مثلِ قلبت
چرا من باید بر یک بیابانِ سوتوکور حکومت کنم
در حالی که تو از این مهمونیِ همیشگی لذت میبری
در سرزمینِ یادشدگان؟
این واقعاً بیانصافیه
شیبالبا
چی شده؟ وقتش رسیده بود
کموبیش. نُه-نُه
نه امروز، عشقِ من
بیخیال عزیزم. بیا سرزمینهامون رو با هم عوض کنیم
خواهش میکنم
اوه. وقتی التماس میکنی خیلی بامزه میشی
جدی میگم. از اون پایین متنفرم
هی. تو اونجایی چون تقلب کردی
خودت با اون شرطبندی سرنوشتت رو رقم زدی
تو دیگه اون مردی نیستی که من عاشقش شدم
اون هم قرنها پیش
بیا توی گذشته غرق نشیم، عشقِ من
بگذریم، داشتم فکر میکردم
نظرت در مورد یه شرطبندی کوچیکِ دیگه چیه؟
فکر کردی میتونی شعلههای خشمِ من رو با یه شرطبندیِ دیگه خاموش کنی؟
دقیقاً چی توی سرته؟
بیا منویِ امشب رو چک کنیم
اوممم
آه، اونجا رو ببین، عشقِ من. یه دوراهیِ کلاسیکِ انسانی
دو تا پسر. اون هم بهترین دوستهای همدیگه
اوه، هر دو عاشقِ یک دختر شدن
نترس، سنیوریتا. قهرمانِت از راه رسید
اینطوره؟
چطور جرئت میکنی مزاحمِ یه گیتارنواز بشی؟
ها
این دختر مالِ منه
عمراً
اون مالِ منه
من به هیچکس
تعلق ندارم
وای
گمان کنم موضوعِ شرطبندیمون رو پیدا کردیم. کدوم پسر باهاش ازدواج میکنه؟
بسیار خب
هر کدوممون یکی از این پسرها رو به عنوانِ قهرمانمون انتخاب میکنیم
بیا بریم براشون آرزوی موفقیت کنیم
ماریا، مگه تو ممنوعالخروج نبودی؟
پدرم داره پیازداغش رو زیاد میکنه
من از کجا باید میدونستم که مرغها از حمام کردن خوششون نمیاد؟
نگران نباش. اون میدونه امشب یه مَردِ واقعی ازت محافظت میکنه
تو حتی بهش نزدیک هم نیستی
ولی من سبیل دارم
آره، دقیقاً مثل مادربزرگت
ماریا
مانولو
بیا، پسرم
مادرت حتماً بهت افتخار میکرد
فکر میکنی امشب برگرده؟
کارمن همینجاست
اما این... بیشتر شبیه به یه
یه حسِ گرمیه که وقتی عزیزانت پیشت هستن، بهت دست میده
همهی این خانوادهها کسی رو از دست دادن
اما تا زمانی که به یادشون باشیم
میتونیم حضورشون رو کنارمون حس کنیم
برای یک شب در هر سال
فقط فکر کردم شاید بتونم یه بارِ دیگه ببینمش
اون همیشه بوی گل میداد
آواز خوندنش رو یادمه
زنِ خوبی بود، خدا بیامرز
خیلی دلم براش تنگ شده
فقط آروم باش تا بتونی حسش کنی
مادرت اینجا کنارِ همهی اجدادمونه
تا وقتی که یادشون کنیم، پیشِ ما هستن
لحظهای که فراموششون کنیم، دیگه واقعاً رفتنی میشن
حسشون میکنم
ای آدمهای مهربون
میشه لطفاً یه ذره از نونتون رو به من بدین؟
من خیلی گرسنهمه
مطمئنم مامان دلش میخواست این رو به شما بدم
مگه نه، بابا؟
ممنونم، عزیزم
در عوض، برکتِ من همراهِت باشه
امیدوارم قلبت همیشه پاک و شجاع بمونه
چی باید بگی، مانولو؟
ممنونم، سنیورا. متشکرم
آه، مانولو
همیشه همهچیز رو مفتی میبخشی
مگه نه، بابا؟
پدرِ خواکین، کاپیتان موندراگون
در حال جنگیدن با اون راهزنِ ترسناک
No comments yet. Be the first to leave one.