Az első 200 sor.
دانیال
میخوای یه چیزی ببینی؟
این پولِ مسافرتمونه
همه این عوضیهای دور و بر، با اون افادههاشون، از بالا بهمون نگاه میکنن
الان دیگه حسابی دارن از حسودی میترکن، نه؟
میخوای بگیریش دستت؟
نباید اثر انگشتت روش بمونه
ممکنه پات به عنوان شریک جرم باز بشه
این حرفا رو بهش نزن
دیگه وقتش بود لعنتی
خب، چطور شدم؟
اون چیه پسرم؟
اون یه هرزهست بابا
درسته
اون یه هرزهست
لی میاد؟
نه، لی رفته سرِ یه کاری
اوه
این چی؟ نه
معلوم بود میگی نه
بذار من انجامش بدم
این چی؟ این خوبه
همینه
«راهِ من» اثر پل آنکا
خودشه! نه، نه، نه، این نه
آره
موسیقی یعنی این. این آهنگِ منه
میشه یه چیزی بذاری که یه کم...؟
که ازش مطمئنم
زندگی کردم
مالِ فرانک نیست، بازخوانیه
و تمامِ بزرگراهها رو سفر کردم
ولی باز هم خوبه
هوی! گوش میدی پسر؟
به روش خودم انجامش دادم
پشیمونیها
چندتایی داشتم
با این حال
اونقدر کم که ارزش گفتن نداره
کاری رو کردم که باید میکردم
تا تهش رفتم
بدون هیچ استثنائی
برای هر مسیرِ مشخصی برنامه ریختم
هر قدمِ حسابشدهای
در طول مسیر
و فراتر از اینها
خیلی فراتر از اینها
به روش خودم انجامش دادم
آره، وقتهایی بود
مطمئنم میدونستی
که لقمهی بزرگتر از دهنم برداشتم
و در تمام اون مدت
وقتی که شک و تردید بود
همهش رو به جون خریدم
و از پسش براومدم
با همهچیز روبرو شدم
و سربلند ایستادم
و به روش خودم
پنج شب؟ آره
عالیه. یه اتاق خیلی خوب با ویو براتون دارم
اوه، عالیه
شنیدی؟ رو به دریاست. خوبه
شماره سه، پس میشه... طبقه سوم. درسته
صبحانه از ساعت ۷ صبح
هوی، رفیق
رفیق
یه عکس از ما بگیر، میگیری؟
یکی از اون پولارویدات
یکی از ما بگیر، ها؟
فقط یکی، همین
دمت گرم
ممنون
بیا بریم
واو
یه لحظه میرم بیرون
ولی برمیگردی دیگه، نه؟ آره، معلومه که برمیگردم
آخه ساعت ۸ شام داریم. گفتم که برمیگردم، نگفتم؟
یه عروسک
قیمتش چنده، خانوم؟
بیاین. بیاین کوفت کنیم
دانیال
اون چیه؟
اون یه هرزهست بابا. آره
اون یه هرزهی لعنتیه
اینجا رو نگاه کن. چه خرابشدهی مزخرفیه
نه، جای خوبیه
خوبه، نه؟ تو اینطوری فکر میکنی؟
نگاه کن دانیال، هرزه خانوم نظر هم میده
زبون داری هرزه کوچولو؟ شروع نکن، باشه؟
من شروع نمیکنم، فقط دارم شوخی میکنم
فقط یه شوخی، همین
بیخیال. فقط دارم شوخی میکنم، یه کم خنده و شوخی
دلم میخواست یه شبِ خوب بیرون باشیم
خب اینم یه شبِ خوبه دیگه. داریم خوش میگذرونیم
این خوب میشه
فکر نمیکنی این خوب باشه؟
من توی جاهای بهتری از اینجا ریدم
خب، به هر حال، تو چه خبر؟
زندگی به عنوان یه زنِ مجرد توی این شهر چطور میگذره؟
اوه، بس کن
تو... به نظر میرسه حالت خیلی خوبه، مامان
آره. آره، حالم خوبه
دلت براش تنگ شده؟ آره، معلومه که شده
ببین، من خیلی بیشتر از زمانی که با بابات بودم، با مارتین بودم
منظورم اینه که، اون یه پیرمردِ عوضیِ خستهکننده بود، اما
مهربون بود
این سرطان لعنتیه، دنی
بعضی وقتا فکر میکنم آدم قبل از اینکه اونا بمیرن، براشون عزاداری میکنه
خب، من... از اینکه چطور از پسش براومدی خوشحالم
واقعاً؟ آره
این زندگیِ توئه. بالاخره برای یه بار هم که شده، برای خودت زندگی میکنی
آره
خب، پس با این حساب میخوام حسابی مست کنم
اوه، میدونی عمو فرانکت آزاد شده؟
آره، آره شنیدم. آره
فکر کنم لی قراره فردا یه سری بهش بزنه، پس
خب، تو هم میتونی بری؟
آره. نمیدونم مامان
ببین، میدونی چقدر حالش بد میشه. نیاز داره خانواده دور و برش باشن
ببین، فرانک عالیه. میرم. فقط
نمیدونم، اون و لی با هم
دو تا زندانی سابق
قراره یه کم زیادی... مردونه و خشن بشه واسه من. اوه دنی
فرانک دوستت داره. میدونم، میدونم. اون تنها برادرمه
میرم. میرم میبینمش، قول میدم، هفته دیگه
اوه، ببخشید، معذرت میخوام
میشه یه لیوان شراب سفید بهم بدین؟
ممنون
میتونم... میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟ آره
چطور شد که اینقدر طولانی با بابا موندی؟
چرا اینو میپرسی؟
همینطوری
میدونی، نمیدونم، فقط
میتونستی... میتونستی زودتر ترکش کنی
چرا نکردی؟
ببین، وقتی باهاش آشنا شدم، خوشلباس بودم
خوشقیافه، بامزه، باهوش
واسه خودم کسی بودم
اما تا وقتی که رفتم... ظاهر تنها چیزی بود که برام مونده بود
اینکه بدونم چه رنگ رژی بهم میاد
یه همچین آدمایی چطور میتونن بذارن و برن؟
نه، ولی تو رفتی
آره. آره، رفتم
خب... پس چرا زودتر نه؟
میدونی؟
آره، بحث رو عوض کنیم، ها دنی؟
نمیدونم. همهش بهش فکر میکنم چون، فقط
اگه همهچیز بهتر میشد اگه...؟ دنی
نه، صبر کن، منظورم این نیست که... آره، نه
من فقط... منظورم برای توئه. دنی
منظورم اینه که... خواهش میکنم
متاسفم، من... من
حالا که حرف از لی شد، آخر هفته اونجا بودم
چند تا عکس از دین گرفتم. میخوای ببینی؟
آره، معلومه که میخوام
بیا. واقعاً داره بزرگ میشه، نگاه کن
اوه، خدای من
واقعاً داره بزرگ میشه، نه؟ آره
توی سینههاش چی گذاشته؟ وای خدای من
اوه
اوه، اون فقط... فقط برای چک کردنِ، اممم
اه... اون
بیا
بریم اون یه لیوان شراب رو برات بگیریم؟
ببخشید
لعنت به این زندگی... ای عیسی مسیح
اوه، مرتیکهی عوضی
توی کمدته، دن
اوه خدای من
دارم رسماً دیوونه میشم
هنوز برای امشب پایه هستی؟
آره، آره. آره، واقعاً هستم
امم... کاملاً
ولی دیر نکن، باشه؟ نه، دیر نمیکنم
مکس داره جامبالایاش رو درست میکنه. باید دقیقاً درست از آب دربیاد
و تا همه نیان غذا رو نمیکشه. جیمی
دیر نمیکنم. نگران نباش
باشه
خب، یه سوال احمقانه
من چیزی اینجا ندارم، دارم؟ مثل چی؟
نیم کیلو هروئین؟
از اون درِ کوفتی برو تو، دن
آره
افلاطون داستان مردی به اسم «گایگز» رو تعریف میکنه
که یه انگشتر نامرئیکننده پیدا میکنه
گایگز به محض اینکه انگشتر رو دستش میکنه
میتونه هر کاری دلش خواست بکنه
بکشه، دزدی کنه
هر کاری انجام بده بدون اینکه کسی متوجه بشه
و این جنابِ بزرگوار این انگشتر رو از کجا پیدا میکنه؟
سوال افلاطون اینه که
آیا دلیلی وجود داره که گایگز آدمِ خوبی باقی بمونه؟
زنها؟
زنها
فقط زنها؟ چیز دیگهای نیست؟
خب، فرض من بر اینه که این گایگز با نورِ
عیسی مسیحِ خداوند نجات پیدا نکرده، پس آره، فقط زنها. شروع شد
میدونی چیه، آره، منم با این موافقم
وقتی گدایی میکردم، اگه مثلاً سه تا پسر رو میدیدم که شب زدن بیرون
میدونستم چیزی بهم نمیماسه
No comments yet. Be the first to leave one.