Az első 200 sor.
اگه قراره پلک بزنی، همین الان بزن
به هرچی میبینی و میشنوی خوب دقت کن
هرچقدر هم که عجیب و غریب به نظر بیاد
و لطفاً یادت باشه، بهت هشدار میدم
اگه وول بخوری، اگه چشمت رو از من برداری
اگه حتی یه بخش از حرفهام رو فراموش کنی
حتی برای یه لحظه
اونوقت قهرمانمون حتماً نابود میشه
اسمش کوبوئه
پدربزرگش یه چیزی ازش دزدیده
و این تازه کوچکترین مشکلشه
آخ
اوه
خب، سلام کوبو
امروز چطور بود؟
جمعیت بدی نبود
دوتا سکه پنی و یه گلوله کرک گیرم اومد
کرکِ خیلی خوبیه
و واسه امروز چه نقشهای داری؟
اوه، خودت که میدونی، همون همیشگی
هیولاها؟ معلومه
فکر میکنی بتونی یه مرغِ آتشخوار هم توی قصه بیاری؟
بازم مرغ؟
مرغ خندهداره
یه ذره کمدی واسه اینکه قصه بالانس بشه لازمه
پول برات میریزن، مطمئنم
اِ، یه چیزی پرت میکنن طرفت، حالا چیش رو نمیدونم
باشه، ببینم چیکار میتونم بکنم
و قصد داری این دفعه قصه رو تموم کنی، جوون؟
اگه قراره پلک بزنی، همین الان بزن
ایول
به هرچی میبینی و میشنوی خوب دقت کن
هرچقدر هم که عجیب به نظر بیاد
و لطفاً یادت باشه، بهت هشدار میدم
اگه وول بخوری، اگه چشمت رو از من برداری
اگه حتی یه بخش از حرفهام رو فراموش کنی
حتی برای یه لحظه
اونوقت قهرمانمون حتماً نابود میشه
هانزو یه سامورایی قدرتمند بود، اما تنها بود
خانوادهاش رو ازش گرفته بودن و پادشاهیش ویرون شده بود
و ارتشش به دست "پادشاه ماه"ِ ترسناک نابود شده بود
شاید یادتون باشه
هانزو داشت توی سرزمینهای دوردست پرسه میزد
در جستجوی یه زره جادویی
تنها سلاحی در کل دنیا
که میتونست از اون در برابر قدرت پادشاه ماه محافظت کنه
این زره از سه تیکه ساخته شده بود
اولی... اوه! من میدونم! من میدونم
شمشیرِ نشکن
دومی
ج... جوشنِ نـفـوذپـجـیر
نفوذناپذیر
نفوذناپجیر
آره
و در آخر، سلاح سوم
آخرین تیکه زره
این یکی رو میدونم. از من بپرس
کلاهخودِ آسیبناپذیر
قبل از اینکه هانزو بتونه زره رو به دست بیاره
و تیکههاش رو به هم وصل کنه تا قدرت واقعیشون رو نشون بدن
مورد حمله هیولای پادشاه ماه قرار گرفت
اوه، بله
مرغ رو بکش! تیکه تیکهاش کن
اوه، خدای من
خشم تمام وجود هانزو رو گرفته بود
روحش عذاب میکشید
از غمِ خانوادهای که ازش دزدیده بودن
سرانجام، قهرمان ما با دشمن دیرینهاش روبرو شد
پادشاه ماه
خب، یادتون نره که فردا هم بیاین
چی؟ اوه، بیخیال
مردم پایان قصه رو دوست دارن
کجا داری میری؟
نه، تو نمیتونی... نمیتونی بری
کوبو
کوبو. بله مادر
من اینجام
گرسنهای؟
و با اینکه به سختی میتونست
حتی جلوی پاش رو ببینه
هانزو و ارتش ساموراییهای وفادارش
از میونِ کولاک راهشون رو ادامه دادن
و ناگهان، همونقدر سریع که شروع شده بود
طوفان در برابرش فروکش کرد
هانزو نفس راحتی کشید، چون رسیده بود خونه
قلعهاش؟
قلعه خاندانِ سوسک! بله
درست در لبه سرزمینهای دوردست
که با جادویی قدرتمند از دید پادشاه ماه پنهان شده بود
و بعدش که رسید به قلعه چی شد؟
وقتی کی رسید به قلعه؟
هانزو! پدرم
"هانزو." هانزو توی قلعه بود؟
فقط یه لحظه بهم وقت بده. من
پرید. نمیتونم
معذرت میخوام کوبو
شاید بتونم یه قصه دیگه یادت بیارم
مادر، پدر چه جور آدمی بود؟
این یکی آسونه
هانزو یه جنگجوی قدرتمند بود که توی شمشیرزنی و تیراندازی مهارت داشت
نه، واقعاً چه جوری بود؟
وقتی نمیجنگید، وقتی پیش ما بود
اون دقیقاً مثل تو بود
مثل من؟ بله
قوی، باهوش و بامزه
و، اوه، خیلی خوشتیپ
اه. مادر. بیخیال
هیچوقت یادت نره چقدر دوستت داشت، کوبو
اون موقع محافظت از ما کشته شد
آیا پادشاه ماه... آه
پدربزرگت
یعنی پدربزرگ و خواهرهات واقعاً پدرم رو کشتن؟
نمیتونه واقعیت داشته باشه، درسته؟ اونا خانوادهان
نه، اونا هیولا هستن
پدربزرگ و خواهرهام چشم تو رو دزدیدن، کوبو
اونا دیگه هیچوقت نباید پیدات کنن. هیچوقت
همیشه باید از آسمونِ شب مخفی بمونی
وگرنه پیدات میکنن
و تو رو از من میگیرن
بهم قول بده که هیچوقت نذاری این اتفاق بیفته
بهم قول بده، کوبو
غمگین نباش، کوبو
کوبو؟
یادت باشه چیکار باید بکنی، کوبو
یادت هست؟
آقای میمون، همیشه شما رو پیش خودم نگه دارم
و؟
و ردای پدرم رو همیشه تنم کنم
بله، کوبو
و یه چیز دیگه هم هست
هیچوقتِ هیچوقت، بعد از تاریکیِ هوا بیرون نمون
هوم؟
یادت هست؟
بله، آقای میمون. پسر خوب
وقت خوابه
مادر، بیدار شو. داری خواب میبینی
نه... کوبو
کوبو، خودتی؟
بله مادر، من اینجام
کوبو، چه بلایی سر چشمت اومده؟
پسرِ کاغذی
اینجام، اینجام
زود باش، بیا
بیا پیش من بشین. یه جای خوب برات نگه داشتم
نظرت چیه؟
واسه این روز بزرگ کلی به خودم رسیدم
اومم
من عاشقِ این جشنوارهام
وقتِ جشن گرفتنه
میدونی، حیفه که هیچوقت بعد از غروب خورشید نمیمونی
آتیشبازی و آواز و رقص به راهه
و البته ضیافت و شبچرانی
اما بهترین بخشِ همه اینها
اون فانوسها و محرابها رو میبینی؟
ما از اونا استفاده میکنیم تا با عزیزانی که ترکمون کردن حرف بزنیم
به قصههاشون گوش میدیم
و برای بازگشتِ امنشون به سرزمین پاک و مقدس راهنماییشون میکنیم
واقعاً؟ شما با کسی حرف زدی؟
بله، با شوهرم
صداش همونقدر واضح و بلند بود
که تو برای تعریف کردن قصههات استفاده میکنی
توی ۷۲ سال زندگی، یه کلمه هم حرف نمیزد
حالا که رفته، دیگه نمیشه ساکتش کرد
تو هم کسی رو داری که بخوای باهاش حرف بزنی، نه؟
خیلی زیاد
خب، پس چی جلوت رو گرفته؟
مگه به فانوس احتیاج ندارم؟
خب، شرط میبندم بتونی یه فانوسِ خیلی قشنگ درست کنی
با همون هنرِ کاغذبازی که بلدی
دیدی؟
فقط یه پیرزنِ خوشگل نیستم، نه؟
حالا عجله کن
برو! هنوز تا تاریکی هوا وقت هست
برو! بزن به چاک
فانوس رو بذار روی محراب
آفرین
بابایی، بعدش چیکار کنیم؟
حالا دعا میکنیم
از روحش میخوایم که با نورش به ما افتخار بده
مادربزرگ، لطفاً افتخار
هیس
یواش، آروم
سلام پدر. امیدوارم حالت خوب باشه
یعنی، میدونم که مردی
ولی امیدوارم اونجا همهچی رو به راه باشه
نگاه کن، این ردای شماست
مادر میگه وقتی بزرگ بشم اندازهام میشه
اون میگه تو یه رهبر بزرگ بودی
که موقع محافظت از من کشته شدی
و یکی از چشمهام رو نجات دادی
اگه هر دوتاش رو نجات میدادی عالی میشد، ولی به هر حال ممنون
پدر، نگران مادرم هستم
هر روزی که میگذره، اون بیشتر تو خودش غرق میشه
خیلی درباره تو حرف میزنه، اما
اما واقعاً نمیدونم
فکر نکنم دیگه یادش باشه چی واقعیه و چی نیست
خودمم دیگه نمیدونم چی واقعیه
فقط کاش اینجا بودی
تا بتونم... بتونم باهات حرف بزنم، ببینمت
و بفهمم که باید چیکار کنم
No comments yet. Be the first to leave one.