Az első 200 sor.
خانم... حالتون خوبه؟
نگران نباش، حتماً مالِ گرماست
لبت چاک خورده، یکم داره خون میآد
ببخشید خانم... اینو جا گذاشتین
صبر کن، هنوز داره خون میآد
اینو بگیر
شاید بهتر باشه یه لحظه بشینی
میخوای ببرمت بیمارستان؟ نه
اسم من آلفردوئه، اسم شما چیه؟ اسم من
دیدم همینطوری باز افتاده رو زمین
ببخشید، باید برم. صبر کن، بذار باهات بیام
تاکسی میخوای؟ پول لازم داری؟
اسمت رو میدونی؟ یادت میآد؟
تقصیرِ تابلو بود، نه؟ آثار هنری روی ما قدرت دارن
شاهکارهای هنری قدرت عجیبی دارن
خیلیا هیچوقت نمیفهمن، ولی من میفهمم، فکر کنم تو هم میفهمی
متأسفم، باید برم
یه لحظه صبر کن
واسه تاکسی. نگران نباش، بگیرش
خانم! خانم
خانم مانی
خانم مانی
خانم مانی، صدامو نشنیدین؟
سربازرس مانتی زنگ زد. چند بار زنگ زد
انگار کارش فوری بود. - کی؟ مانتی. سربازرس مانتی
من کیام؟
مانی
"یکی واسه آرامش، دو تا واسه خواب. آنا مانی. رُم."
الو؟ ۱۱۸؟ دنبال یه شماره تو رُم میگردم. آنا مانی
بله
من آنا هستم. پیغام بذارید، در اولین فرصت باهاتون تماس میگیرم
اون نورها رو اونجا علم کنین
کجاییم؟ رُم، ولی نمیتونی از اینجا رد شی
مشکلی نیست، من پلیسم. اون حالش خوبه
کجا بودی؟ یه ساعت پیش پیداش کردیم
مانتی داره بررسی میکنه. میخواد باهات حرف بزنه
مانی. بیا اینجا
حدود دوازده ساعته که مُرده. به نظر میآد کارِ همون یاروئه
به پونزده تا زن تجاوز کرده و دو تای آخری رو کشته
میخوام بری فلورانس
اونجا به سه تا زن تجاوز کرده ولی هنوز کسی رو نکشته. چرا؟
سه مورد تو فلورانس و بقیه تو رُم
تو همهی پروندهها رو دنبال کردی، میدونی چطوری عمل میکنه
دیگه پای خودته. فردا راه میافتی. با آدمهای ما تو فلورانس حرف بزن
هر چی میدونی بهشون بگو و بفهم اونا چی میدونن. با سیاست رفتار کن
باهوشی. میتونم بهت اعتماد کنم
حالا که کشتن رو شروع کرده، دیگه دستبردار نیست
آنا! منم دارم از اینجا میرم
چطوره بیایم پیش تو، یه پیتزایی بخوریم و فیلمی ببینیم؟
مارکو
اسلحهات... نایببازرس مانی
فقط واسه پیدا کردن من اومدی فلورانس؟
خب... پیدام کردی. اینم از من
همونطوری میخوامت که امروز صبح بودی
با لبهای خونآلودت
خیلی دلم میخواست دهنت رو ببوسم، اون لبهای زخمیت رو
بیدار بمون
دیدمت که داشتی به تابلوها نگاه میکردی
اون حس بهت دست داد، نه؟
اون حس رو تجربه کردی
نه، نکن، بیدار بمون! نه
میخوام با من بیای
نه
وایسا! وایسا
چته؟ آروم باش، آروم باش
من پلیسم... از رُم. آنا مانی
امدادگرا کجان؟ عجله کنین
زود باشین
بله، هتل مونته روسو، اتاق ۴۷. تیم آزمایشگاه دارن روی اتاق کار میکنن
قربان، اینو بیرون تو راهرو پیدا کردم
خب، کار ما تمومه. تا دو روز دیگه نتایج رو میفرستیم
حالت طوری هست که بتونی حرف بزنی؟ بله
چیز غیرعادیای تو چهرهاش نبود؟
نه
اگه دوباره ببینیش میتونی شناساییش کنی؟ بله
یادت میآد قبلاً جایی دیده باشیش؟
بله، تو اداره پلیس
دقیقاً شبیه همون چهرهنگاریای بود که از قاتل کرده بودن
داریم تمام آزمایشهای بالینی رو انجام میدیم... بهجز ایدز
واسه اون هنوز خیلی زوده
باید یه ماه دیگه آزمایش بدی، بعد سه ماه دیگه و بعد از شش ماه
میدونم سخته ولی... کاریش نمیشه کرد. نه
بابت همهی اینها متأسفم، ولی قانون اینطوری حکم میکنه
این یه آرامبخش ضعیفه که بهت کمک میکنه آروم شی
اگه نمیخوای، بگو
باید استراحت کنی و جون بگیری
نگران از دست دادن حافظهات نباش
این جور فراموشیها تقریباً همیشه موقتیان
چند دقیقه دراز بکش و سعی کن بخوابی
آنا، اگه کاری داشتی من همین بیرونم. یکم استراحت کن. باشه؟
دقت کن
حالت خوبه؟
اوه، لیوانت رو شکستی. بله
چیزی واسه اون زخمت میخوای؟ ضدعفونیکنندهای چیزی؟ نه
اوه، ببخشید
حق با اون بود، باید یه چیزی رو اون زخمت بذاری
داره زیاد خون میآد. درد داره؟ نه
مطمئنی؟ مطمئنم. فقط یه ذره میسوزه
آنا
بذار کیف رو ازت بگیرم. - نه. بیخیال، من میآرمش. - باشه
خب، در چه حالی؟ میگذره
بازرس مانتی تو راهه
کمیسیون رسیده، منتظر تو هستن
اونا در جریان پروندهات هستن. فقط میخوان باهات حرف بزنن
چرا موهات رو زدی؟ خیلی کوتاه شده
نمیدونم. اینطوری بیشتر بهم میچسبه
چطور، مشکلی هست؟ اصلاً و ابداً
بیا، اینم نشان جدیدت
یه اسلحهی جدید بهجای همونی که اون کثافت دزدید
هیچ کوتاهیای از طرف تو نبوده
کمیسیون فقط چیزی رو تأیید کرد که من از قبل میدونستم
خودت میدونی چقدر برام عزیزی و چقدر برای کارت ارزش قائلم
حالم بابت اتفاقی که افتاد خیلی بده. شاید تقصیر من بود
نُه میلیمتری. بله
گلولههاش نوکفولادیان. بهترین اسلحهی دفاعیای که میتونی داشته باشی
میخوان یه مدتی همینجا تو ستاد بمونی
واسه یکی مثل تو کلی کار هست
و میخوان هفتهای دو بار بری پیش روانشناسِ خودمون
میگیریمش آنا. هر جا که باشه، پیداش میکنیم
یادت میآد چی گفتی؟
وقتی شروع به کشتن میکنن، دیگه دستبردار نیستن
ولی اون منو نکشت. فکر کنم منو زنده میخواد
لازم نیست دنبالش بگردیم، خودش میآد سراغ من
از امروز یه اسکورت پلیس شبانهروزی خواهی داشت
دو تا از بهترین آدمامون
من آنا هستم. پیغام بذارید، در اولین فرصت باهاتون تماس میگیرم
منو فرستادن فلورانس چون
بیشتر کار من توی تیم مقابله با تجاوز جنسیه
همهچیز با یه سری پرونده تو رُم و شهرهای اطراف شروع شد
بعد، توی یک ماه، سه تا مورد تو فلورانس اتفاق افتاد
منو فرستادن اونجا تا با پلیس محلی تبادل اطلاعات کنم
تا بفهمم اونا چی میدونن
یه روز صبح تو اتاق هتلم بودم که یه تلفن بهم شد
یه زن بود. گفت میدونه دارم روی این پرونده کار میکنم
فکر میکرد میدونه اون مَرده کیه
اسمش رو بهم گفت، ولی یادم نمیآد
گفت اون تو شهره و قراره بره موزهی اوفیتزی
اون از کجا میدونست؟
نمیدونم. فقط گفت که اون مَرده اون روز صبح اونجاست
به ستاد تو فلورانس خبر دادی؟ نه
رفتم موزه
یه تصویر مبهمی از چهرهاش داشتم چون
چهرهنگاریها رو توی اداره پلیس دیده بودم
احتمالش خیلی کم بود
ولی با این حال رفتم
خیلی احمقانه بود، نه؟
آره
میدونی چی فکر میکردم؟
فکر میکردم... اگه ببینمش، یا بازداشتش میکنم یا بهش شلیک میکنم
تو موزه چی شد؟ صف خیلی طولانی بود
خیلی شلوغپلوغ بود
اون تو... فضا یه جور عجیبی بود
واقعاً غریب بود
تابلوها
اونا... انگار معلق بودن
یه گروه توریست رو تا توی یه اتاق دنبال کردم و
واردِ تابلو شدم
انگار یهو غرقِ تابلو شدم
یعنی داشتم بهش نگاه میکردم که
میدونم احمقانه به نظر میآد. بیا سعی کنیم هیچوقت از کلماتی مثل "احمقانه" استفاده نکنیم
"علائمش شامل عرق سرد، حالت تهوع، اضطراب و توهمه..."
"...افسردگی شدید و تغییرات شخصیتی."
بله
سال ۱۸۱۷، استاندال، نویسندهی فرانسوی، توی فلورانس بود
داشت آثار هنری کلیسای سانتا کروچه رو تحسین میکرد
که یه احساس خیلی قوی بهش دست داد
قبل از اون هم واسه بقیه اتفاق افتاده بود
ولی اون اولین کسی بود که دربارهی این پدیده توی خاطراتش نوشت
اون اتفاقی که توی اوفیتزی برات افتاد، به سندروم استاندال معروفه
"حسم انقدر عمیقه که به مرز دلسوزی رسیده..."
"همهی اینها داره مستقیماً با روحم حرف میزنه. کاش میشد فراموشش کنم."
یه جور شادی خاص توی اون حسِ قویِ استاندال وجود داشت
با این حال
تنها کاری که میخواست بکنه، فراموش کردنش بود
سلام. سلام
سلام. سلام
میتونم بیام تو؟
همهچیز رو به راهه؟ چه سوال احمقانهای. برات یه چیزی آوردم
فیلم... کارهای باستر کیتون... واسه اینکه یکم بخندی
پیتزاهای منجمد
و یه دسته گل... واسه تو
مارکو... من اینا رو نمیخوام
نگران نباش، حالا من برات میذارمشون
تو اینا رو میخوری؟ آره
تو هیچوقت شکلات نمیخوردی. الان میبینم که دوست دارم
دلم برات تنگ شده، آنا
نمیتونم باهات رابطه داشته باشم، مارکو
حتی نمیتونم بهش فکر کنم
میبینی
الان یه حس دیگهای دارم
نه! متأسفم
خیلی وقت گذشته از وقتی که ما... با هم بودیم
درسته... پس سکس میخوای
پس میخوای بکنیم
یالا آنا. دلت میخواد یکی بره توت، نه؟
نکن آنا
هی، تمومش کن. - برگرد. داری چیکار میکنی؟
میخوای منو بکنی؟
یالا آنا. من دارم میکنمت
آنا، تمومش کن خواهش میکنم. خوشت میآد؟ دوست داری بهت تجاوز بشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.