Az első 200 sor.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
چند وقته توی این واحدی؟
جیبوتی دو ساله که اینجاست.
منم از شیش ماه پیش.
شوهرم زیر نظر یه دکتر توی آراس درمان میشد.
یه مجوز عبور امن میخوام تا برم ببینمش.
متأسفم، ولی نمیتونم.
هر کاری از دستم بربیاد میکنم
تا بفهمم کی آمار رو به آلمانیها داده.
از تک تک کسایی که توی آزمایشگاه کار میکردن بازجویی میکنم،
اول از همه هم خودِ تو.
نمیدونم چه بلایی سر شوهرت اومده...
- ولی؟ - دکتر روکس.
داره یه چیزی رو مخفی میکنه.
چی شد؟
اون آدم نبود. صداش داشت منو کنترل میکرد.
همه رو کُشت.
منتظر یکی مثل تو بودم.
لبخند بزنین آقایون!
همینه!
خانواده هاتون از دیدنتون کلی افتخار میکنن.
شما دارین از فرانسه دفاع میکنین! مایه افتخار فرانسه هستین! قهرمان ها...
توی سرم بود.
صداش داشت منو کنترل میکرد.
این عکسا مال یه فیلمیه که نیروهای مسلح ضبط کردن.
آدمای من پیداش کردن.
حرفای شاهدها رو تأیید میکنه.
حالا دیگه میدونیم این سرباز واقعیه.
از برنامه آلمانیها خبر داشتین؟
میدونستیم اونا هم دارن تحقیق میکنن
ولی فکر میکردیم خیلی از ما عقبترن.
انگار بهمون رسیدن.
تا حالا فقط یه سرباز دیده شده.
پروتکلشون هنوز کاملاً راه نیفتاده.
شما چی؟ پیشرفتی داشتین؟
برگشتیم سر کارمون.
یه تیم جمعوجور کردم.
دارین کلی خرج رو دستمون میذارین. قول داده بودین.
همیشه گفتم زمان میبره،
و شانس.
تا وقتی شما دارین وقت تلف میکنین و در جا میزنین،
توپخونه و نیروی هواییمون دارن به مشکل میخورن.
اگه آلمانیها برنامه دارن، الان وقت رها کردن برنامه خودمون نیست.
و این سرباز آلمانی؟ چی ازش میدونیم؟
بیشترش شایعه هست.
دو روز پیش به یه کلیسا توی مارگیوال حمله کرد،
بعد ۳۰ دقیقه بعدش،
نزدیک گوسن ویل دیده شد.
اونجا ۶۰ کیلومتر اون ورتره.
چرنده.
مشکل همینه قربان.
اگه شایعه ها پخش بشه، فاجعه میشه.
موقعیت هامون خیلی ضعیفه.
داریم به نقطه فروپاشی میرسیم.
این آدم میتونه به تنهایی باعث بشه جنگ رو ببازیم.
پس باید فوراً از بین بره.
آخرین بار همین چند ساعت پیش توی لا کودرای دیده شده.
داریم یه واحد میفرستیم تا خنثاش کنن.
آدمای شما؟
آدمای ما...
نگهبانان تار و مارش میکنن قربان.
مگه نه سرهنگ؟
روش حساب کنین. دارن میرن به لا کودرای.
دکتر روکس تحت فشار زیادی بود تا ساکت بمونه
درباره یه سری اتفاقایی که توی آراس افتاده بود.
ولی با شوهرم چیکار کردن؟
تنها چیزی که میدونم اینه که یه سرهنگ زنگ زد و دکتر رو تحت فشار گذاشت.
چی؟ کدوم سرهنگ؟
سرهنگ میرو.
میرو؟
یه لحظه منو ببخشین.
طبق اطلاعاتی که به دستمون رسیده،
سرباز آلمانی اینجاها دیده شده...
اینجا، اینجا،
و احتمالاً اینجا هم ضربه زده.
خط مقدم آلمانیها چقدر فاصله داره؟
آلمانیها سه کیلومتری شمال لا کودرای هستن.
اون چیه؟
کارخونه توی پیرفو. الان دیگه متروکه هست.
احتمالاً پایگاه عقبی اون کثافته.
توی لا کودرای بهت اطلاعات جدیدتر رو میدن.
زرهش خیلی چشمگیره.
سلاحهاشو دیدی؟ یه کالیبر ۱۲ داره.
- خبر داشتی کاپیتان؟ - نه.
- و میرو چی؟ - ما سگهای جنگیِ اونیم.
چرا باید به ما بگه؟
بههرحال، این کثافت به اندازه کافی خسارت زده.
دیدهبان های ما حریفش نمیشن.
بزن بریم بچهها.
- قالشو بکنین. - باعث افتخاره کاپیتان.
با کمال میل.
- مختصات پاسگاه رو داری؟ - آره. ولی خطرناک به نظر میرسه.
بزن بریم!
اجازه هست؟
بفرمایین.
گزارش کالبدشکافی گروبر عجیبه.
انگار قلبش له شده بوده.
امیدوارم دفترچه های یادداشتش یه چیزی رو رو کنه.
هنوز دارم دنبال واسطه شون میگردم،
ولی پیداش میکنم.
انگار بدموقع اومدم.
معذرت میخوام.
این آزمایشگاه معرکه هست.
یعنی برای یکی مثل من که اینطوریه.
روی آدم این حس رو میذاره.
- تکنیک هایی که داریم روش کار میکنیم... - نه، اون نه.
درخواست حساب و کتابها و گزارش وضعیت دادم...
ولی هیچی دستمو نگرفت.
با کمال احترام، اینا ربطی به تحقیقات شما نداره.
همه همکارات،
هر وقت ازشون سوال میشه،
انگار از حرف زدن میترسن.
این یه برنامه محرمانه هست.
دارن دستورات رو اجرا میکنن.
فکر کنم از شما میترسن.
از من؟
پس دارم واسه خودم خیالبافی میکنم؟
متأسفانه بله.
مگه اینکه اشتباه کرده باشم،
ولی این برنامه از سال ۱۹۰۵ فعال بوده.
اون موقع دقیقاً داشتین چی رو تست میکردین؟
مجبور نیستم به این جواب بدم.
آرشیوهای شما رو چک کردم.
کل اون سال غیبش زده.
وقتی از وزارتخونه پرسیدم، فقط گفتن...
که شما کشور رو ترک کرده بودین.
درباره من چی فکر میکنی؟
فک میکنی من یه دزدم، آره؟
یه جور قاچاقچی؟
پدر من مثل مال تو سناتور نبود.
اون زغال سنگ جابهجا میکرد.
کارش کثیف و سخت بود،
ولی لازم بود.
منم مثل اون کارمو انجام میدم
چون بالاخره یکی باید انجامش بده.
دنبال ترفیع یا مدال نیستم.
دارم برنامهای رو اداره میکنم که ممکنه باعث برد ما توی جنگ بشه.
حالا باید ازتون بخوام برین. یه جایی باید باشم.
دوروبر این نگهبانان خیلی رمز و راز هست.
وقتی همه اینا رو بشه،
بعید میدونم بشه گفت دستاتون پاکه...
سرهنگ.
توی پاریس، استیکی مثل این سخت پیدا میشه.
گشنم نیست.
حداقل شرابشو امتحان کن.
اونم بد نیست.
آمار گرفتم ببینم کِی اپرا رو دوباره باز میکنن.
فعلاً خبری نیست.
باید ببرمت اپرا.
خودت میبینی، فوقالعاده هست.
و اگه این جنگِ لعنتی تا تابستون تموم بشه،
میبرمت دریا،
درست همونجوری که همیشه میگفتیم.
اینجوری عذرخواهی میکنی؟
چیزی که ازت خواستم...
کاش نخواسته بودم...
ولی چاره دیگهای نداشتی.
داشتی؟
پس بیا فراموشش کنیم.
ایشون دیمین برارد هستن.
داوطلب شده که به برنامه ما ملحق بشه.
یه سرباز جوون و شجاع. ریه راستش تیر خورده.
میگن قراره منو خوب کنین.
خانم فونتانی روی تزریق نظارت میکنن.
من تجربهشو ندارم.
مازوریک توی این کار خبره بود.
من اصلاً نمیتونم تصمیم بگیرم که...
تصمیم بگیری که...
یه زندگی رو فدا کنی؟
اگه مشکلی پیش بیاد، نمیدونم باید چیکار کنم.
مازوریک هیچوقت توضیح نمیداد. فقط انجامش میداد.
برنامهتون در خطره.
ژوفر شک کرده و ما باید نتیجه بگیریم.
آلمانیها اولین سربازشون رو دارن. دارن از ما جلو میزنن.
الان وقت شک کردن نیست.
نمیدونم از پسش برمیام یا نه.
پس اون روزی که استخدامت کردم، اشتباه کرده بودم؟
میدونم این مسئولیت بزرگیه.
ولی از پسش برمیای.
جنگ که تموم بشه، دلم میخواد با اسب ها کار کنم.
وقتی میبینی چقدر از اونا اون بیرون قتل عام میشن...
حیوونای بیچاره چیزی نمیفهمن.
همیشه میخواستم دامپزشک بشم.
نقشت چیه؟
یه مزرعه بگیری و کابوی بازی دربیاری؟
آره. چرا که نه؟
چطور خوابید؟
خوب.
ولی نمیتونم از فکر حرفای اون پرستاره دربیام. و...
منو خواستن دفتر.
اصلاً از سفر کوتاهم به خط مقدم خوششون نیومده.
فکر خوبی نبود.
باید دنبال یه جای خالی توی سوپله بگردم؟
نه، یه جوری حلش میکنم.
نگران نباش.
نگران نیستم.
خب، نه خیلی زیاد.
No comments yet. Be the first to leave one.